۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

                          چرا مطالعه مزامیر مهم است







موری سالیسبوری

 


چرا مطالعه مزامیر مهم است؟

گرچه تمامی کتاب‌‌مقدس حقایق عجیبی را در بارۀ خدا آشکار می‌‌کند، اما کتاب مزامیر ما را برمی‌‌انگیزاند تا به خدا پاسخی عمیق و شخصی دهیم. مزامیر دعوت به پرستش و نیایش است تا واقعاً به حضور خدا رفته، با او صمیمی شویم. حال به برخی از کاربردهای مزامیر می‌‌پردازیم:
 
۱-‏‏‏‏‏ برای پرستش: ما برای پرستش خلق شده‌‌ایم! پرستش دعوت و هدف زندگی ماست. اگر انسان خدا را نپرستد، سنگ‌‌ها برای خدا به فریاد در می‌‌آید! مزامیر به ما کمک می‌‌کند تا عجایب غیرقابل وصف عمل و شخصیت خدا را بیان کنیم. مزامیر بهترین کمک برای عشق ورزیدن به خدا با تمامی دل، جان، فکر و قدرت است. متأسفانه گاه در کلیسا پرستش تنها زمانی رخ می‌‌دهد که موسیقی موزونی وجود داشته باشد. در این پرستش مصنوعی اشخاص تنها به دنبال خدایی‌‌اند که نیازهای‌‌شان را برطرف کند. اما مزامیر به ایمان ما عمق بخشیده، رابطه و پرستش ما را با خدا جهت می‌‌دهد.
 
۲-‏‏‏‏‏ برای دعا: ما به این ۱۵۰ مزمور الهام شده به‌‌شدت احتیاج داریم زیرا نمی‌‌دانیم چگونه باید دعا کنیم (رومیان ۸:‏۲۶). مزامیر ما را به چالش می‌‌کشد تا به‌‌طرز غیرقابل باوری جسورانه و در نهایتِ راستی دعا کنیم. مزامیر ما را از گفتگویی پُرتملق و پُر ریا باز می‌‌دارد. مسیحیان در ظرف دو هزار سال این مزامیر را سروده، عزیز داشته، و آنها را دعا کرده‌‌اند. تا به امروز کتاب دعایی بهتر از کتاب مزامیر شناخته نشده است.
 
۳-‏‏‏‏‏ برای واقعی بودن: مزامیر به ما کمک می‌‌کند تا در انسانیت خود رشد کنیم. این سروده‌‌ها به ما تعلیم می‌‌دهد که برای صادق بودن با خدا، اول باید با خود صادق بود. برای مقدس بودن باید اول انسان بود! خدا برای اینکه به ما حکمت بیاموزد نخست باید پنهانی‌‌ترین نیّت‌‌های قلب ما را بر ما آشکار سازد (مزمور ۵۱:‏۶). مزامیر به ما کمک می‌‌کند از اعماق وجود خود نزد خدا سخن گوییم (مزمور ۱۳۰:‏ ۱)، از اعماق عشق، از اعماق درد و رنج، و از اعماق وجود درهم‌‌شکسته و پاره پارۀ خود. در این ارتباط صادقانه به سطح عمیق‌‌تری از شناخت، عشق، و اعتماد به خدا می‌‌رسیم.
۴-‏‏‏‏‏ برای صمیمی بودن: مزامیر روایت رابطه‌‌ای بس شخصی و صمیمی است. خداوند داوود را «‌مردی مطابق دل خود خواند» (اول سموئیل ۱۳:‏۱۴). در مزامیر است که مفهوم این عبارت را بهتر درک می‌‌کنیم. مزامیر پنجره‌‌ای به‌‌سوی قلب داوود و دیگر مزمورنگاران است چرا که آنها تمامیت خود را به حضور خدا می‌‌ریزند. اما چون چنین اشعاری از جانب خودِ خدا الهام شده است، می‌‌توان آنها را پنجره‌‌ای به قلب خودِ خدا نیز دانست. با دعا کردن مزامیر به قلب خدا نزدیک می‌‌شویم.
 

تأثیر مزامیر

شعر نفوذ بیشتری به راز خدا و تعمیق رابطۀ ما با او دارد. این اشعار و سرودها به عمیق‌‌ترین بخش فکر (با آگاهی بخشیدن و یادآوری)، قلب (با برانگیختن عواطف)، و ارادۀ ما (با تشویق ما به پاسخ مناسب به خدا و تسلیم به ارادۀ او) نفوذ می‌‌کنند. با مزامیر گویی به دنیای دیگری وارد می‌‌شویم که در آن دنیای ما دگرگون می‌‌شود. شعر عبری برای تحقق این هدف کمتر به آهنگ و بیشتر به معنا وابسته است. در شعر عبری ادغام بامعنای ایده‌‌ها و نه ترکیب خوش‌‌آیند اصوات، عامل این دگرگونی است. اشعار عبری بیشتر متوجه محتواست تا چگونگی شکل‌‌گیری آن. از این رو زیبایی شعر عبری حتی پس از ترجمه آن حفظ می‌‌شود.
موهبت الهی شعر به ما توانایی می‌‌بخشد تا در پستی و بلندی‌‌های بی‌‌پایان زندگی خود را ابراز کنیم. از سوی دیگر شعر گویی تنها ابزاری است که به مدد آن می‌‌توانیم ملاقات پر ابهت خدای قادر مطلق را با خود توصیف کنیم. کشف حقیقت به مدد شعر نه تنها ذهن ما را روشن می‌‌سازد بلکه قلب و وجود ما را نیز به جنبش در می‌‌آورد (مزمور ۴۵:‏۱). شعر و نثر هر دو با ذهن ما سخن می‌‌گویند، اما شعر قلب ما را به حرکت در می‌‌آورد. نثر به ما اطلاعات می‌‌بخشد اما شعر روح ما را به جنبش درمی‌‌آورد (مزمور ۵۷:‏۷-‏‏‏‏‏۸) تا پاسخی مناسب با تمام وجود به خدا بدهیم.
مزامیر برای سرودن (یا حداقل بلند خواندن) سراییده شده است، سرودنی همراه با دیگران در جمع ایمانداران. قدرت شعر هنگامی که در تنهایی و یا به آرامی قرائت می‌‌شود زایل و یا تضعیف می‌‌شود. کلیسا در سرود زاده می‌‌شود. عیسای مسیح در شبی که به او خیانت شد همراه با شاگردانش مزامیر را سرود (احتمالاً مزمور ۱۱۸). مزامیر تنها کتاب سرودی بود که عیسی و کلیسای عهد جدید داشتند.
 

