پرستش نتیجه شناخت استروزبه نجّارنژاد |
آیا تا به حال در جمعی قرار گرفتهاید که شرکتکنندگان دربارۀ چیزی زیبا سخن بگویند که برای شما بسیار نامأنوس و ناآشناست؟ مدام از زیباییهای چیزی سخن بر زبان آورند و از لذتی که در آن وجود دارد ولی تمامی آن حرفها برای شما تنها دنیایی ناشناخته باشد و درکش دشوار؟ بگذارید این مطلب را با مثالی سادهتر بیان کنم. تصور کنید شما هرگز یک گل رُز ندیده باشید و در کنفرانسی شرکت کنید که از زیباییهای گل رُز صحبت میشود. گویندگان یکی پس از دیگری سخن از جنبههای مختلف آن میگویند، یکی از زیبایی ظاهری آن، دیگری از اینکه چقدر این گل بوی دلنشینی دارد و شخصی نیز که در مقام یک منتقد در تمامی جلسات حضور دارد از خار روی شاخه گل بگوید و یکی از خاطرات تلخش را از یک خراش دردناک با جمع در میان بگذارد. و شما فقط با نگاهی متفکر به آن سخنان گوش فرا دهید و برای همراهی با سخنرانان هر از گاهی به نشانه تأیید سری نیز تکان دهید. ولی آن سخنان برای شما، کلماتی نامأنوس بیش نیستند، چون خود شخصاً آنها را تجربه نکردهاید. برای دیدن زیباییهای یک گل رُز باید آن را از نزدیک دید، باید آن را در دست گرفت و بویید تا فهمید که یک گل رُز از چه زیباییهای منحصربهفردی برخوردار است.
بسیاری از پرستشهای ما مسیحیان نیز مانند شرکت در کنفرانسی است که بسیاری درباره زیباییهای خدایی سخن به میان میآورند که برای ما نامأنوس است. مدام از محبت خدا صحبت میشود. یکی او را قادر مطلق خطاب میکند و دیگری از امانت او سخن میگوید. مضمونِ اصلی یک سرود، پیروز بودنِ اوست و سرود دیگر از بخشاینده بودن او صحبت میکند. ولی ما فقط برای اینکه از قافله عقب نمانیم به نشانۀ تأیید سری تکان میدهیم، دستی بالا میبریم و حتی با آن سرودها همکلام میشویم، ولی نه چشیدهایم که خدا محبت است و نه قادر مطلق بودن او را در زندگی شخصیمان تجربه کردهایم. ما نه شریک پیروزیهای او گشتهایم و نه امانت او زندگی ما را پوشانیده است. به بیان دیگر ما فقط بر روی شناخت دیگران پرستشهای خود را بنا میکنیم، نه شناخت شخصی خود از خدا.
وقتی به انجیل یوحنا، باب چهارم، جایی که مسیح با زن سامری ملاقات میکند نگاه میکنیم شاهد تعلیمی عمیق دربارۀ پرستش هستیم. تعلیمی که به ما پرستندگانی را معرفی میکند که پدر جویای آنهاست. در انجیل یوحنا (۴:۲۲ و۲۳)، مسیح چنین میفرماید:
«شما آنچه را نمیشناسید میپرستید، اما ما آنچه را میشناسیم میپرستیم، زیرا نجات بهواسطه قوم یهود فراهم میآید. اما زمانی میرسد و هم اکنون فرا رسیده است که پرستندگان راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است.»
در آیه ۲۲، مسیح از پرستشی سخن میگوید که بر پایۀ شناخت بنا شده است. «ما آنچه را میشناسیم میپرستیم» و در آیه بعد سخن از پرستش در راستی یعنی پرستشی بنیاد نهاده شده بر حقیقت و یا پرستشی مطابق حقیقت صحبت میکند. جالب اینجاست که مسیح این پرستندگان را پرستندگان راستین میخواند. این بدان معناست که پرستندگان دروغین نیز وجود دارند. بالطبع، پرستندگان دروغین چیزی را که نمیشناسند میپرستند و پرستش خود را نه بر حقیقت بلکه بر کلماتی باطل بنیان مینهند.
در اینجا مسیح دو گروه را به ما معرفی میکند. نخست افرادی که پدر در جستجوی آنهاست. آنها کسانی هستند که پرستش خود را بر حقیقت و شناخت بنا کردهاند و دسته دوم کسانی هستند که نمیدانند چه کسی را میپرستند. در این مقاله میخواهیم به چهار مورد از پرستشهایی که در کتابمقدس در نتیجه یک شناخت شکل گرفته نگاهی بیندازیم و به این باور برسیم که ما نیز میتوانیم با نگاهی تیزبینانهتر به زندگی خود، سرزمینهای پرستش خود را عوض کنیم.
سرود نجات
وقتی قوم خدا با دست زورآور او از سرزمین مصر که سرزمین اسارت و بندگی بود آزاد شد، با خدایی مواجه گشت که خدایی نجاتبخش بود. آنها به این نتیجه رسیده بودند که خدایشان خدایی است که برای نجات قوم خویش شخصاً به میدان میآید و فراتر از تمام قدرتها و شرایط، قوم خویش را رهایی میبخشد. خدایی که با خدایان آن روزگار به جنگ میرود و پیروزی را برای قومش به ارمغان میآورد. خدایی که لشکر دشمن را که در پی قومش هستند منهدم میسازد و خدایی که فراتر از خدای مصر یعنی فرعون عمل میکند. قوم خدا در اسارت بهوضوح طعم تحقیر و بندگی را چشیده بود و در مصر همه هویت و شخصیت خود را از دست داده بود. و حال خدایی به نام یَهْوه پا به عرصه میگذارد و فراتر از تمامی آن حقارتها و بندگیها، آنها را نجات میبخشد. قوم خدا شاهد و ناظر تمامی این وقایع بود. نتیجۀ تمام وقایعی که قوم خدا خود به چشم خویش دید، پرستشی بود که در کتاب خروج، باب پانزده، به نام "سرود رهایی" ثبت شده است.
ما در این سرود شاهد جملات و کلمات عجیب درباره آسمان و زیبایی زمین و غیره نیستیم. این سرود دقیقاً به بیان همان اتفاقاتی میپردازد که قوم به چشم خود شاهد آن بود. بیانِ همان شناخت شخصی قوم. این که یَهْوه خدایی است که شکوهمندانه پیروز میشود، ارابهها و سپاه فرعون را به دریا میافکند، دشمنان خویش را در هم میشکند. او خدایی است که میرهاند و در محبت خویش قومی را که نجات بخشیده، هدایت میکند و به پیش میبرد: «قومی را که رهانیدی، در محبت خویش هدایت نمودی، ایشان را به نیروی خود به مسکن قدس خویش رهنمون شدی» (خروج ۱۵:۱۳). این حقیقتی بود که قوم خدا آن را درک کرده بود و بر اساس آن خدای خویش را میپرستید.
حال یک سؤال از شما دارم. آیا شما نیز با قوت و محبتِ آن خدای بیمانند از سرزمین اسارت و بندگی مصر آزاد نشدهاید؟ آیا او شما را نجات نداده و در محبت خویش به مسکن مقدس خویش رهنمون نشده است؟ پس هر یک از شما نیز میتوانید یک سرود نجات برای خدای نجاتبخش خویش بخوانید و پرستش خود را بر این حقیقت بزرگ بنا کنید.
سرود پیروزی
در کتاب یوشع باب ۲۴ آیات ۱۳ و ۱۴ چنین میخوانیم:
«پس الآن از یَهْوه بترسيد، و او را به خلوص و راستی عبادت نماييد، و خدايانی را که پدران شما به آن طرف نهر و در مصر عبادت نمودند از خود دور کرده، یَهْوه را عبادت نماييد. و اگر در نظر شما پسند نيايد که یَهْوه را عبادت نماييد، پس امروز برای خود اختيار کنيد که را عبادت خواهيد نمود، خواه خدايانی را که پدران شما که به آن طرف نهر بودند عبادت نمودند، خواه خدايان اموريانی را که شما در زمين ايشان ساکنيد، و اما من و خاندان من، یَهْوه را عبادت خواهيم نمود.»
قوم خدا همراه با یوشع تجربهای عظیم را به چشم دیده بود. تجربهای که سالها با آن پیش رفته بودند و شاهد آن بودند. تجربه گذر از آن طرف رود اردن و ورود به سرزمینی که خدا وعده آن را داده بود. ورود به سرزمینی که برای فتح آن خدا در کنار قوم خویش میجنگید و قوم خویش را پیروز میگرداند. زندگی در آن طرف رود اردن، زندگی در انتظار و اشتباه بود. به جز دو نفر، همۀ قوم از مصر بیرون آمده، وعده را از دست داده بودند و حال یوشع قوم را با این حقیقت مواجه میکند که شما دیگر در آن طرف اردن نیستید، بلکه با عبور از این نهر وارد سرزمین وعدهای شدهاید که خدا در آن برای شما جنگید. او به قوم خطاب میکند که پرستش آن طرف اردن تمام شده و اکنون پرستشی نو در سرزمینی نو آغاز گشته. یوشع به قوم اعلام میکند که شما حق انتخاب دارید که آیا میخواهید هنوز در پرستشهای کهنۀ خود بمانید، یا با دیدن کار عظیم خدا در طی این سالها، پرستشی نو را آغاز نمایید. و قوم در جواب به دعوت یوشع چنین میگویند:
«آنگاه قوم در جواب گفتند: حاشا از ما که یَهْوه را ترک کرده، خدايان غير را عبادت نماييم. زيرا که یَهْوه، خدای ما، اوست که ما و پدران ما را از زمين مصر از خانه بندگی بيرون آورد، و اين آيات بزرگ را در نظر ما نمود، و ما را در تمام راه که رفتيم و در تمامی طوايفی که از ميان ايشان گذشتيم، نگاه داشت. و یَهْوه تمامی طوايف، يعنی اموريانی را که در اين زمين ساکن بودند از پيش روی ما بيرون کرد، پس ما نيز یَهْوه را عبادت خواهيم نمود، زيرا که او خدای ماست» (یوشع ۲۴:۱۶-۱۸).