انواع مزامیر

۱-‏‏‏‏‏ مزامیر حمد و تمجید خدا: هدف حدوداً ۴۵ مزمور از کتاب مزامیر کمک به ما برای ابراز عشق، تشکر از نیکویی، و شادی در حضور خداست. این مزامیر خدا را برای آنچه که هست و انجام می‌‌دهد می‌‌ستاید. علت حمد و تمجید خدا در این مزامیر آن نیست که خدا بحران خاصی را رفع نموده و متعاقب آن مزمورنگار به تمجید خدا می‌‌پردازد. مزامیر تشکر و نه حمد و تمجید، این هدف را دنبال می‌‌کنند. مزامیر حمد و تمجید ما را به پرستش خدایی نیکو و خالق که همچون شبان دائماً مراقب ماست فرامی‌‌خواند (مزمور ۹۵ و ۱۰۰).
مزامیر حمد و تمجید معمولاً دارای سه بخش هستند. آنها غالباً با حمد و تمجید خدا شروع و خاتمه می‌‌یابند (در مزمور ۸ آیه اول و آخر یکسان‌‌اند)، و بین این دو دلایل حمد و تمجید را برمی‌‌شمارند.
 
۲-‏‏‏‏‏ مزامیر اعتراض: با تعداد بیشتر، حدود ۷۲ مزمور را در بر می‌‌گیرد. در این مزامیر عواطف تاریک همچون غم، ناله، ترس، شرم، حس تقصیر و حتی خشم و اهانت نیز بیان می‌‌شوند. گاه با خود می‌‌اندیشیم که چنین عواطفی نباید به حضور شخص مهمی چون خدا ابراز گردند. اما خدا ما را دعوت می‌‌کند تا شکایت و اعتراض خود را نزد او بریم و خشم و استیصال خود را به او بیان کنیم. مخفی کردن این عواطف از خدا امری جاهلانه و ریاکارانه است. از سوی دیگر، ما در جهانی به سر می‌‌بریم که پر از ناپاکی، بی‌‌عدالتی، و ظلم است. عیسای مسیح روی صلیب یکی از همین مزامیر اعتراض را نقل قول کرد: «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا واگذاشتی و از نجات من و سخنان فغانم دوری؟» (مزمور ۲۲:‏۱). در باغ جتسیمانی او چنان در درد بود که به پدر دعا نمود و قطرات عرق او همچون خون می‌‌چکید. نه همچون عیسی ولی همچون مزمورنگار ما نیز دلی آلوده به گناه داریم. پس اگر همچون این مزامیر صادق باشیم، گاه از عواطف تاریک و دردمند برخورداریم که باید آنها را با صداقت ابراز کنیم.
مزامیر اعتراض فریادهای قلبی صادقانه‌‌ای به خداست که به هنگام بحران از او طلب یاری می‌‌کند. حال و هوای آنها پر درد و گاه پر از خشم است.
مزامیر شکایت معمولاً از چهار بخش برخوردارند. برای نمونه در مزمور ۱۳ با این اجزا روبروییم:
 
۱-‏‏‏‏‏ شکایت (تا به کی؟) به خدا پیرامون دشمنان (مزمور ۱۳:‏۱و ۲).
۲-‏‏‏‏‏ درخواست از خدا برای شنیدن و کمک کردن، گاه با ذکر دلایل (۱۳:‏۳و۴).
۳-‏‏‏‏‏ اعلان اعتماد به خدا در کورانِ مشکلات (۱۳:‏۵).
۴-‏‏‏‏‏ تمجید خدا برای پاسخش (۱۳:‏۶).
نقطه قوت مزامیر اعتراض آن است که علیرغم ادامۀ بحران مزمور دست از تمجید خدا برنمی‌‌دارد. امید مزمورنگار به دخالت خدا برای رفع بحران در آینده چنان نیرومند است که شرایط حال او را تحت تأثیر قرار می‌‌دهد.
 
۳-‏‏‏‏‏ مزامیر تشکر و شکرگزاری: وقتی خدا با عمل خود مزمورنگار را نجات می‌‌دهد، تشکر و شکرگزاری تبدیل به طبیعی‌‌ترین پاسخ فرد می‌‌شود. شخص پس از بحران دیگر شخص قبلی نیست. او به شناختی عمیق‌‌تر از خدا نائل شده و بدین‌‌سان شکرگزاری عمیق‌‌تری را از خدا ابراز می‌‌کند. "والتر بروگمان" از الاهیدانان برجستۀ معاصر چرخه‌‌ای را برای مزامیر تحت عنوان تعادل، عدم تعادل و تعادلِ مجدد توصیف می‌‌کند. بروگمان می‌‌گوید شخص در مرحله تعادل مجدد به درک بهتری از خدا در قیاس با مرحله تعادل می‌‌رسد. شاید بتوان این سه مرحله را به سه بخش خوب، بد و بهتر تقسیم کرد. خدا در مرحلۀ بهتر به ما آرامشی عمیق‌‌تر و اعتمادی بامعناتر می‌‌بخشد و شخص تشکری عمیق‌‌تر را نسبت به خدا ابراز می‌‌دارد.
بدون رنج زندگی ما عمق پیدا نخواهد کرد و در سطح باقی خواهد ماند. زندگی در سطح به ما باوری کاذب از امنیت بدون خدا می‌‌بخشد. در مزمور ۳۰ آیات ۶ و ۷ می‌‌خوانیم: «و اما من در آسودگی خود گفتم: هرگز جنبش نخواهم خورد. خداوندا، آنگاه که لطف تو شامل حالم بود، کوه مرا در قوت استوار گردانیدی؛ اما چون روی از من نهان کردی، هراسان گشتم.»
شکرگزاری واکنش شخص به پاسخ خدا به اعتراضاتش است. مزامیر تشکر و شکرگزاری اعتراف به توجه خدا و خواست او برای نجات قومش است. این مزامیر معرف پاسخ خدا در بحران‌‌هایی است که در آن خدا با دخالتش قومش را از مصیبت رهایی داده است. تفاوت این مزامیر با مزامیر حمد و تمجید آن است که برخلاف مزامیر حمد در آنها با بحران روبروییم. برای نمونه در مزمور تشکر ۴۰:‏۱-‏‏‏‏‏۳ می‌‌خوانیم: «انتظار بسیار برای خداوند کشیدم، و به من مایل شده، فریادم را شنید. او مرا از چاه هلاکت برآورد و از گل و لای برکشید؛ و پاهایم را بر صخره نهاد و گام‌‌هایم را مستحکم فرمود. سرودی تازه در دهانم گذاشت، سرود ستایش خدای‌‌مان را. بسیاری این را دیده، خواهند ترسید و بر خداوند توکل خواهند کرد.»
در مزامیر تشکر و شکرگزاری همچون مزمور ۳۰ حداقل با چهار بخش روبروییم:
 
الف-‏‏‏‏‏ تشکر از خدا (۳۰:‏۱)، گاه مزمورنگار از دیگران نیز دعوت می‌‌کند تا با او خدا را بستایند (۳۰‏:‏۴).
ب-‏‏‏‏‏ گزارشی از بحران و حال و روز شخص در آن (۳۰:‏۲و۳ و ۶‏-‏‏‏‏‏۹ و ۱۱ و ۱۲).
پ-‏‏‏‏‏ بیان عمل خدا برای رهایی (۳۰:‏۱-‏‏‏‏‏۳ و ۱۱ و ۱۲).
ت-‏‏‏‏‏ خاتمه با شکرگزاری (۳۰‏:‏۱۲).
 
۴-‏‏‏‏‏ مزامیر اعتماد: این مزامیر نیز همچون مزامیر حمد و تمجید در حالت تعادل سروده شده‌‌اند. در مزمور ۲۷ آیات ۳ و ۴ می‌‌خوانیم: «بر خداوند توکل نما و نیکویی کن؛ در زمین ساکن باش و امانت را بپرور! از خداوند لذت ببر، و او مراد دلت را به تو خواهد داد». فضای حاکم بر این مزامیر اعتماد پابرجا به خداست. حتی اگر در این مزامیر عناصر تهدید و هراس نیز به چشم بخورند، در اعتماد مزمورنگار خللی وارد نمی‌‌شود. مزمور ۲۷ آیه ۱ می‌‌گوید: «خداوند نور من و نجات من است؛ از که بترسم؟ خداوند پناهگاه جان من است؛ از که هراسان شوم؟»
این مزامیر شهادتی از اعتماد بی‌‌تزلزل مزمورنگار به خداست. این مزامیر اعتراف ایمان به خدایی قابل اعتماد است.
 
۵-‏‏‏‏‏ مزامیر پادشاهی: در این گروه می‌‌توان به مزامیر پیرامون ماشیح اسرائیل اشاره کرد (مزامیر ۲، ۱۸، ۴۵، ۱۱۰)، که از آمدن پادشاهی مسح شده در آینده برای نجات قوم خدا سخن می‌‌گویند. در این مزامیر موضوع پادشاهی تمِ غالب مزمور است. گاه پادشاه به نمایندگی از قوم خدا برای نجات فریاد برمی‌‌آورد (مزامیر ۲۰، ۴۵، ۸۹، ۱۰۱، ۱۴۴) و گاه به‌‌دلیل پاسخ خدا و رهایی از بحران سرود شکر سر می‌‌دهد (مزمور ۱۸ و ۱۱۸). گاه نیز در این مزامیر پادشاه قوم، خدا را به‌‌عنوان پادشاه تمامی زمین حمد و تمجید می‌‌کند (مزامیر ۴۷، ۹۳، ۹۵-‏‏‏‏‏۹۹).
 
۶-‏‏‏‏‏ مزامیر حکمت: در حدود دوازده مزمور در زُمره مزامیر حکمت قرار می‌‌گیرند (مزمور ۱، ۳۷، ۱۱۲ و ۱۱۹). همچون سایر نوشته‌‌های حکمتی، این مزامیر تأملی بر زندگی و مشکلات آن است. از این رو مزامیر حکمتی در پی دادن پاسخی عملی به مشکلی خاص است که در زندگی با آن روبرو هستیم. نوشته‌‌های حکمتی با مقایسۀ دو امر متضاد هدف خود را بیان می‌‌کند. بنابراین در این نوشته‌‌ها با واژگانی همچون حکمت، حماقت، پارسایی، شرارت، فهم، و جهالت روبروییم. در مزمور ۱:‏۶ می‌‌خوانیم:
«زیرا خداوند ره پارسایان را می‌‌پاید اما طریق شریران به نابودی می‌‌انجامد.» اما اگر صادق باشیم آگاهی از این تضادها گاه دردی را از ما درمان نمی‌‌کند. مزمور ۷۳ آیات ۱۶ و ۱۷ معرف تضادهایی در زندگی مزمورنگار است که برای او قابل هضم نیست. اما هنگامی که شخص به حضور خدا نزدیک می‌‌شود (آیات ۱۷ و ۲۸)، می‌‌تواند از زاویه دیگری به این امور غیرقابل فهم نگاه کند و آرامی یابد.
 

ژرفا به ژرفا خبر می‌‌دهد

در عنوان این مقاله این عبارت را نوشته‌‌ام که بخشی از کتاب مزامیر است. این عبارت در اصل به چه معنی است؟ این عنوان در مزمور ۴۲ آیات ۷ و ۸ ذکر شده است:
«ژرفا به ژرفا خبر می‌‌دهد از خروش آبشارهای تو؛ امواج و سیلاب‌‌های تو، جملگی از سرم گذشته است. در روز، خداوند محبتش را عنایت می‌‌کند، و در شب، سرودش با من است، دعایی به درگاه خدای حیاتبخشم.»
همچون تمام اشعار خوب، مزامیر از لحاظ معنی دارای لایه‌‌ها و طبقات مختلفی است و مطمئناً در مورد این اصطلاح که اینک مورد بحث ماست نیز صادق است. حداقل سه راه برای درک این عبارت وجود دارد:
 
(۱)‏ تصویری است منظوم از مشکلاتِ مزمورنگار که بسیار عمیق است. کلمه عبری برای ژرفا اشاره دارد به عمق، هرج و مرج، و آب‌‌های خطرناک (پیدایش ۱:‏۲؛ خروج ۱۵:‏۵و ۸؛ مزمور ۱۸:‏۱۶؛ یوحنا ۲:‏۵).
 
(۲)‏ مزمورنگار صادقانه به‌‌سوی خدا ندا می‌‌کند، از ژرفا و اعماق جان خود، فریاد برمی‌‌آورد و خلوص و صمیمیتش به ژرفای قلب خدا راه پیدا می‌‌کند. در پریشانی انتظار خدا را می‌‌کشد و از طریق این مزمور خود را به خدا مرتبط می‌‌کند.
 