آنها تصمیم به پرستش یَهْوه گرفتند، چون در این سالها شاهد بودند که او برای آنها میجنگد و دشمنان آنها را از مقابلشان میراند. آنها این بار نه بر اساس صرفاً دعوت یوشع و یا چیزی که از یوشع شنیده بودند و یا شناختی که از او یافته بودند به او جواب مثبت دادند، بلکه از شناخت و تجربه شخصی خویش سخن گفتند.
من نمیدانم که پرستش در آن طرف رود اردن حتی بعد از نجات از مصر چگونه بوده، ولی ما مسیحیان حتماً قدرت بیمانند سردار لشگر آسمان را در زندگی خود چشیدهایم و حتماً شاهد آن بودهایم که او برای ما در مقابل دشمنانمان جنگیده است. پس آیا میتوانید همصدا با سردار لشگر آسمان سرود پیروزی سر دهید؟
گذر از جنگها با خدا باعث میشود تا ببینیم که خدای زنده ما برای ما در جنگ است و ببینیم که او پیروز است. پس اگر در جنگ هستیم، این چیز بدی نیست زیرا خدا میخواهد به ما حقیقتی عمیق از خود نشان دهد که در پسِ آن حقیقت، پرستش ما از پرستشی که در سرزمین بندگی و اسارت تقدیم خدا میکنیم به پرستشی تبدیل شود که شایستۀ سرزمین موعود است.
سرود آزادی
در کتاب اول سموئیل باب ۱ با شخصیتی آشنا میشویم به نام حنا. او زنی است که سالها در انتظار داشتن فرزندی بسر میبرده و در این سالها با تلخیها و بحرانهای بسیاری روبرو بوده است. برای اینکه بتوانیم موقعیت او را کمی بیشتر درک کنیم شاید بهتر باشد کمی با اوضاع فرهنگی آن مقطع تاریخی آشنا شویم.
شاید در موقعیت فرهنگی امروز اینکه یک زن بچهدار نشود، خیلی چیز عجیب و بدی نباشد و حتی دنیای پُسامدرنِ امروز آن را تأیید نیز کند ولی در زمان حنا، داشتنِ فرزند نشانه برکت بود و به طبع نبودِ آن، نشانۀ لعنتی بود که بر زن قرار داشت. یعنی حنا از دید جامعۀ آن زمان فردی لعنت شده بود. از طرفی خانواده او نیز به او با چشم تحقیر مینگریستند و هووی او با داشتن فرزندان زیاد او را مکرراً مورد تمسخر و استهزاء قرار میداد. شاید تنها شخصیت مهربان و فداکار در این داستان شوهر حنا بود، ولی او نیز حنا را درک نمیکرد و در جواب نیاز او چیزی میگفت که دردی از حنا درمان نمیکرد. حنا فرزند میخواست و همسر در جواب به او میگفت: «آیا من برای تو از ده پسر بهتر نیستم؟» و در این میان در کنار جامعه و خانواده، خودِ حنا نیز خویشتن را طرد کرده بود. کلام خدا میگوید که او با تلخی جان به حضور خدا رفت. حنا تلخیای را که در طول این سالیان وجودش را فرا گرفته بود به حضور خدا ابراز نمود. کلام خدا میگوید که خدایی که میشنود صدای او را شنید و به او فرزندی داد که او را از تمامی حقارتها، طرد شدگیها، لعنتها و تلخیها آزاد کرد.
حنا بر اساس شناختی که از خدا به دست آورده بود در باب دوم کتاب اول سموئیل پرستشی جانانه را نثار خدایی کرد که خدای قادر مطلق است و با قدرت او «زن نازا هفت فرزند زاییده است، و آنکه اولاد بسیار داشت، زبون گردیده» (اول سموئیل ۲:۵).
او فهمیده بود که خدایی که آزاد میسازد شایسته پرستش است. این خدا حتماً در زندگی ما، ما را از حقارتها، طردشدگیها، دیده نشدنها و تلخیها آزاد کرده است. ما را از جامعهای که طردمان کرده، از خانوادهای که رهایمان کرده، از دستِ عزیزانی که ما را نفهمیدهاند و تلخی که همه وجود ما را در بر گرفته رهایی بخشیده است. او حتماً زندگی بیثمر ما را ثمر بخشیده تا با دیده شدن آن ثمر، نگاه دیگران نسبت به ما عوض شود. پس حقیقتاً خدایی که آزاد میسازد شایسته سرود آزادی است.
سرود شادمانی
حبقوق فردی بود که با تلخی جان این کلمات را به حضور خدای خویش آورد: «ای خداوند تا به کی فریاد برآورم و نمیشنوی؟ تا به کی نزد تو از ظلم فریاد بر میآورم و نجات نمیدهی؟» حبقوق با سؤالات بسیار و دلشکسته از شرایط موجود به حضور خدا میرود تا جواب سؤالاتش را از او بگیرد. وقتی به آینده نگاه میکند نور امیدی نیست که او را شاد سازد و یا دل خود را به آن خوش کند. اما یک روز تصمیم میگیرد که خود را از تمام سر و صداهای دنیا جدا سازد و به دیدبانگاه خویش برود تا صدای آسمان را که فراتر از صدای شرایط موجود است بشنود. او شکایت خود را به خدا داده بود و منتظر پاسخ بود. و در آن سکوت، آسمان سخن گفت و او شنید که «مرد عادل به ایمان زیست خواهد نمود». صدای آسمان جان او را تازه کرد و سرودی تازه بر لبهای او نهاد.
«اگر چه انجير شکوفه نياوَرَد و ميوه در موْها يافت نشود و حاصل زيتون ضايع گردد و مزرعهها آذوقه ندهد، و گلهها از آغل منقطع شود و رمهها در طويلهها نباشد، ليکن من در خداوند شادمان خواهم شد و در خدای نجات خويش وجد خواهم نمود. يهوه خداوند قوّت من است و پایهايم را مثل پایهای آهو میگرداند و مرا بر مکانهای بلندم خرامان خواهد ساخت. برای سالار مغنيّان بر ذوات اوتار» (حبقوق ۳:۱۷-۱۹).
او سرود شادمانی خود را بلند کرد، چون آسمان با او سخن گفته بود و چیزی تازه به او شناسانده بود. هیچ چیز در زندگی حبقوق عوض نشده بود که بهخاطر آن شاد باشد، اما یک چیز بود که در تمام ناامیدیها او را به شادمانی و سرور وامیداشت، و آن هم صدای آسمان بود.
شاید ما نیز مدتهاست که بهدنبال این هستیم تا سرود شادی در زندگیمان شنیده شود. شاید برای ما نیز انجیر شکوفه نمیآورد و خبری از مو نیست. شاید حاصل زندگیمان از دست رفته و ناامیدی تمام وجود ما را فرا گرفته. ما نیز مثل حبقوق لازم است تا از صداهای این دنیا کنده شویم و به دیدبانگاه خود برویم. جایی که سکوت مجالی برای شنیدن صدای آسمان مهیا کند. صدایی که سرود شادمانی را در زندگی ما دوباره به گوش برساند.
آری، من و تو نیاز داریم تا با شناختی جدید، پرستشی نو را بنا کنیم. پرستشی بنیان نهاده شده بر راستی و حقیقت. پرستشی که قلب پدر را شاد میسازد. او نیز جویای این پرستشِ من و توست.
|
۱۳۹۴ اسفند ۸, شنبه
۱۳۹۴ اسفند ۱, شنبه
دگرگونی تازه با عیسیامیر بزمجو |
بار دیگر بهار فرا میرسد و پارسیان آمادۀ تهیۀ مقدمات جشن عید نوروز میشوند، جشنی که با دگرگونی طبیعت همراه است، طبیعتی که شکل تازهای بهخود میگیرد. برای آنانی که از نیروی تفکر و اندیشۀ قوی برخوردارند مسلم شده است که خداوند نه تنها چیزهای نو و تازه را دوست دارد، بلکه از اینکه چیزهای کهنه را تازه گرداند نیز خرسند میشود. بهار نمونۀ زیبایی از این دگرگونی تازه است، خدای قادر مطلق طبیعت مرده را زنده و حیاتی دوباره میبخشد تا نشان دهد که او خدای تازگیها است، خدایی که دوستدار زیبایی و آفرینندۀ نیکی و خرمی است.
اما انجیل عیسای مسیح از سوی دیگر واقعۀ عجیب دیگری را در این ایام به ما خاطرنشان میسازد که همان حقیقتِ زنده شدن عیسای مسیح از مردگان است. در تاریخ بشریت هیچ کس مانند او نبوده که مرگ را تجربه کرده، دوباره زنده شده و دیگر هیچ گاه طعم مرگ را نچشیده باشد. این ویژگی خاص ایمان مسیحی است که آن را از همۀ ادیان و مکاتب فکری و معنوی دیگر متمایز میسازد که نجاتدهندۀ جهان، عیسای مسیح بعد از تجربۀ مرگ بر روی صلیب که برای پرداخت جریمۀ گناه انسانها بود، روز سوم از مردگان زنده گردید.
رستاخیز مسیح از مردگان نقطۀ اوج ایمان مسیحی است. ایمان مسیحیان مانند عمارت رفیعی است که یکسره بر این باور بنا شده است که مسیح از مردگان زنده شده است. عهد جدید بیپروا اعلام میکند که اگر مسیح بهواقع از مردگان زنده نشده باشد تمامی این عمارت رفیع فرو میریزد (اول قرنتیان ۱۵:۱۴). اما مسیح در حقیقت از مردگان برخاسته و ما شخصی را مبنای امید و ایمانمان قرار میدهیم که زنده است. او با قیام خود از مردگان دگرگونی تازهای در طبیعت انسان خاکی پدید آورد تا نشان دهد که قادر است قانون خلقت و ماهیت مرگ و پایان زندگی را که همه محکوم به آن هستند، تغییر داده و دگرگون سازد.