(۳)‏ خدا مزمورنگار را صدا می‌‌کند. از ژرفای محبت خود به عمیق‌‌ترین، و شکننده‌‌ترین بخش پنهانی جانِ مزمورنگار. مزمورنگار رنج‌‌ها را همچون "آبشار" توصیف می‌‌کند که با خروش پرصدای خود توجه‌‌ها را به خود جلب می‌‌کند. او همچنین توجه را بسوی بخش پنهان و شکسته شده درون جلب می‌‌کند که به هیچ صورت دیگری آشکار نمی‌‌شود. توجه کنید که شاعر آبشارها و سیلاب‌‌ها (آیه ۷) را نوای عشق و محبت خدا می‌‌داند که در بطن شب تاریکِ جان به‌‌سوی او می‌‌آید.
 
هر سه تفسیر، تفسیرهای معتبری از این اصطلاح شاعرانه هستند که وقتی مزمور را مطالعه می‌‌کنیم در مورد ما نیز می‌‌تواند مصداق پیدا کند. سرودهای خدا در شب که مزمورنگار آن را برای ما الهام نموده است تبدیل به دعای ما می‌‌شود که از ژرفاهای تیره و تاریک ما بیرون می‌‌آید (مزمور ۱۳۰:‏۱). وقتی در قالب این مزمور دعا می‌‌کنیم خدا ما را به ارتباطی عمیق‌‌تر با خود فرا می‌‌خواند، ارتباطی که بر اساس درکی عمیق‌‌تر از اینکه خدا چگونه است و ما چگونه هستیم به غنای بیشتری رسیده است.
 
ترجمه: افشین لطیف‌‌زاده

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

                                     محبت خدا



افشین لطیف‌زاده


ویژگی‌های محبت خدا

یکی از زیباترین پیغام‌های کتاب‌مقدس، پیام عشق و محبت لایزال خداست. کلام خدا به‌وضوح بیان می‌دارد که خدا محبت است (اول یوحنا ۴‏‌:۸‏). دقت کنید کتاب‌مقدس نمی‌گوید که محبت خداست، بلکه خدا محبت است. به بیانی دیگر محبت الهی حاوی ویژگی‌های خاصی است و از شخصیت خدا سرچشمه می‌گیرد.

بندۀ پیر خراباتم که لطفش دائم است
                        ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

با بررسی خصوصیات محبت خدا به این نتیجه می‌رسیم که خدای کتاب‌مقدس به ما عشق می‌ورزد نه از آن رو که ما لزوماً موجوداتِ دوست داشتنی هستیم بلکه چون خود محبت است.

روی به محراب نمودن چه سود سوی بخارا و بتان طراز
                           ایزد ما وسوسۀ عاشقی از تو پذیرد نپذیرد نماز

حال به بررسی اجمالی ویژگی‌های محبت خدا می‌پردازیم:
 

۱- خدا ما را همانگونه که هستیم دوست دارد.

ما چون اغلب محبت داد و ستدی را تجربه کرده‌ایم نمی‌توانیم باور کنیم که می‌توان همانطور که هستیم دوست‌مان داشت. مطابق ارزش‌گذاری‌های عصر ما برای محبت شدن و محبت کردن باید دلیلی وجود داشته باشد.
مطابق قوانین فیزیک نیز هر عملی را عکس‌العملی است مساوی و در خلاف جهت آن. مطابق این اصل علمی- اجتماعی محبت کردن نیازمند داشتن "دلیلی" است و بدون برخورداری از آن دلیل نمی‌توان در انتظار واکنشی مثبت بود. اما آیا خدا نیز تابع این قانون عملی اجتماعی است؟ آیا نقطۀ آغاز محبت الهی ریشه در عمل مثبت ما دارد؟ آیا خدا منتظرست که ابتدا از اشخاصی که نسبت به او رویکردهای مثبت دارند محبت ببیند تا بتواند ‌آن‌ها را محبت کند؟ اجازه دهید با ذکر یک داستان واقعی موضوع را بیشتر بشکافیم. من اغلب از جانب یکی از دوستانم که با او ارتباط کاری داشتم به خانه‌اش دعوت می‌شدم. دوست من بچه‌ای داشت که در اکثریت قریب به اتفاق مواقع، فضای گفتگوی ما را متشنج می‌کرد. یا سر پدر و مادرش داد می‌کشید و یا با ایجاد صمیمیتی بی‌مورد با من، فضا را کاملاً برایم ناامن می‌کرد. پس از مدتی با مشاهدۀ مدارای بیش از حد والدینش به حالتی نزدیک به جنون نزدیک شدم!
پیش خودم می‌گفتم اگر تنها چند لحظه اختیار آموزش و پرورش این بچه را به من بسپارند، اثراتی جاودانه برای آن بچه باقی خواهم گذاشت اما خوشبختانه هیچ وقت این فرصت در اختیارم قرار نگرفت. روزی خشم پنهان خود را با پرسیدن سؤالی پلید از پدرش خالی کردم. از او پرسیدم، «آیا بچۀ تو از سایر بچه‌ها مؤدب‌تره؟» گفت: «معلومه که نه»، پرسیدم «آیا از سایر بچه‌ها قشنگ‌تره؟» و دوباره همان پاسخ را داد. بعد گفتم «آیا بچۀ تو از سایر بچه‌ها دوست‌داشتنی‌تره؟» این بار خود پدر نیز از کوره در رفت و گفت خودت که می‌بینی چه بلایی سر ما آورده. اینجا بود که پرسیدم «پس چرا دوستش داری؟ چه دلیلی برای محبت به او داری؟» پاسخ او همچون پُتکی بود که بر تمام باورها و ارزش‌گذاری‌های من فرود آمد. پدرش گفت: «این بچه از وجود منه.» دلیل عشق به فرزند را قبل از هر چیز باید در خالق او جستجو کرد و نه تظاهراتی اخلاقی و رفتاری فرزند. خدا نیز ما را دقیقاً همین طور که هستیم دوست دارد. اگر خودمان و یا دیگران با نگاه به ما هیچ دلیلی برای برخورداری از عشق خدا در ما نمی‌بینند، چه باک! خدا برای خودش دلایل خاص عشق به ما را داراست، دلایلی که هیچ مانعی سر راه محبت خود نمی‌شناسد.
چرا باور نمی‌کنیم همانطور که هستیم برای خدا دوست‌داشتنی هستیم؟ شاید چون از دوران کودکی مدام سرزنش شنیده‌ایم، دائماً در قیاس با دیگران تحقیر شده‌ایم و به‌مرور حس بی‌ارزشی و دوست‌داشتنی نبودن در ما ریشه دوانده و نهادینه شده است. شاید هم برخورداری از الهیاتی غلط این مسئله را در ما تشدید کرده است. الهیاتی که در آن شعارهایی از جمله «هر چه بیشتر خودت را سرکوب کنی، به خدا نزدیک‌تر می‌شوی»، موج می‌زند. باید اذعان داشت که گاه خودمان نیز از علت حس دوست‌داشتنی نبودن خود زیاد آگاه نیستیم. به خود می‌گوییم: «دیگران شایستۀ محبت‌اند اما من نه.» دوستان عزیز کلام خدا به ما مژده می‌دهد که خداوند همچون پدری سرشار از محبت ما را همانطور که هستیم دوست دارد. بیایید حتی اگر احساسات ما در این راستا به ما کمک نمی‌کند با ایمان این حقیقت را بپذیریم. اما ویژگی دوم محبت خدا به همان اندازۀ خصوصیت اول تکان‌دهنده است.