قبول و باور قلبی به مرگ و رستاخیز عیسی از مردگان است که زندگی و حیات جدید روحانی را به ما عطا میکند. اما سؤال مهم این است که چگونه قدرت قیام مسیح از مردگان زندگی ما را امروز دگرگون میسازد؟
دگرگونی تازه در زندگی شخصی ما
از دیدگاه اکثر انسانها زندگی مانند مدار بستۀ یکنواختی است که انسان از نقطهای وارد آن میشود و در نقطهای دیگر زندگی را به پایان رسانده، از آن خارج میگردد و اطلاع دقیقی از اینکه از کجا آمده و به کجا میرود ندارد. عدهای دیگر بر این گمانند که زندگی شامل موقعیتهای گوناگون در مراحل مختلف است که انسانها با انتخاب خود آنها را شکل میدهند. اما غافل از اینکه حتی بهترین انتخابها نیز در نهایت انسان را در وضعیتی قرار میدهد که باید دست به انتخابی دیگر بزند، چون تمام مراحل زندگی فانی و در گذر است. تعاریف و دیدگاههای متفاوتی از زندگی وجود دارد، اما بسیاری از مردم این سؤال ساده را مطرح میکنند که چگونه میتوانم زندگیام را تغییر داده و از حیات بهتری برخوردار باشم. مردم که اغلب از زندگی یکنواخت فعلی خود خسته شدهاند آرزو میکنند کاش دوباره از نو متولد میشدند تا بتوانند زندگی جدیدی را با اهداف و آرزوهای تازه شروع کنند. اما این سؤال مطرح است که آیا امکان دارد دگرگونی عمیق و تازهای در زندگی ما رخ دهد؟ متأسفانه مردم در سراسر دنیا برای تغییر زندگی یکنواخت خود دست به انتخابهایی میزنند که نه تنها زندگی آنها را تغییر میدهد، بلکه نابود میسازد. آنها در چالههایی گرفتار میشوند که بازسازی زندگی قبلیشان غیر ممکن بهنظر میرسد.
اما حقیقت عالی و شگفتانگیز این است که انجیل عیسای مسیح بارها از مرگ انسان کهنه و به دنیا آمدن انسانی جدید در چارچوبِ حیاتی تازه سخن میگوید، «شما آن انسان کهنه با کارهایش را از تن بهدر آورده و انسان تازه را پوشیدهاید که در معرفت حقیقی بهصورت خالق خویش در حال تازه شدن است» (کولسیان ۳:۹-۱۰).
بهدنیا آمدن این انسان تازه در حیاتی تازه همان چیزی است که در کلام عیسای مسیح "تولد تازه" نامیده شده است و شگفتانگیزتر از آن این است که این انسان تازه بهواسطۀ قیام مسیح از مردگان بهوجود آمده است. «خدا بر حسب رحمت عظیم خود ما را بهواسطۀ برخاستن مسیح از مردگان تولدی نو بخشیده» (اول پطرس ۱:۳).
بهخاطر گناه انسان، حیات نسل بشری که خدا نیکو آفریده بود به تباهی کشیده شد. به این علت است که امروزه زندگی برای انسانها مدار بستۀ یکنواختی است که فرار از آن بسیار دشوار میباشد.
عهدجدید اعلام میکند که انسان بهدلیل دوری از خدا از لحاظ معنوی و اخلاقی در گناهانش مرده است و به همین دلیل نیز دیگر زندگی ارزش واقعیاش را از دست داده است. نقطۀ اوج هدف آمدن عیسای مسیح بر روی زمین زمانی بود که او به نمایندگی از همۀ انسانها مصلوب شد و اینگونه انسانیت کهنه و زندگی قدیمی بشر فانی در عیسای مسیح و بهواسطۀ او مصلوب گردید و در برخاستن او از مردگان انسانی نو متولد شد. از این رو انجیل اعلام میدارد که خدا بهخاطر محبت عظیم خود ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید (افسیسان ۲:۵ ، رومیان۶:۳-۸).
قدرت قیام مسیح از مردگان امروزه میتواند هر زندگی کهنه، قدیمی و پوسیده را حیاتی نو و دگرگونی تازه ببخشد و به انسانهای ناامیدی که زیر بار گران زندگی خم شدهاند و از لحاظ روحی و شخصیتی، زخمی، ناامید و نگران هستند امید جدیدی عطا کند. قیام مسیح از مردگان دگرگونی تازه را برای زندگی شخصی تکتک ما انسانهای خاکی بههمراه دارد و همانطور که کلام خدا میگوید در مسیح چیزهای کهنه درگذشته است و همه چیز تازه شده است (دوم قرنتیان ۵:۱۷).
دگرگونی تازه در زندگی اجتماعی ما
انسان موجودی است اجتماعی. تمام متخصصان و کارشناسان اجتماعی بر این باورند که انسان در خانواده و جامعه است که معنی انسان بودن پیدا میکند و اگر او را از خانواده و جامعه جدا کنیم تا در انزوا به رشد خود ادامه دهد، دیگر انسانی عادی و سالم نخواهد بود.
کتابمقدس خدای حقیقیای را به ما معرفی میکند که در ذاتش رابطه، مشارکت و رفاقت وجود دارد و خدای تکقطبی و منزوی نیست. همچنین خاطرنشان میسازد که خدا انسان را بر اساس الگوی کامل خود آفریده است، یعنی خصوصیات شخصیتی که در انسان وجود دارد بهطور کامل و مطلق در شخصیت خدا است. خدا انسان را خلق نکرد تا او را در انزوا قرار دهد، بلکه او را از ابتدا بهصورت زوج آفرید تا آنان یکدیگر را در خانواده و جامعه کامل سازند و در یک رابطۀ نزدیک با خودِ خدا و سپس با یکدیگر زندگی کنند.
انسان موجودی است که ذاتاً تمایل دارد با همنوع خود ارتباط داشته باشد، به همین دلیل نیز در یک رابطۀ سالم در خانواده و اجتماع کنار دیگران است که احیاء، تشویق و بنا میگردد. اما در نقطۀ مقابل نیز، بدترین ضربهها و شکستها را در روابط ناسالم خانوادگی و اجتماعی متحمل میشود. بنابراین میتوان اذعان داشت که روابط و ارتباطات درست و سالم بین مردم، اساس داشتنِ یک خانواده و در نهایت جامعهای سالم است.
اما کلام خدا در مورد قانون ارتباطی دیگری با ما سخن میگوید که نقش اساسی در روابط اجتماعی ما ایفا میکند و آن داشتن ارتباطی صحیح با خدای خالق است. اگر انسان رابطۀ صحیحی با خدا، خالق خویش نداشته نباشد، متقابلاً نمیتواند رابطۀ سالم و صحیحی با اعضای خانواده و دیگر انسانها داشته باشد. تمام روابط شفاف و سالم خانوادگی و اجتماعی ما به داشتن رابطۀ شفاف و سالم با خدا بستگی دارد. این یک قانون الاهی است. کلام خدا میفرماید در نتیجۀ گناه آدم رابطۀ خدا و انسان گسسته شد و چون خدای قدوس نمیتواند با گناه سازش کند جدایی عمیقی میان انسان و خدا بهوجود آمد. در پی این گسستگی، رابطه انسان با اطرافیانش نیز کِدر و تار گردید و در نهایت رابطۀ انسان با خودش را نیز تحت تأثیر قرار داد و آن را مخدوش ساخت. بهاین دلیل است که ما در دنیا و اجتماعی زندگی میکنیم که روابط انسانها با هم بسیار محدود و شکننده است. محبت صادقانه در بین انسانها به ندرت دیده میشود. ارتباطات افراد محدود به منافع شخصی شده است و حتی در بسیاری موارد افراد از خودشان نیز متنفر هستند.
کلام خدا به ما اعلام میکند که نه تنها روابط اجتماعی انسان بر اثر گناه بهتباهی کشیده شده است، بلکه مسئلۀ گناه، سیستمهای اجتماعی و ارتباطی را هم شدیداً تحتتأثیر قرار داده است. آمارِ رو به افزایشِ طلاقها، جداییها، خیانتها و وضعیت بد اخلاقی از زمره نتایج اسفبارِ این وضعیت است. بههمین دلیل جوامع بشری از دردی چون درد زایمان ناله برمیآورند و آه میکشند (رومیان ۸:۱۹-۲۲) و بهدنبال راهحل و سیستمهای جدیدی برای احیاء جامعه و خانواده هستند.
همانگونه که اشاره شد جدایی انسان از خدا، بر روی روابط اجتماعی تمامی انسانها تأثیر بهسزایی داشت. عیسای مسیح بهوسیلۀ مرگ خود بر روی صلیب بهای جدایی بین انسان و خدا را پرداخت و رابطۀ شکستۀ انسان و خدا کاملاً احیاء گردید و مشکل گناه که علت اصلی جدایی و شکسته شدن رابطۀ بین انسان و خدا بود را بر روی صلیب حل نمود. عیسای مسیح با قیام خود از مردگان دگرگونی تازهای در زندگی و روابط خانوادگی و اجتماعی ایجاد کرد.
وقتی که انسان به مرگ و قیام مسیح از مردگان ایمان قلبی داشته و زندگی خود را به او تسلیم کند، قدرت الاهی خداوند وارد قلب، وجود و روحش میشود و رابطۀ شکستۀ روحانی او را با خدای خویش احیاء میسازد. در این هنگام است که انسان در رابطهای جدید، زنده و شفاف با خدای خویش قرار میگیرد. هنگامی که این اتفاق بیفتد (که کلام خدا آن را بازگشت و نجات مینامد)، متقابلاً رابطه فرد با دیگر انسانها و حتی با خودش نیز احیاء و بازسازی میشود. به این ترتیب روابط شکسته و مردۀ ما با دیگران نیز از نو تازه میگردد، زیرا محبت مسیح در قلبها و روابط ما جاری میشود و به ما قدرت میدهد تا دیگران را با محبت او دوست داشته باشیم و این امر در نهایت منجر به دگرگونی عمیق در زندگی خانوادگی و اجتماعیمان میشود.