۲- خدا ما را حتی هنگامی که از لحاظ اخلاقی شکست می‌خوریم دوست دارد.

یادم می‌آید چند سال پیش برای دختر خاله‌ام که آن زمان دختر بچه‌ای بیش نبود کتابی خریدم به‌نام "درخت بخشنده". بعدها آنقدر از کتاب خوشم آمد که آن را برای خودم نگه داشتم! ماجرای این کتاب داستان درخت و پسر بچه‌ای بود که با هم دوست بودند. پسرک هر روز به‌سراغ درخت می‌رفت و با آن بازی می‌کرد، از میوه‌هایش می‌چید، در سایه‌اش می‌خوابید، به آن تکیه می‌زد، آرامی و شادی بی‌غل و غش را تجربه می‌کرد و "درخت خوشحال بود". روزها گذشت، پسرک جوانی شد.
روزی دوباره به‌سراغ آن درخت آمد. درخت به‌مجرد دیدن آن جوان به او گفت: «بیا باز با هم بازی کنیم و لذت ببریم.» جوان به او گفت: «زمان بازی و وقت تلف کردن من به پایان رسیده، الان همه به فکر آیندۀ خود هستند.» درخت گفت: «چه کاری می‌توانم برای تو بکنم؟» جوان پاسخ داد: «بگذار تمام میوه‌هایت را بچینم تا توشۀ راهم باشد و تنه‌ات را ببرم، قایقی کوچک بسازم و به آن سوی شهر بروم تا شاید کار و تجارتی دست و پا کنم و سرانجام، این زندگی بی‌هدف را پایان بخشم.» درخت بلادرنگ پذیرفت و "درخت خوشحال بود". سال‌ها گذشت، روزی پیرمردی فرتوت باز از کنار کنده درختی می‌گذشت. درخت به مجرد دیدن پیرمرد او را شناخت و گفت: «چقدر از دیدن تو خوشحالم، کاش میوه‌ای، شاخه‌ای، سایه‌ای داشتم که نثارت کنم.» پیرمرد گفت: «من دیگر توان میوه خوردن و بازی کردن ندارم، خیلی خسته‌ام، خیلی خسته، تنها می‌خواهم استراحت کنم.» درخت با شنیدن درخواست آن پیرمرد، با تمام وجود کندۀ فرسودۀ خود را بالا کشید تا پیرمرد آنجا بنشیند و پیرمرد آنجا نشست و "درخت خوشحال بود". دوستان عزیز شاید من و شما نیز با خدا همین گونه رفتار کرده‌ایم، شاید به زعم خود از او جز کنده‌ای فرسوده چیز دیگری باقی نگذاشته‌ایم. اما هرگاه به‌سراغ او برویم با خوشحالی پذیرای ماست و هر چه در توان دارد به ما ارزانی می‌دارد.
در انجیل یوحنا باب ۸‌‏:۱-۱۱‏ داستان زنی را می‌بینیم که در شرایطی مشابه با داستان ما با عیسی روبرو می‌شود. او از لحاظ اخلاقی کاملاً شکست‌خورده است. برای خود امیدی متصور نیست، مرگ هر لحظه در کمین اوست. اما عیسی ‌مسیح با فیض و محبت خود او را می‌پذیرد. پیام عیسی به این زن این بود: «من نیز تو را محکوم نمی‌کنم، برو و دیگر گناه نکن.» دوستان عزیز کلام خدا به ما مژده می‌دهد که حتی هنگامی که از لحاظ اخلاقی شکست می‌خوریم از محبت خدا محروم نمی‌شویم. کافی است به سراغ او برویم تا همان صدا را بشنویم که «من نیز تو را محکوم نمی‌کنم........». حال به بررسی ویژگی سوم محبت خدا می‌پردازیم.

۳- خدا منتظر است که ما را محبت کند.

در کتاب اشعیای نبی باب ۳۰ داستان عجیبی وجود دارد. قوم اسرائیل بی‌وفایی خود را به خدا به‌دفعات به‌ثبوت رسانده بود. آن‌ها در هنگام بحران تقریباً همیشه به‌دنبال منابع امنیتی غیر از خدا می‌گشتند. شرح رابطۀ خدا با قوم اسرائیل را می‌توان در این عبارت زیبای حافظ: «از من همه اصرار و از او انکار» خلاصه کرد. اسرائیل دائماً خدای وفادار خود را انکار می‌کرد و خدا باز به‌دنبال این قوم بود. اما در این باب، پس از توضیح مفصل انکار مجدد اسرائیل، خداوند رویکردی باور نکردنی را در پیش می‌گیرد. در آیۀ ۱۸ می‌خوانیم: «و از این سبب خداوند انتظار می‌کشد تا بر شما رأفت نماید و از این سبب برمی‌خیزد تا بر شما ترحم فرماید...». خداوند منتظر است تا قوم خود را مشمول محبت خود نماید. پسر گمشدۀ باب ۱۵ انجیل لوقا نیز به هنگام بازگشت، خود را برای واکنش تند پدر آماده کرده بود. او انتظار غضب و نیشخندی دال بر سرخوردگی از جانب پدرش داشت. پسر گمشده به‌هیچ وجه از این واکنش‌ها متعجب نمی‌شد زیرا خود را مستحق آن‌ها می‌دانست. اما پدر منتظر او بود. انتظار پدر، انتظاری بس طولانی و مملو از امید و عشق بود. «اما هنوز دور بود که پدرش او را دیده، دل به روی بسوزاند و شتابان به‌سویش دویده، در آغوشش کشید و غرق بوسه‌اش کرد» (لوقا ۱۵‏‏‌:۲۰‏). دوستان عزیز کلام خدا به ما مژده می‌دهد که خدا منتظر ما است تا بسوی ما بدود و ما را غرق بوسه سازد.