دگرگونی تازه در زندگی ابدی ما
انسان جاودانه بودن را دوست دارد و نمیخواهد واقعیت مرگ را بپذیرد. انسانها بهگونهای بر روی زمین زندگی میکنند گویی تا ابدیت زنده میمانند. غافل از اینکه روزی مرگ بهسراغ آنان نیز خواهد آمد و آن زمان باید همه چیز و همه کس را رها کنند. با مطالعه و بررسی در مکاتب، ادیان و ایدلوژیهای اقوم مختلف دنیا میتوان بهاین نتیجه رسید که انسان در جستجوی راهی است که از مرگ بگریزد و جاودانه گردد و یا تلاش میکند تا پی ببرد که بعد از مرگ به کجا خواهد رفت و ابدیت را در کجا سپری خواهد نمود. بسیاری در زندگی خود با انجام مراسم مذهبی و ریاضتها سعی میکنند به این اطمینان برسند که بعد از مرگ به کجا میروند. در نقطۀ متقابل، عدهای دیگر ابدیت و زندگی بعد از مرگ را کاملاً انکار میکنند، چون نمیدانند به کجا میروند و برای آنان مهم نیست که چه اتفاقی بعد از مرگ برایشان خواهد افتاد. در حقیقت آنها میترسند به مسئلۀ قیامت و دنیای پس از مرگ بیندیشند. نظریات و عقاید بسیار زیادی در مورد زندگی بعد از مرگ و ابدیت در این دنیا وجود دارد که این خود تأکید بر صحت کلام انجیل است که میفرماید، انسان گمشده است و نمیداند از کجا آمده و به کجا میرود.
اما بهواقع این سؤال بزرگ که ابدیت را در کجا میگذرانیم، سؤال بسیار پیچیده و بغرنجی است که پاسخ به آن دشوار و حتی از دیدگاه انسانی دستنیافتنی است. هنگامی که نگاه اجمالی بر تمام این تفکرات و دیدگاههای انسانی در مورد ابدیت میاندازیم، متوجه میشویم که یک مکان و یک محکومیت واحد برای همگان وجود دارد، یعنی انسانها بهجای مشترکی میروند که نمیدانند آنجا کجا است. شایان ذکر است که تمام ادیان و مذاهب گوناگون غیر از مذاهب شرقی مانند بودیسم و هندوئیسم، به زندگی بعد از مرگ در ابدیت و به قیامت مردگان و روز داوری تأکید دارند. آنان روز داوری و قیامت را روزی تعریف میکنند که مردگان زنده میشوند تا بر طبق مذهب اعتقادی خود سزای اعمالشان را بدهند و در نهایت به بهشت یا جهنم بروند.
اما کتابمقدس داستان تکاندهندۀ دیگری در مورد قیامت و ابدیت به ما میگوید و آن این است که خدا در ابتدا به انسان فرمود اگر از من جدا شوی و گناه کنی خواهی مرد. این مرگ نهتنها شامل مرگ جسمانی، بلکه مرگ روحانی نیز میباشد. انسانی که در زندگی زمینی از خدا فاصله گرفته ابدیت را بدون حضور او در تاریکی سپری خواهد کرد. کتابمقدس مرگ روحانی را دوری ابدی از خدای حیات تعریف کرده است که این به نوبه خود بسیار وحشتناک است، چون خدا انسان را برای خود خلق نمود و حیات او وابسته به حیات خدا است. بنابراین٫ اگر انسان از خدا فاصله بگیرد، به این معنی است که او فاقد حیات است، چه در زندگی زمینی و چه در زندگی بعد از مرگ.
اعتقاد به قیامت مردگان در روز داوری از اعتقاد به عدالت خداوند نشأت گرفته است، به این معنی که در آن روز خدای عادل، عدالت خود را اجرا میکند و انسانها از کوچک و بزرگ در قبال اعمال و رفتار خود پاسخگو خواهند بود و عدالت برای آنان اجرا میشود. اما آنچه در قیام مسیح از مردگان روی داد دقیقاً همین بود، با این تفاوت که قیامت از پایان جهان هستی به جلو کشیده شد و در بطن تاریخ جای گرفت. خدا با برخیزاندن عیسای مسیح از مردگان هم مُهر تأئیدی بر حقانیت مسیح زد و هم نجات و رستگاری انسانها را تأیید نمود، یعنی رستگاری آنانی که به عیسای مسیح ایمان میآورند.
آیا میدانید ابدیت را در کجا سپری خواهید نمود؟
قدرت قیام مسیح زندگی ابدی انسانها را که محکوم به مرگ و فنا و جدایی ابدی از خدا بودند دگرگون ساخت. عیسای مسیح با قیام خود ثابت نمود که هر کس بهاو ایمان آورد مانند او در قیامت زنده میشود و در حیات ابدی در حضور خدا به حیات خود ادامه خواهد داد. بنابراین قیام مسیح از مردگان اهمیت بهسزایی در تحقق رستگاری انسان دارد، زیرا تنها مرگ مسیح بر روی صلیب نبود که رستگاری و نجات ابدی را برای انسان بهارمغان آورد، بلکه مسیح با قیامش نقشۀ نجات برای بشریت را بهکمال رساند. از این رو دیگر احتیاج نیست که انسان در ترس از زندگی بعد از مرگ بهسر برد. عیسای مسیح بر روی صلیب بر چنین ترسی که زندگی انسان را فرا گرفته بود، غالب آمد.
حال این انتخاب من و شما بر روی این کرۀ خاکی است که ابدیتمان را در آسمان شکل میدهد. بنابراین بجاست از خود بپرسیم که آیا بهنجاتدهندۀ جهان که برای ما مُرد و قیام فرمود ایمان داریم و او را در قلب و زندگی خود پذیرفته و تسلیمش هستیم؟
نتیجه
نیروی مافوق طبیعی قیام مسیح قادر است دگرگونی تازهای به زندگی شخصی، اجتماعی و ابدی ما ببخشد. عیسای مسیح در کلام خود میفرماید که اینک همه چیز را نو میسازم. بهدرستی که کلام او راست است، زیرا او با قدرت قیام خود از مردگان میتواند زندگی ما را در هر مرحله یا موقعیتی که باشد تبدیل کرده، همه چیز را نو بسازد.
در آخر روی سخنم با شما خوانندۀ عزیز کلمه است که این مقاله را میخوانید. آیا میخواهید قدرت رستاخیز او از مردگان در این سال جدید و دگرگونی دوبارۀ طبیعت، دگرگونی تازهای در کالبد زندگی خاکی و روحانی شما در ابعاد مختلف ایجاد کند؟
|
۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه
| افشین لطیفزاده |
اهمیت فروتنی در آن است که این خصلت ریشه در ذات و شخصیت خود خدا دارد. مزمور ۱۱۳:۵-۶ بر این نکته تأکید میورزد که خداوند با وجود جلال و تعالی خود با تواضع بر آفرینش خویش توجه دارد. خصلت فروتنی در سراسر عهدعتیق ستوده شده است (امثال ۱۵:۳۳ و ۱۸:۱۲) و برکات الهی غالباً بر اشخاصی جاری میشود که از این خصیصه بهره بردهاند (اعداد ۱۲:۳). از سوی دیگر، تکبر همواره در کلام خدا نکوهیده شده است، برای نمونه بلشصر (دانیال ۵:۲۲) از تجربۀ تکبرآمیز نبوکدنصر عبرت نگرفت و از این رو بهعلت غرور خود از سوی دانیال سرزنش شد. در واقع فروتنی یکی از ملاکهای مهم قضاوت پادشاهان و دولتمردان در پیشگاه خداست.
واژۀ فروتنی در زبان عبری ارتباط نزدیکی با مفهوم رنج و محنت دارد. مراد از رنج و محنت، سختیها و مصائب است که ثمرۀ آنها روحیۀ متواضع و قلبی پذیرای خداست. انجیل متی ۲۳:۱۲ بهروشنی نتایج فروتنی و غرور را آشکار میسازد. آری، آن هنگام که در برابر خدا خم شویم، او ما را سرافراز خواهد ساخت. پولس رسول نیز در رسالۀ فیلیپیان ۴:۱۲ از تجربۀ دشوارش سخن میگوید، اما او با پذیرش شرایط خود، مجال بروز و رشد خصلت فروتنی را در خود میدهد. به واقع پولس از نمونۀ فروتنانۀ خداوند خود مسیح تبعیت کرد (فیلیپیان ۲:۸)؛ خداوندی که امتیازات الهی خود را بهکناری نهاد و خود را پیوسته فروتن میساخت و بههمین سبب به جلالی فوق از همۀ نامها دست یافت.
ذکر این نکته را ضروری میدانیم که متأسفانه فروتنی همچون خصایل دیگر الهی قابل جعل است. در واقع نمایش فروتنی و یا بهعبارت دیگر فروتنی کاذب با مفهوم کتابمقدسی آن تفاوت بنیادی دارد. فروتنی با خوار کردن خویش و همچنین خودآزاری نیز متفاوت است (کولسیان ۲:۱۸ و ۲۳). در ایام عهدجدید، در شهر کولسی معلمانی بسر میبردند که ریاضت بدنی (مرتاضگری) را با فروتنی یکی میدانستند، اما در عین حال خود را اشخاصی بسیار مهم و برجسته جلوه میدادند. پولس رسول چنین رویکردهایی را خلاف مفهوم واقعی فروتنی قلمداد میکند و در کولسیان ۳:۱۲ ایمانداران را تشویق به تواضعی اصیل میکند.
اقتباس از New Bible Dictionary
|
بخشش در کتابمقدس ریشه در ذات خدا دارد. عفو گناهکار و بهیاد نیاوردن خطایای او، از قلب خدای فیاضی ساطع میگردد که مشتاقانه در پی اِعطای فرصتی دوباره به شخصِ خاطی است. از آنجا که خدای کتابمقدس خدایی قدوس است، نمیتواند عدالت را زیر پا بگذارد و بهیکباره گناه را ببخشد. این خدا در عهدعتیق بهخاطر فیض و کَرَمِ خود، حیوانات قربانی را بهجای جانِ خود شخص میپذیرفت. اما این فیض و کرمِ خدا در بخشش گناهان، در عهدجدید به اوج میرسد و خودِ خدا در وجودِ مسیح قربانیِ کاملِ گناه بشر میگردد. بدین ترتیب پایه و اساسِ بخشش در مسیحیت، بر واقعهای ملموس و تاریخی استوار است.
خدایی که کتابمقدس معرفی میکند، خدای عبوسی نیست که با اکراه و از سرِ ناچاری از گناهِ مخلوق خویش چشمپوشی کند. او از خطایای انسان بهعنوان بهانهای استفاده نمیکند تا با به مجازات رساندن او، بهاصطلاح درسِ عبرتی به مخلوق خود داده باشد. بلکه خدای کتابمقدس حتی آنگاه که قومش از او نافرمانی میکنند و در برابر او میایستند، باز لطف و رحمتِ خود را از آنان دریغ نمیدارد (نحمیا ۹:۱۷؛ دانیال ۹:۹). کتابمقدس قاطعانه خدا را شخصیتی رحیم و رئوف معرفی میکند (خروج ۳۴:۶). خدایی که وقتی میبخشد، دیگر خطا و گناه را بهیاد نمیآورد (مزمور ۱۰۳:۱۲؛ اشعیا ۳۸:۱۷، ۴۳:۲۵، ارمیا ۳۱:۳۴؛ میکا ۷:۱۹). اما بخشش در کتابمقدس همواره فرایندی متقابل و دوجانبه است. برای برخوردار شدن از این بخشش باید قلبی نیازمند داشت. بخشش خدا گرچه کامل است، اما بدون واکنش مناسب از جانب شخص خاطی و ابراز نیاز او برای دریافت چنین بخششی، بیتأثیر خواهد بود. دیگر آنکه کسی که بخشش الهی را تجربه میکند، باید او نیز دیگران را ببخشد (کولسیان ۳:۱۳ ؛ متی ۱۸:۲۳-۳۵). در واقع اگر روحیۀ بخشش بر رفتار و روابط فرد مسیحی حاکم نیست، باید جداً در رابطه خود با خدا تجدیدنظر کند (لوقا ۶:۳۷). به همین خاطر است که عیسی مسیح وقتی میخواهد طرز دعا کردن را به ما یاد دهد، از ما میخواهد بههنگام طلب بخشش از پدر آسمانیمان، خطاب به او اینطور دعا کنیم: «قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضدارانِ خود را میبخشیم...» (دعای ربانی، متی ۶:۱۲).
|
۱۳۹۴ بهمن ۱۰, شنبه
پرستش
افشین لطیفزاده |
واژۀ پرستش بهمعنای ابراز تشکر و قدرشناسی قلبی است. در عهدعتیق پرستش در قالب "حمد و ثنا"، "عرض حال"، "تقدیم قربانی"، "نذر کردن" (نه بهمعنای معامله با خدا بلکه ابرازِ عملی تشکر) و "کلاً تقدیم خود"، بیان میشد. عهدعتیق بهکرات بر لزوم پرستشی تأکید میورزید که در آن برگزاری مراسم و آیین جایگزین حالت وجودی شخصی نگردد. اگر فرد صادقانه با تمام قلب خود در حضور خدا حاضر نمیشد، پرستش او مقبول نبود (مزمور ۴۰:۶-۸؛ عاموس ۵:۲۱-۲۴). در واقع پرستش، پاسخ انسان به عملکرد سرشار از فیض و رحمت خداست.
پرستش واکنش انسان به کنش خداست (عبرانیان ۱۳:۱۵ و انجیل مرقس ۱۰:۴۵) و هر چه این واکنش آگاهانهتر صورت گیرد، پرستش با محتواتر میگردد. عهدجدید نیز بهصراحت تقدیم همۀ وجود و زندگی خود به خدا را پرستش قلمداد میکند (رومیان ۱۲:۱). به یک معنا، عملکرد غیر از آن در نقطۀ مقابل پرستش قرار میگیرد. عهدجدید نیز همچون عهدعتیق پرستشی که ما را نسبت به نیازهای نیازمندان بیتفاوت میکند، مزمت مینماید چرا که ابراز لطف و محبت به خدا میباید در خود شخص چنین رویکردهایی را نسبت به دیگران ایجاد کند.
|
۱۳۹۴ بهمن ۵, دوشنبه
صلیب عیسی مسیح اساس آزادی ما
نویسنده: آلن کوپرترجمه: حسام مرتضوی
در عهدجدید دو دیدگاه مشخص در مورد مرگ مسیح در جلجتا وجود دارد. در اناجیل وقایعی میبینیم از قبیل: دسیسههای دشمنان، شهادتهای دروغ و تمسخرشان در محاکمۀ عیسی، اعمال سربازان، فریادها، آب دهان انداختن بر او، لعن و نفرین، صادر کردن حکم صلیب، کوبیدن میخ بر دستان عیسی، و ریخته شدن خونش بر صلیب. همۀ این وقایع را میتوان در عبارت "مصلوب کردن" خلاصه کرد.
حال آنکه، در رسالات از منظر دیگری به این موضوع نگریسته شده است. پولس رسول نه در مورد نحوۀ تصلیب بلکه دربارۀ "صلیب" مینویسد. گناه و مجازات صلیب در جلجتا از نظر او لعنت محسوب میشد ولی وقتی خدا علل زیربنایی و مفهوم صلیب را بر او آشکار نمود، قلباً به این موضوع پاسخ داد و زندگیاش مملو از شادی و وجد گردید، زیرا پی برد که لایق شمرده شده تا چنین مکاشفهای از خدا دریافت کند و چنین صلیبی را موعظه نماید. صلیب، یگانه پیام او بود (اول قرنتیان ۲:۲) و تنها مایۀ فخر و جلالش (غلاطیان ۶:۱۴).
منظور ما از "صلیب" عمل خدا در مسیح است که توسط آن جهان را با خود مصالحه داد و این امکان را برای گناهکار پدید آورد تا کاملاً از حس تقصیر، مجازات، قدرت، حضور و اقتدار گناه آزاد شود و از حیاتی جدید برخوردار گردد، حیاتی که در منطق و تفکر انسانی بیگانه است ولی مورد قبول خدا، و ابدی است.
تصلیبْ یک بار اتفاق افتاد ولی نتایج و تأثیرات آن گوناگون است. عیسای مسیح با مرگ خود بر صلیب هفت آزادی را برای ما تضمین کرد که در ادامۀ مقاله به شرح آن میپردازیم.
۱- صلیب ما را از عذاب وجدان که ناشی از گناه است آزاد کرد (عبرانیان ۹:۱۴). این بیان در عهدجدید با تصویری گویا تشریح شده است. پطرس خداوند خود را انکار کرد و سپس مسیح به او نگاهی انداخت. تنها خودِ پطرس بود که میتوانست شدت و عمق این نگاه را درک کند. وجدان پطرس از وقاحت گناهش بیدار شد و این بیداری باعث گریز او از صحنه و گریۀ تلخش گردید. مسیح مُرد، و آن گناه را بر صلیب برد، از مرگ قیام نمود و روحالقدس را در روز پنطیکاست نازل فرمود و آنچه را که جلجتا امکانپذیر کرده بود عینیت بخشید. پطرس این آزادی را درک نمود، زیرا چنانکه در اعمال رسولان ۳:۱۴ میبینیم یهودیان را به گناهی که خودْ نیز در آن تقصیرکار بود متهم کرد، ولی بدون ذرهای حس تقصیر یا عذاب وجدان. خون ریختهشدۀ مسیح و عمل روحالقدس پطرس را کاملاً پاک کرده بود، زیرا هیچ قدرت دیگری نمیتوانست او را برای خدمت در میان گناهکاران آماده کند و از او چنین خادمی بسازد.
۲- صلیب ما را از اقتدار درونی گناه آزاد میسازد (رومیان ۶:۶). صلیب انسان را اصلاح نمیکند بلکه به زندگی او پایان میدهد. مسیح نه تنها بهخاطر من مُرد بلکه مرا با خود بر صلیب برد. او فقط برای این نمرد که چیزی از من بردارد و یا مرا از شرایطی که گناه برایم ایجاد کرده بود رهایی بخشد، بلکه نیابتاً، مرا بهطور کامل و غایی بر صلیب برد. در نظر خدا من با مسیح مصلوب شدهام، چنانکه دیگر من نیستم که از این پس زندگی میکنم، بلکه مسیح است که در من زندگی میکند. ممکن است شخصی باشم فقیر یا ثروتمند، با فرهنگ یا بیفرهنگ، مذهبی و یا بیدین، ولی هیچیک از اینها معیار ارزیابی من در نظر خدا نیست. من بهعنوان مسیحی، با مسیح مصلوب شدهام و متعلقات من در نظر خدا ارزشی ندارد، و باید بهعنوان جزئی از طبیعت سقوطکردهای که از آدم به ارث بردهام بر صلیب برود. بدینسان، گناهی که هر لحظه مرا به ستوه میآوَرد و کنترل افکار، سخنان و اعمالم را در اختیار داشت با او بر صلیب رفت و دیگر اقتداری بر من ندارد. حاکمیت گناه در جلجتا به پایان رسید، جایی که حکومتی نوین سلطنت آغاز نمود. خدا به حکومت پیشین پایان داد و سلطنت جدید خود را آغاز کرد و آن را بهواسطۀ قدرت قیام خود ادامه میدهد.
اینک من با خدا هستم، او مرا بهحساب آورد، پس من نیز بر این صحه میگذارم. مسیح نسبت به گناه مُرد، پس من نیز خود را نسبت به گناه مُرده میانگارم. خدا مرا با مسیح قیام داد تا بهعنوان ایماندار حیاتی جدید را تجربه کنم- حیاتی که ماورای اقتدار گناه است- و قادر باشم بر گناه غلبه نمایم. «اگر بگوییم بیگناهیم، خود را فریب دادهایم،» نه دیگران را. زندگی روزمره نشانگر اینست. اگر بگوییم که گناه نمیکنیم، دروغ میگوییم، ولی میتوانیم بگوییم در این اتحاد زنده با مسیح که از طریق مرگ و رستاخیزش مهیا شده، از این به بعد نباید گناه کنیم، اقتدار آن برداشته شده، و نیرویی جدید در خلقتی درونی و نوین برقرار گردیده است.
۳- صلیب اعضای وجود ما را از وسوسۀ گناه کردن آزاد میسازد (رومیان ۸:۱۳ و کولسیان ۳:۵).