چند سخن پایانی

نیچه، فیلسوف شهیر آلمانی می‌گوید: «خدا نیز دوزخی دارد، دوزخ او عشق به انسان است.» اما کلام خدا وعده می‌دهد خدا نیز بهشتی دارد، بهشت او عشق به انسان است. بیایید بار دیگر صدای سخن عشق خدا را شنیده از آن برخوردار شویم و دوباره با عشق او تازه شویم.
از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر
                            یادگاری که در این گنبد دوار بماند

۱۳۹۵ اردیبهشت ۵, یکشنبه

کتاب امثال ، راهنماییکتین برای موفقیت

کتاب امثال سلیمان راهنمایی برای موفقیت             

 


موری سالیسبوری
 
  
ترجمه: افشین لطیفزاده
هیچکس نمیخواهد نادان باشد. هیچکس از شکست لذت نمیبرد. اما از زمان سقوط انسان (پیدایش باب ۳)، شکست به سرنوشت طبیعی ما مبدل شد و جهالت جزئی از ذات ما گردید. همچون قایقی که جریان آب آن را با خود میبرد، ما نیز همواره در کوران جریانهای زندگی به مسیرهای نادرست کشانده میشویم. کتاب امثال سلیمان به ما میآموزد که چگونه خلاف جریان حرکت کنیم و چگونه حکیمانه در زندگی به موفقیت برسیم. اما موفقیت چه معنایی دارد؟ چالههای زندگی که باید از آنها اجتناب کرد چه میباشند؟ حکیم کیست؟ نادان کیست؟ اینها سؤالاتی هستند که کتاب امثال در پی پاسخگویی بدانهاست. مسیحیان طی قرون متمادی بهویژه برای تعلیم جوانان این کتاب را خوانده، به آن تعمق کرده و از آن بهره بردهاند.
 

ماهیت امثال سلیمان

۱-‏‏‏‏‏ راهنمای عملی برای زندگی: این کتاب شرح کامیابی در زندگی روزمره در خانه، محل کار، و جامعه است. امثال سلیمان کلیدهای لازم برای نیل به موفقیت را بهدست میدهد. شاهکلید موفقیت رابطۀ صحیح با خداوند است. برخورداری از ترسی آمیخته با احترام نسبت به خدایی که در پیشگاه او برای هر فکر، عمل، انگیزه و کلاممان مسئولیم، راه نیل به موفقیت است.
۲-‏‏‏‏‏ مجموعهای از ارزشهای خداپسندانه: تأکید بر ارزشهایی پیرامون خانواده، سختکوشی، خویشتنداری، عدالت، حکمت، صداقت، افتادگی و وفاداری، محتوای ارزشی این کتاب را بهنمایش میگذارد. این کتاب بهجای آنکه مجموعهای از قوانین را به ما ارائه کند، ما را تعلیم میدهد تا ارزشهای خوب را شناخته و با پیروی از آنها انتخابهای صحیح اخلاقی در پیش گیریم. تضادی که در این کتاب مابین ارزشهای خوب و بد صورت میگیرد، به ما انگیزه میبخشد تا با دیدن عواقب تصمیماتمان رفتار صحیح را پیشه کنیم. انتخابها، طرز تفکر، کلمات و اعمال ما همگی عواقبی را در بر دارد. حکمت، موفقیت را اما نابخردی تباهی را به ارمغان میآورد. به عبارتی دیگر آنچه میکاریم همان را درو میکنیم.
۳-‏‏‏‏‏ مجموعهای از ضربالمثلها (باب‌‌های ۱۰-‏‏‏‏‏۳۰): پس از ارائۀ مقدمهای طولانی (بابهای ۱-‏‏‏‏‏۹)، از باب ۱۰ به بعد با بیش از ۹۰۰ ضربالمثل روبرو میشویم. ۹ باب اول کتاب موضوعات و تمهای اصلی کتاب را توضیح میدهند. در واقع بابهای بعدی شرح عملی رسیدن به دستاوردهای ۹ باب اول است. ۹ باب اول که حالتی وعظگونه دارد دو هدف اصلی را تعاقب میکند. اول تشویق ما برای جستجوی صادقانه حکمت جهت کسب سعادت در زندگی و دوم نصایحی پیرامون روابطمان. سپس از باب ۱۰ به بعد این اصول در ضربالمثلهای کوتاه و بهیادماندنی بیان میشوند.
 

نویسنده امثال سلیمان

بهنظر میآید غالب این ضربالمثلها را سلیمان پادشاه (۱:‏۱ و ۱۰:‏۱)، نگارش و گردآوری کرده است. اما نویسندگان و گردآورندگان دیگری نیز در کتاب ذکر میشوند که عبارتند از:
۱-‏‏‏‏‏ سی گفتار حکما (۲۲:‏۱۷ – ۲۴:‏۲۲)
۲-‏‏‏‏‏ سایر گفتههای حکیمان (۲۴: ۲۳-‏‏‏‏‏۳۴)
۳-‏‏‏‏‏ مجموعۀ حزقیا در امثال سلیمان (بابهای ۲۵-‏‏‏‏‏۲۹)
۴-‏‏‏‏‏ سخنان آگور (۳۰:‏۱-‏‏‏‏‏۱۴)
۵-‏‏‏‏‏ سخنان لموئیل (۳۱:‏۱-‏‏‏‏‏۹)
 

هدف کتاب

هدف کتاب در هفت آیه اول باب ۱ "فراگیری حکمت" معرفی میشود. حکمت کتابمقدسی بر پایۀ رابطۀ صحیح با خدا و اعتماد بر او (۲۲:‏۱۹) و همچنین ترس آمیخته با احترام نسبت به خدا (همانا ترس خدا در ۱:‏۷ و ۹:‏۱۰) استوار است. این کتاب ما را تشویق میکند تا با در پیش گرفتن یک زندگی خداترس و پارساگونه موفقیت را در زندگی تجربه کنیم. این کتاب برای عامۀ مردم نوشته شده و نصایح آن عملی و مربوط به زندگی روزمرۀ همه ماست. اعمال حکمتآمیز ما را در مسیر امنیت قرار میدهد، اما راه نابخردی با خطرات گوناگون دست به گریبان است.
چرا ضربالمثل؟
سلیمان حکیمترین انسان عصر خود بود. او میدانست که ضربالمثل به‌‌راحتی در خاطرهها میماند و از نیروی محرکۀ بالایی برای تشویق خوانندگانش برخوردار است. از این رو سلیمان از این ابزار نیرومند برای انتقال مفاهیم مهم حکمت استفاده کرده است. او با انشای دو مصرع موزون که در ارتباط با یکدیگر هستند پیام بامعنای خود را منتقل میکند. این دو مصرع موجز و به گونهای بیان میشوند که توجه را جلب کرده، ما را به فکر وامیدارد. لازم به یادآوری است که سلیمان تنها فردی نبود که از این نوع گفتار بهره جست. عیسای مسیح، او که بزرگتر از سلیمان است نیز از آن استفاده کرد (برای نمونه نگاه کنید به انجیل متی ۲۰:‏۱۶). امروزه نیز سیاستمداران و سخنوران برای انتقال ایدۀ اصلی خود از این نوع گفتار بهره میجویند.
 