گناهانی که ما را احاطه میکنند بر اعضای خاصی از وجودمان حمله میبرند که بیشتر نسبت به گناه تأثیرپذیر و مستعدند. اگر من با مسیح مردهام همه اعضای بدنم نیز در این مرگ شریکند. اگر عضوی در من نسبت به گناه تمایل بیشتری دارد و در پی ارضای نَفْس است، باید آن را به روحالقدس بسپارم تا با آن مقابله کند، و دیگر آن عضوْ مرا به بندگی گناه نکشد. فکری که بدون خدا نقشه میکشد، دهانی که از آن برکت و لعنت بیرون میآید، دستانی که نشانۀ دوستی است حال آنکه قلبْ پر از نفرت است، پاهایی که به راههای عجیب و غریب شتابان است، چشمانی که به چیزهای ناشایسته مینگرد، گوشهایی که پیوسته به دنبال شنیدن شایعات و اراجیف است، هوشمندیای که بر توان انسانی استوار است نه بر اقتدار الاهی، قلب متکبر و مغرور و بسیاری چیزهای دیگر باید در صلیب به حضور خدا آورده، و در نور مقدس و آشکارکنندۀ الاهی به مرگ سپرده شوند. این بدین معنی نیست که خدا هر استعداد و عطای ما را میگیرد بلکه آن چیزهایی را برمیدارد که ما را از تسلیم و سرسپردگی به او بازمیدارند. اگر ما در مشارکت با خدا زندگی میکنیم باید در توافق و هماهنگی کامل با او باشیم، در تمامی آنچه او در ما انجام میدهد.
۴- صلیب ما را از فریب و اغوای دنیا آزاد میسازد (غلاطیان ۶:۱۴). با نگاهی به این جهان درمییابیم که دنیا چیزی جز آخور، صلیب و قبر برای پسر یگانۀ خدا نداشت. دنیا امروز نیز با پیروان مسیح همین معامله را میکند. شخص مسیحی نباید در این خصوص شکی به خود راه دهد. تنها کافی است که همچون شخصی مرده نسبت به گناه و زنده نسبت به خدا زندگی کنید، سپس دنیا چنین رفتاری با شما خواهد داشت. اگر از منظر صلیب به دنیا بنگرید نظامی را میبینید که مسیح در آن هیچ جایی نداشت؛ چون بدان قدم نهاد، ورودش را خوش ندید و خروجش را نیز تسریع نمود.
ما از این جهان نیستیم. مرگ بر صلیب ما را از دنیا جدا ساخته است. به همین منظور دنیا نمیتواند هیچ ادعایی بر ما داشته باشد. ولی ما باید به قوت و نیروی الاهی در دنیا زندگی کنیم، لیکن همچون مسافری که در حال گذر است و خود را وابستۀ چیزی نمیکند. اگر کسی بخواهد دوباره به دنیا بازگردد، باید از صلیب و قبر مسیح بگذرد و آنها را زیر پا لگدمال کند. من این هشدار را به کسانی میدهم که هنوز دنیا را جذاب میبینند و در قلبشان جایی برای آن دارند.
۵- صلیب ما را از قدرت شیطان آزاد میسازد (عبرانیان ۲:۱۴). شیطان در پی آن بود که در طول زندگی زمینی مسیح به هر طریقی او را از مسیر جلجتا منحرف سازد. شیطان کوشید تا با اغوا کردن، تهدید، زیرکی، وسوسه، و ترفندهای دیگر سلطۀ خود را بر بشریت از دست ندهد، و حتی بر مسیح نیز اقتدار یابد. اما تلاش او برای ممانعت از مسیح در رفتن بهسوی صلیب بیثمر ماند. عیسای مسیح در صلیب پیروزی را بهدست آورد و بهطور کامل نیروهای جهنم را در هم شکست. مسیح این پیروزی را برای ما کسب نمود و وقتی ما با ایمان در مرگ و قیام او شریک میشویم این پیروزی را در زمان نیاز به ما عطا میکند.
مکرهای شیطان در کلام خدا بهروشنی آشکار شده است و لازم نیست در اینجا آنها را برشماریم. آنچه باید بر آن تأکید کنیم این است که در صلیب آزادی از تمامی این پلشتیها نصیب ما شده است. به نمونههایی از این موارد در عهدعتیق توجه کنید: وقتی صندوقچه عهد در معبد داجون قدرت خود را به نمایش گذاشت (اول سموئیل باب ۵)، وقتی یونس از اعماق دریا و از شکم ماهی سر برآورد (کتاب یونس)، و سه جوان که از تون آتش سالم بیرون آمدند (دانیال باب ۳).
۶- صلیب ما را از کارهای ابلیس آزاد میکند (اول یوحنا ۳:۸). این موضوع را میتوان در چارچوب رابطۀ گسستۀ بین انسان و خدا، و بین خود انسانها توضیح داد. تمایلات و خواهشهای نفسانی، تمرد و سرکشی جان، کوری در روح، و پیچیدگیهای دیگر زندگی که از آنها نشأت میگیرد با مصالحۀ صلیب خنثی میگردند. یوحنای رسول چنین مینویسد: «از همین رو پسر خدا ظهور کرد تا کارهای ابلیس را باطل سازد» (اول یوحنا ۳:۸). اگر میخواهیم از تأثیرات این عوامل مخرب رها شویم باید آنها را همانگونه که هستند به نزد صلیب آوریم و صادقانه در حضور خدا اعتراف کنیم، و این خداست که ما را رها خواهد کرد و همه چیز را به جلال خود منتهی خواهد ساخت. او زندگی ما را از همۀ تأثیرات ابلیس آزاد میسازد و اجازه میدهد که در مسیح زندگی کاملی داشته باشیم. هیچ گناهی مسیح را غافلگیر نمیکند. صلیب مسیح با همۀ آنها روبرو شده و اعمال ابلیس را بهطرز موثری باطل ساخته است. بگذارید او در این قسمت ابتکار زندگیتان را بدست گیرد.
۷- صلیب ما را از خدمت خودبینانه آزاد میکند (دوم قرنتیان ۵:۱۵). رؤیایی از صلیب که نشانگر عظمت و از خودگذشتگیِ محبت مسیح بود، پولس را از متعصبی مذهبی به مبشری ایثارگر تبدیل کرد. اوج تأثیر آن ملاقات آسمانی در کلمات خود او بازتاب مییابد: «زیرا آرزو میداشتم در راه برادرانم، یعنی آنان که همنژاد منند ملعون شوم و از مسیح محروم گردم» (رومیان ۹:۳). کسی که مفهوم عمیق صلیب را درک کند تبدیل به انسان جدیدی میشود. مسیح با سهیم نمودن ما در آن اشتیاق الاهی که در زندگیاش دیده میشد، ما را به انسانی تبدیل میکند که از این به بعد برای خود زیست نکند بلکه «برای آن کس که بهخاطرش مُرد و برخاست.»
|
۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه
جویس مایر
واعظی غیر قابل انتظار
در کودکی مورد تجاوز پدرش قرار گرفت. وقتی به ۱۸ سالگی رسید خانه پدری را ترک کرد و با مردی دزد و میخواره پیمان زناشویی بست. در ۲۳ سالگی طلاق گرفت و تبدیل شد به مادری تنها، ورشکسته و بدونِ هویت. یک سال نگذشته بود که مجدداً ازدواج کرد و همه چیز را در مورد زندگی خود با شوهر جدیدیش "دیوید مایر" در میان گذاشت ولی در بیان آنها صداقت نداشت. شخصیتی بود بسیار لجباز، یکدنده و بدخُلق. اما از آن ماجراهای نه چندان خوشایند حدود ۲۰ سال گذشته است و امروز میلیونها نفر به موعظههای این زن گوش میدهند. محبوبیتی که روز به روز بیشتر میشود و مخصوصاً ایرانیان علاقۀ خاصی به شنیدن موعظههای او دارند.
باید گفت که "جویس مایر" واعظی است غیرقابل انتظار. زندگی او تأییدی است بر این حقیقت که خدا ضعیفان و حقیران و آنانی را که در جامعۀ خود منفورند انتخاب میکند و آنها را سرافراز میکند. موفقیت جویس مایر بر سه پایه قرار دارد:
وفاداری نسبت به خواندگی خود، حمایت شوهرش از او، و طرز تعلیم او از کلام خدا که بسیار عملی و صادقانه است.
دعوتی از جانب خدا: به همه جا خواهی رفت و کلام مرا تعلیم خواهی داد
جویس مایر در ۹ سالگی قلب خود را به عیسای مسیح سپرد. خانوادهاش هرگز به کلیسا نمیرفتند. ولی دختر و پسرعموهایش در جلسات کلیسای محلی شرکت میکردند و وقتی جویس یکبار در روز یکشنبه با آنان به کلیسا رفت از شادی سر از پا نمیشناخت. اما زمان زیادی از ورودش به کلیسا سپری نشده بود که در خود احساس گناه و ناپاکی کرد. سوءاستفاده جنسی از طرف پدرش بر روی او فشار میآورد. هیچ امیدی نداشت که بتواند به خدا نزدیک شود. با این وجود در یکی از جلسات با اینکه شبان کلیسا دعوتی از جماعت نکرد، دست پسر و دختر عموهایش را گرفت و گفت: «بیایید بچهها، برویم تا نجات بیابیم.» آنها نزد شبان کلیسا رفتند و شبان نیز برای آنان دعا کرد تا نجات الاهی را دریافت کنند. جویس مایر امروز نیز به قدرت پاککنندۀ خدا در آن روز شهادت میدهد. اما در ابتدا ایمانش چندان رشد قابلتوجهی نداشت و مطمئناً هیچ دعوتی نیز از جانب خدا نبود.
وقتی به خانهاش در سنتلوئیس میسوری بازگشت نور ایمانی که در او دیده میشد با ملاقات پدرش به تاریکی گرایید. این تاریکی تا به سن نوجوانی بر زندگیاش حاکم بود. به محض اینکه به ۱۸ سالگی رسید خانه را ترک کرد و پس از چند ماه با اولین مردی که به او علاقه نشان داد ازدواج نمود. همسرش دزد بود و وقتی جویس در یک بخش حسابداری شرکتی کار پیدا کرد او را مجبور نمود تا چکی تقلبی برایش جعل کند. همچنین او خودش نیز از محل کارهایش چیزهایی میدزدید و در نتیجه شریک جرم شوهرش محسوب میشد. همسر او همچنین به زنان دیگر نیز چشم داشت و زمانی که جویس به او گفت حامله است آن را بهانه قرار داد تا بتواند او را ترک کند و با زن دیگری زندگی نماید. جویس طلاق گرفت و برای فراموشی این شکست تلخ خانوادگی به سیگار و مواد مخدرهای خفیف پناه آورد. در ارتباطاتش نیز حد و مرزی نمیشناخت و با هر مردی رابطه برقرار میکرد. ناامیدی مطلق بر او حاکم بود و بهنظر میرسید نور ایمانی که چندی پیش در زندگیاش پدیدار شده بود در حال خاموشی کامل بود.
ولی این اتفاق ناگوار هیچگاه نیفتاد. یک سال بعد جویس با یک شخص ایماندار به نام "دیوید مایر" ازدواج کرد و با وجود لطمههایی که از سواستفاده پدرش و شوهر سابقش در او بوجود آمده بود، کورسویی از ایمان در قلبش شروع به تابیدن کرد. جویس هر هفته با همسرش در جلسات کلیسای لوتری در سنتلوئیس شرکت میکرد و زمانی که کودکان اضافه شدند بهنظر میرسید که خانواده مایر جزو خانوادههای بسیار معمولی مسیحی آمریکا هستند. هنوز در زندگی او نشانهای از آن دعوت الهی برای آیندهاش بهعنوان معلم کتابمقدس بهچشم نمیخورد. این دعوت هنوز اعلام نشده بود.
خواندگی و دعوت خدا در سال ۱۹۷۶ دریافت شد. جویس در حال رانندگی از آرایشگاه به سمت خانهاش بود که در دعا فریادکشید: «خدایا، باید چیز بیشتری باشد. باید چیزی باشد که من از کمبود آن رنج میبرم، زیرا در کلامت میخوانم که مردم در ایمان به تو باید در پیروزی زندگیکنند و من مطمئناً از این پیروزی برخوردار نیستم.» بسیار شوکه شد و برایش غیرقابل باور بود که خدا در همان لحظه به او پاسخ داد: «جویس، من در حال تعلیم دادن صبر و شکیبایی به تو هستم.» لحظاتی بعد از این کلام روحالقدس او را در بر گرفت. خودش واقعه را اینگونه توصیف میکند: «گویی شخصی وجودم را باز کرد و عصارۀ محبت را در من فروریخت.» زمان زیادی پس از این واقعه نبود که او دعوت خدا را بهعنوان معلم کتابمقدس دریافت نمود. تجربه او با روحالقدس باعث شد که برای مطالعه و تحصیل کتابمقدس از غیرت تازهای برخوردار شود. او ایمان داشت که روحالقدس معلم شخصی اوست و باور داشت که خوانده شده تا آنچه را که یادگرفته با دیگران در میان بگذارد. در واقع او هیچ شکی در دل نداشت که خدا این کلمات را به او گفته است: «تو به همه جا خواهی رفت و کلام مرا تعلیم خواهی داد.»
جویس مایر بیش از ۳۵ سال نسبت به این دعوت آسمانی امین و وفادار ماند. با اینکه او هنوز تا یک خدمت بینالمللی تمام وقت فاصله زیادی داشت ولی ایمان داشت که خدا برایش خدمت بزرگی در آینده در نظر گرفته است. او ابتدا با تعلیم در یک گروه خانگی در منزل خودش شروع کرد که شامل ۲۵ نفر ایماندار از کلیسای لوتری بود. همچنین صبح زود جلسهای برای همکارانش در رستوران میس هولینگز در مرکز شهر برپا کرد. با اینکه مردم از تعالیمش لذت میبردند ولی هنوز هیچ باری در قلب خود برای بسط و توسعۀ خدمت مختصر خود نداشت. در واقع هر چه زمان میگذشت راه برای ادامه خدمت مشکلتر نیز میشد. ابتدا بین خودش و کلیسای محلی مشکلاتی بروز کرد. در کلیسای لوتری ادارۀ جلسات تعلیمی توسط یک زن معمول نبود و پس از مدتی شبان کلیسا از جویس خواهش کرد که جلسات تعلیمی را متوقف کند. جویس موافق نبود و سرانجام به همراه همسرش دیوید اطاعت از چنین قوانین کلیسایی را رد کردند. ابتدا هر دو را از مسئولیتهایی که در کلیسا داشتند محروم کردند و از آنها خواسته شد که کلیسا را ترک کنند.
کلیسای بعدی یک کلیسای کاریزماتیک بود و شبانی داشت که او نیز چندان اعتقادی به تعلیم زنان در کلیسا نداشت. با این وجود جویس و دیوید آرامشی در خود احساس نمیکردند که کلیسا را ترک کنند. آنان تصمیم گرفتند در کلیسا بمانند تا جایی که کلیسا به خاطر نبودن مراجعه کننده در خطر تعطیل شدن قرار گرفت. مشکلات مالی نیز از مسائل دیگری بود که خانواده مایر با آن دست و پنجه نرم میکردند. پس از شروع کلاسهایی که در آن جویس به تعلیم کلام خدا مشغول بود، او احساس نمود که خدا میخواهد کار خود را در رستوران ترک گوید تا بتواند با تمرکز بیشتری به کار تعلیم کلام مشغول باشد. زندگی هزینه زیادی داشت و او فکر میکرد که باید تدارک خدا بیشتر از احتیاجات او باشد، ولی عملاً اینطور نبود. مهمترین مشکل در این مورد به خود جویس مربوط میشد. غیرقابل انتظار نبود که هنوز در شخصیت جویس مسائلی از گذشته وجود داشت. خشم زیاد، تمایل به انتقاد از دیگران و نه از خودش، و خصوصیت کمالگرایانه همچنان بخشی از شخصیت او بود. روزهای سختی بود و جویس با کم کردن هزینهها و صرفهجویی شدید زندگی را ادامه میداد. ولی همچنان به خداوند وفادار بود. او هیچگاه قدمی بر خلاف دعوت الاهی خود برنداشت.
خانوادۀ مایر در سال ۱۹۸۲ به کلیسای دیگری رفتند و در این کلیسای جدید بود که خدمت او به سطح جدیدی ارتقا یافت. پس از چند هفته جویس موافقت نمود که آموزش کتابمقدس را شروع کند. بار اول حدود ۱۵۰ نفر در کلاس او حضور یافتند. بزودی بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر از زنان به جلساتی که سه بار در هفته برای آنان ترتیب داده بود جذب شدند. وقتی که او را بهعنوان کمکشبان منصوب کردند نقطه عطفی در خدمت او شروع شده بود. یک سال بعد به رادیو رفت و موعظههایش در ۶ ایستگاه رادیویی از شیکاگو تا کانزاسسیتی پخش میشد. او همیشه از اینکه کلیسایش او را کاملاً حمایت نموده بود احساس قدردانی میکرد و مخصوصاً از شبان کلیسایش "ریک شلتون" که بسیار به او کمک میکرد. ولی در سال ۱۹۸۵ بر این ایمان بود که اراده خدا بر این است که خدمت مستقل خود را شروع کند. و این خدمت به نام "حیات در کلام" (LifeinTheWord) مشهور شد.
این خدمت جدید با چالشهای جدیدی روبرو بود. آنان از لحاظ مالی همچنان در فشار بودند. جویس برای خدمتش از اتومبیل فرسودهای استفاده میکرد که لاستیکهایش کاملاً ساییده شده بود. خانوادۀ مایر قادر نبودند به مکانهایی که که از خانهشان زیاد دور بود مسافرت کنند زیرا نمیتوانستند هزینه مسافرخانه را بپردازند. حتی هدایای جمع شده در جلسات نیز کفاف خرید یک وعده خوراک را نمیداد. البته تعداد شرکتکنندگان هم چندان قابل ملاحظه نبود. در طول چند سال تعداد جماعت بین ۵۰ تا ۷۰ نفر در نوسان بود. چالش دیگر موضوع سرطان بود. جویس در بحبوحۀ خدمت خود ناگهان متوجه شد که دارای سرطان رو به رشدی در ناحیه سینه است که از سال ۱۹۸۹ شروع شده و باید بهزودی تحت عمل جراحی قرار گیرد. نه پولی بود و نه جماعت کلیسایی و اینک سرطان هم بر این مشکلات اضافه شده بود. ممکن است عدهای با این چالشها تسلیم شوند و از خدمت کنار روند ولی جویس مایر وفادار باقی ماند. در این میان با ترسهایی نیز مواجه بود ولی در نهایت ایمانش رشد بیشتری نمود و او را تبدیل به واعظی کرد که خدا در ابتدا مدنظر داشت.
در سال ۱۹۹۳ جویس و همسرش هدایایی جمعآوری نمودند تا بتوانند در هوای آزاد مطالعه کتابمقدس هفتگی را برگزار کنند. این همان قدمی بود که جویس باید برمیداشت تا به تحقق دعوت الاهی کمک کند. دعوتی که از سال ۱۹۷۶ نسبت بدان وفادار مانده است. مردم او را بسیار زیاد دوست داشتند. هدایا برای حمایت او فراهم شد و بزودی جلسات هفتگی تبدیل به جلسات روزانه گردید که با فیلمبرداری نه تنها به تمام نقاط آمریکا بلکه به تمامی جهان ارسال میشد. حضور بیشتر او در قارۀ آسیا بود. برنامههای او به ترکیه، سوریه، بنگلادش، بوتان، هند، نپال، پاکستان، تایلند، کامبوج، هنگکنگ، اندونزی، کره جنوبی، قرقیزستان، مغولستان، فیلیپین، سری لانکا و تایوان ارسال میشد. کلام خدا از طریق او عمل میکرد و او در همه نقاط جهان در حال تعلیم بود و چنین خدمت وسیعی پاسخ و عکسالعمل مناسبی نیز در بر داشت. در یک ماه تنها حدود ده هزار نامه از کشور هندوستان دریافت میکرد که مردم از اعمال عجیب خدا برایش نوشته بودند. همچنین موفقیت برنامههای تلویزیونی او را به واعظی محبوب تبدیل کرده بود و همچنین یک نویسندۀ پرکار. زنی که در ۱۸ سالگی مدرسه را ترک کرده و هیچگاه به دانشگاه نرفته بود، در حدود ۵۰ کتاب نوشته بود که بعضی از آنها در مجله نیویورک تایمز بهعنوان پرفروشترین کتاب انتخاب شده بود. از کتابی به نام BattlefieldOfTheMind تابحال میلیونها نسخه به فروش رسیده است.