صداها و انتخابها: دو راه متضاد

یکی دیگر از ابزارهایی که در این کتاب برای جلب توجه وجود دارد، صنعت "شخصیتبخشیدن" (Personification) است. بدین معنی که در بارۀ موضوع یا مفهومی چنان سخن میگوییم که گویی او را شخصی با قابلیتهابی انسانی در نظر میگیریم. برای مثال بانوی حکمت در رقابت مستقیمی با زنِ نابخرد بهسر میبرد (بابهای ۸-‏‏‏‏‏۹). این دو زن که درواقع دو مفهوم در ذهن سلیماناند ما را دعوت به پیروی از خود میکنند. گوش دادن و انتخاب کردن یکی از آنان، دو سرنوشت متضاد را برای ما رقم میزند. تنها یک راه صحیح وجود دارد و آن نیز راهِ بانوی حکمت است. خواننده نه در برابر دو موضع ذهنی، بلکه در مقابل دو راه عملی زندگی قرار میگیرد. درک راهِ بانوی حکمت در نهایت به سعادت ختم میشود.
امثال سلیمان با بیان طرق متضاد بر اهمیت تفاوت دو راه حکمت و جهالت تأکید میکند. بهکار گیری عبارات تضادگونه همچون حکمت و جهالت، پارسایی و شرارت، سختکوشی و تنبلی، افتادگی و تکبر، فقر و ثروت همگی بر اهمیت شنیدن صدای بانوی حکمت در برابر زنِ نابخرد و در پیش گرفتن راه حکمت بر جهالت تأکید میکنند.
 

حکیم کیست؟

حکمت یعنی خداپسندانه زیستن و این امر با زندگی اخلاقی ما مرتبط است. حکمت یعنی توانایی برگزیدن انتخابها، افکار و اعمال صحیح در زندگی. حکمت یعنی به بهترین شکل سخن گفتن در بهترین زمان و به بهترین شکل عمل کردن در مناسبترین مکان. حکمت راه سعادت و کامیابی است و هدف آن شکل دادن شخصیت است. امثال بیشتر بر شخصیت تا عمل تأکید دارد. شخصیت ما در منشمان جلوهگر میشود و رفتارهای ما همیشه پیامدهایی را به بار میآورد.
حکمت یعنی موفقیت در هنر خوب زیستن است. حکمت تلفیقی از تجربه عملی، قضاوت اخلاقی، تیزهوشی، مهارت اجتماعی و خلاقیتی است که ریشه در انضباط و ترس از خدا دارد.
 

چه کسی حکیم نیست؟

نقطۀ مقابل حکمت نه عدم توانایی ذهنی، بلکه فساد اخلاقی است. نابخرد با لجاجت و نادیده گرفتن راههای خدا رو به تباهی میرود. در امثال سلیمان «نابخرد کسی است که خودخواهانه میزید و در پی ارضای خواستههای خویش است و غیر از خود مرجع اقتداری برای رفتارهایش نمیشناسد.» از این رو نابخردی مترادف با سقوط اخلاقی و بیوفایی به اهداف الاهی است. هنگامی که در امثال ۱۴:‏۷ میخوانیم «همنشین نادان مشو»، منظور آن نیست که از اشخاص تحصیلنکرده و یا معلولان فکری فاصله بگیریم. دلیل این امر در مصرع دوم بیان میشود: «زیرا معرفت را بر لبانش نخواهی یافت.» شخص نابخرد به دلیل عدم خداترسی (مزمور ۱۴:‏۱) در جادۀ تباهی حرکت میکند و از او نمیتوان حکمت آموخت.
 

چگونه میتوان حکیم شد؟

مطابق کتاب امثال سلیمان حکمت هدیهای از جانب خداست. اما ما باید با جدّیت در پی آن باشیم و آن را پرورش داده در عمل پیاده کنیم. حکمت مهارتی است که باید آن را آموخت. عهدجدید نیز بر این حقایق صحه میگذارد و به ما تعلیم میدهد که بهترین حکمت انسانی از انجام خواست الاهی قاصر است. مسیح تنها امید ماست زیرا که او حکمت خدا برای ماست (اول قرنتیان ۱:‏۳۰، ۳:‏۱۹، دوم قرنتیان ۱:‏۱۲، کولسیان ۲:‏۳). امثال سلیمان همچون نشانههایی است که راه صحیح را به ما نشان میدهد اما مسیح به ما نیرو میبخشد تا در این راه گام برداریم.
 

ضربالمثل چیست؟

تلاشهای بسیاری برای تعریف ضربالمثل ارائه شده است. یکی از این تعاریف این است: بیان موجز و هنرمندانۀ یک اصل کلی.
موجز و کوتاه: گویی عصارۀ افکار و شیرۀ بصیرت با دقت بهصورتی موجز اما با نیرویی مثالزدنی بیان میشود.
هنرمندانه: همچون اثر هنری در پی بالاترین تأثیر بر شنونده است. نیرو و زیبایی هنری عبارت، فکر ما را در برمیگیرد. گاه با تصویرسازی، بازی کلمات، کنایه و تضاد سخن میگوید. بیان خلاقانه دیدگاههای نوینی را به عرصۀ ظهور میآورد.
اصل کلی: معرف آن است که ضربالمثل مختص به شرایط مشخصی است. اگر آن را در شرایط مشخص به اجرا در نیاوریم قوت آن را از بین بردهایم. ضربالمثل‌‌ها اصول کلی را به نمایش میگذارد و نباید آنها را برای همه سناریوها و شقوق بهکار برد.
 