دیگر مشکلات سپری شده بود و روزهایی فرارسیده بود که صدها نفر در جلسات جویس مایر شرکت میکردند. اغلب در کنفرانسهایی صحبت میکرد که هزاران نفر مشتاقانه در آن شرکت میکردند. شنوندگان از او لذت میبردند، و جویس هم از دادن تعلیم به آنان لذت میبرد. او میتوانست اینک به گذشته بنگرد و در گذر سختیها و مشکلات شکرگزار باشد. خدا از او دعوتی بهعمل آورد و او نسبت به دعوت خدا وفادار باقی ماند. در سال ۱۹۷۶ او ایمان داشت که خدا او را برای خدمت موعظه فراخوانده است. زندگی او ما را به چالش میطلبد که نسبت به دعوتی که خدا از ما کرده است همیشه وفادار باقی بمانیم.
حمایت همسرش، دیوید مایر
زندگی جویس مایر همچنین چالشی است برای شوهران و زنان که اگر دعوتی از خدا دارند باید مورد حمایت کامل همسر خود قرار گیرند. اگر دیوید مایر در کنار او نبود اینک جویس مایر را چنین واعظ موفق و محبوبی نمیدیدیم. دیوید ایمان ضعیف او را با حمایتش تقویت کرد و زمانی که جویس تعلیم کلام خدا را آغاز نمود در کنارش ایستاد. امروز دیوید مایر مسئول رسیدگی به حسابهای مؤسسه خدماتی بزرگی است که توسط همسرش در حال انجام است.
البته حمایت از جویس مایر چندان هم ساده نبود. در ۲۰ سالگی مملو از خشم و غضب بود و هرگاه بهیاد میآورد که از پدر و همسر سابقش چه رنجهایی دیده دریایی از خشم و نفرت قلبش را پر میکرد. ایمانش در ۹ سالگی فراموشنشدنی است ولی نشانههای زیادی از یک پیرو حقیقی عیسی مسیح در او وجود نداشت و این برای شوهرش چندان مطلوب نبود. او زنی بود که همچون دیگران از فرمولهای زمانه پیروی میکرد. وقتی همه چیز بر وفق مرادت نیست همچون آتش شعلهور شو و دیگران را نیز بسوزان! و او اینکار را میکرد. همچنین زمانی که دلواپس و نگران بود از صحبت با همسرش خودداری میکرد و در انزوای کامل فرو میرفت. این عکسالعملها به مدت ۶ سال ادامه داشت. ولی در اغلب آن لحظاتِ پر فراز و نشیب دیوید همچنان همسرش را دوست داشت و به او عشق میورزید و در چارچوب عشقی که منشأ آن خداوند بود ایمان زخمی و کمرمقِ جویس را با حمایت و عشق خود بهبود میبخشید.
دیوید در زمان تعلیم کتابمقدس بطور کامل در کنار جویس قرار داشت و این چیزی نیست که اکثریت مردان آن را براحتی انجام دهند. در ابتدا این اعتقاد کلیسای آنها بود که تعلیم و موعظه زنان را مجاز نمیدید و دیگری مسائل خانوادگی بود. در دهه ۸۰ جویس و همسرش چهار فرزند داشتند. دیوید میتوانست چنین ایرادی از همسرش بگیرد که بچهها به یک مادر نیاز دارند و نه یک معلم کتابمقدس. موضوع مهم دیگر فشار مالی در نتیجۀ هزینههای زندگی بود. اگر جویس مشغول خدمت خداوند میشد سؤال این بود که چگونه باید هزینهها پرداخت میشد؟ با توجه به اینکه جویس خودش زنی بود که در مواقع بحران مالی حال و روز خوشی نیز نداشت. دیوید میتوانست شانههای خود را در اینگونه مواقع بالا بیندازد و بگوید که او مقصر این شرایط مالی نیست و این میتوانست جویس را ناراحتتر و پریشانتر کند. همچنین برای مردان ساده نیست که ببینند همسرشان محبوبیت جهانی دارد و هر روز بیشتر و بیشتر مورد تحسین و تعریف قرار گیرد، مخصوصاً در خدمتی که بیشتر در تخصص مردان است! اما دیوید در تمامی این چالشها در کنار همسرش ایستاد و مطمئناً خدا نیز در برخورد و حالت جویس نسبت به فداکاریهای شوهرش تغییرات لازم را ایجاد نمود.
همچنین زمانی که جویس تصمیم گرفت خدمت خود را بهصورت مستقل اداره کند نه تنها دیوید او را به اینکار تشویق نمود بلکه مواظب مسائل مالی و هزینهها نیز بود. وقتی که جویس بر این اعتقاد بود که دعوت خدا این است که در تلویزیون نیز برنامه تعلیمی داشته باشد این دیوید بود که با حامیان مالی تماس گرفت و آنها را برای کمکهای بیشتر ترغیب نمود. همچنانکه خدمت جویس مایر وسیعتر میشد، دیوید به حساب و کتابها رسیدگی میکرد که در خدمت مسیحی بسیار کار مهم و اساسی است. زیرا بدون چنین نظارتی کار خدمت خوب پیش نخواهد رفت و بقای چندانی نخواهد داشت. دقت دیوید بهصورتی بود که وقتی یکی از سناتورهای آمریکایی در مورد وضعیت مالی و پرداخت مالیات و حسابهای برنامههای تلویزیونی تحقیقات مفصلی را آغاز کرد در خدمت جویس مایر هیچ سوءاستفاده مالی یافت نشد و از این نظر هیچ لکهای بر مؤسسه خدماتی او قرار نگرفت. جویس مایر از این موضوع سربلند بیرون آمد و این بهخاطر صداقت و مسئولیتپذیری شوهرش بود. تا به حال به دو پایه که رمز موفقیت جویس مایر بوده پرداختیم یعنی وفاداری نسبت به دعوت خدا و حمایت همسرش و اینک به قسمت سوم یعنی شیوه صادقانه و واقعبینانه او در تعلیم کتابمقدس میپردازیم.
صداقت در تعلیم
در تمامی نقاط جهان اعتیادی نسبت به شنیدن موعظههای جویس مایر وجود دارد. اگر مردم نتوانند شاهد برنامه تلویزیونی او باشند آن را ضبط میکنند. زیرا او امیدی را که در پیام کتابمقدس وجود دارد به زندگی روزانه مردم مرتبط میکند. او بسیار ساده صحبت میکند و حقایق کلام خدا را بهطرز کاملاً قابل فهمی بیان میکند. لباس او مثل برخی از واعظان شفادهنده پرجلال نیست که چشمها را خیره کند. حالات و حرکات عجیب و غریبی از خود بروز نمیدهد تا دیگران را تحت تأثیر ظاهر خود قرار دهد. او خوب میپوشد، معمولی قدم میزند و خیلی راحت با شما صحبت میکند، گویی در آشپزخانه خانهاش در سنتلوئیس کنارش نشستهاید و او با شما کلامی دارد. صحبتهایش خالی از طنز نیست ولی نه مثل یک کمدین که تنها هدفش این است که لحظاتی شما را بخنداند. زیرا به محض اینکه صحبت میکند خودتان پی میبرید که میخواهد در باره موضوعی جدی صحبت کند. سادگی بیان و همچنین ارتباط دادن کلام خدا به زندگی روزمره او را محبوب بسیاری منجمله زنان نموده است.
کاملاً واضح است که او خود را برای تعلیم کلام آماده کرده است. اما برایش فرق نمیکند که در حضور هزاران نفر صحبت کند یا در حضور تعدای قلیل مانند سالها پیش که خدمتش را در گروه خانگی شروع کرده بود. مردم از شنیدن پیامهای او که بسیار عملی و کاربردی است لذت میبرند. او نکات عملی یک زندگی شاد و موفق مسیحی را بسیار جالب تعلیم میدهد. او در سخنانش به رفتار و اخلاقیات توجه خاصی دارد و اینکه یک مسیحی سرسپرده نیازمند انضباط در زندگی خود است تا بتواند افکارو شیوههای منفی را که مانع رشد شخصیت اوست شناسایی کند و از آنها دست بکشد. البته او به دنبال تعلیم تکنیکهای تلقین افکار مثبت نیست، بلکه تعالیم مثبتنگری او بر پایۀ کلام خدا قرار دارد که ما را بدان تشویق میکند (فیلیپیان ۴:۸).
نکته دیگری که او را به واعظی برجسته تبدیل نموده صداقت او در بازگویی زندگی خودش هست. همانطور که گفتم صحبتهایش به این میماند که در آشپزخانۀ منزلش نشسته باشید و برایتان صحبت کند. البته خیلی از این وقایع زندگی چندان هم خوشایند نیست. بازگشت به گذشته به معنی پردهبرداری از وقایع تلخ و اندوهباری است. شرح کودکی دردناکی که داشته و سوءاستفادههایی که پدرش و همسر سابقش از او کردهاند چندان هم ساده نیست. کشمکشهایش در زندگی، چالشهای خانوادگی و کلیسایی و همچنین سخن از آنچه او را به خود مجذوب میکرده و باعث لذت او از دنیای گناهآلود میشده است نیز میتواند پرده از اسراری بردارد که دوست نداریم دیگران از آن آگاه شوند. ولی در شنیدن صحبتهای جویس مایر حس میکنید که با شخصی عادی روبرویید، شخصی همچون خودتان که با تمام ضعفها و نقاط قوت خود ایستاده ولی در موقعیتی که پیامی از کتابمقدس برایتان دارد. او همچون همۀ ما ظرفی است خاکی که گنجینهای را در خود پنهان دارد. اما ظرفی خاکی که تلاش میکند تا جذابیت گنج را بیشتر از دیگران نشان دهد. هنگام شنیدن پیامش به این فکر میکنیم که اگر این پیام در زندگی جویس عمل کرده است چرا در زندگی من نکند! حتماً قادر است که در زندگی ما نیز عمل کند.
یکی از نکاتی که باید در پایان بدان اشاره کنیم و باعث جلال نام خداوندمان نیز میشود این است که چندی پیش پدر جویس که سالها او را مورد سوءاستفادۀ جنسی قرار داده بود به مسیح ایمان آورد و تعمید گرفت. با اینکه پدرش از وضعیت جسمانی خوبی برخوردار نیست ولی جویس او را به ایالت میسوری نقل مکان داده تا بتواند بیشتر مراقب او باشد. خدا را برای بخششی که در قلب جویس مایر نسبت به پدرش انجام داد شکر و سپاس میگوییم.
جلال بر نام خداوند عیسای مسیح باد.
اشتراک در:
پستها (Atom)