ضربالمثلهای عام و ضربالمثلهای ادبی

در کتابمقدس دو نوع ضربالمثل را میتوان از یکدیگر تشخیص داد:
۱-‏‏‏‏‏ ضربالمثلهای عام (گفتار عامیانه): این ضربالمثلها در همۀ زبانها به چشم میخورد. آنها بسیار کوتاهند (معمولاً یک مصرع) و معنایشان در آن جامعه درک میشود. این ضربالمثلها به شکل خودجوش در جامعه نشو و نما پیدا میکند. کتابمقدس چند نمونه از این ضربالمثلها را به شکل جسته و گریخته بیان میکند. برای نمونه اول سموئیل ۲۴:‏۱۳، اول پادشاهان ۲۰:‏۱۱، ارمیا ۳۱:‏۲۹، حزقیال ۱۸:‏۲ و ۱۶:‏۴۴.
۲-‏‏‏‏‏ ضربالمثلهای ادبی: معلمان حکمت سازندۀ این نوع از ضربالمثلها هستند. معمولاً دو مصرع به شکل موزون که در آن مصرع دوم به توضیح مصرع اول میپردازد، شکلدهندۀ این ضربالمثلهاست. گاه مصرع دوم در تضاد با مصرع اول قرار میگیرد و گاه نیز تصویری از مصرع اول را ترسیم میکند. در همۀ این موارد رابطۀ دو مصرع معنایی خاص را در ذهن خواننده تداعی میکند. این ضربالمثلها بر خلاف نوع اول به جامعه خود برای درک و تفسیرشان نیاز ندارند. کتاب امثال سلیمان و همچنین بخشهایی از کتاب جامعه جایگاه این نوع از ضربالمثلهاست. این امکان وجود دارد که برخی از آنان در ابتدا به مقولۀ گفتارهای عامیانه تعلق داشتند اما سپس با افزوده شدن مصرع دیگری به آن تبدیل به ضربالمثلهای ادبی شدند. برای نمونه در اول سموئیل ۲۴:‏۱۳ با ضربالمثل عامی روبرو میشویم که میگوید «شرارت از شریران صادر میشود.» اما در امثال سلیمان ۲۱:‏۱۰ این ضربالمثل عام با افزودن مصرع دیگری تبدیل به ضربالمثل ادبی میگردد: «جان مرد شریر مشتاق شرارات است، چشمان او بر همسایهاش ترحم نمیکند.» در امثال سلیمان ۱۲:‏۶ همین ضربالمثل به شکل تضادگونه در مصرع دوم بیان میشود: «سخنان شریران در کمین خون است، اما دهان صالحان آنان را میرهاند.»
 

تفکر بر امثال

بدون اندیشیدن و صرف وقت نمیتوان این ضربالمثلها را در زندگی به کار برد. معنای برخی از ضربالمثلها بسیار ساده و مستقیم است. چرا که ما غالباً نیاز به یادآوری حقایق داریم. ما بر حقایق آگاهی داریم ولی آنها را فراموش کرده در زندگی بهکار نمیبندیم. این نوع از ضربالمثلها نقش یادآوری را ایفا میکنند. اما دیگر ضربالمثلها نیازمند مطالعه و تعمقاند. پیام آنها تعمداً مبهم بوده تا ما را به تفکر وادارند.
برای درک بهتر یک ضربالمثل راهکارهای زیر مفید میباشد:
۱-‏‏‏‏‏ هر ضربالمثل را در قیاس با سایر بخشهای دیگر کتابمقدس بسنجیم. دنیای ضربالمثل چنان فشرده است که نمیتوان از آنها یک قانون استخراج کرد که در همه شرایط قابل اطلاق باشند. آنها به دلیل موجز بودنشان توان اطلاق به همه شرایط ممکن را ندارند. ضربالمثل بیانگر اصل یا اصول غیرقابل تغییر نیست.گاه ضربالمثلها در نقطۀ مقابل یکدیگر قرار میگیرند. برای نمونه امثال ۲۶:‏۴و۵ میگوید: «جاهل را مطابق جهالتش پاسخ مده» اما در آیه ۵ میخوانیم «جاهل را مطابق جهالتش پاسخ ده»؟ حکمت میداند که در رویارویی با هر شرایطی چه پاسخی مناسبتر است. سختکوشی و پارسایی عموماً به سعادت ختم میشوند و تنبلی و شرارت به فقر میانجامد (امثال سلیمان ۱۰:‏۴). اما میتوان دولتی با شرارت اندوخت و در عین فقر پارسا بود (امثال ۱۵:‏۱۶ و ۲۸:‏۶).
۲-‏‏‏‏‏ بهخاطر داشته باش که امثال اصول کلی و نه قانون و وعده است. بسیاری از مسیحیان امثال سلیمان را همچون وعدههای خدا برای خود میخوانند و بدین ترتیب در درک آنها دچار مشکل میشوند. برای نمونه در امثال ۱۶:۳ میخوانیم: «کارهای خویش را به خداوند بسپار که تدبیرهایت استوار خواهد شد». میتوان این ضربالمثل را بهعنوان قدمی ساده و ضمانتی برای کسب موفقیت خواند. اما برای سعادت عوامل دیگری از جمله ارادۀ خدا نیز وجود دارند. به سخن دیگر هر یک از ضربالمثلها همچون قطعات پازل میباشند که قرار گرفتن آنها در کنار یکدیگر تصویر ایدهال را شکل میدهند. نباید هیچ قطعهای را بهعنوان تصویر نهایی در نظر گرفت. و یا در امثال ۲۲:‏۶ میخوانیم: «جوان را در رفتن به راهی که در خور اوست تربیت کن که تا پیری هم از آن منحرف نخواهد شد.» بهنظر میآید که با وعدهای باشکوه برای والدین در این ضربالمثل روبروییم. اما در این کتاب با اصول کلی و نه قوانین لایتغیر مواجه هستیم. هدف از این ضربالمثلها ایجاد انگیزش برای در پیش گرفتن راه صحیح است و نباید به آن بهعنوان ضمانت قطعی برای گرفتن نتیجۀ دلخواه نگاه کرد.
۳-‏‏‏‏‏ معنای هر مصرع در نور مصرع دیگر درک شود. معمولاً مصرع اول نشانههایی برای تفسیر مصرع دوم بهدست میدهد و مصرع دوم به درک مصرع اول کمک میکند. برای مثال در امثال ۱۰:‏۱ میخوانیم: «پسر حکیم مایۀ شادمانی پدر است اما پسر نادان مادر خویش را غصه‌‌دار میسازد.»
در این ضربالمثل "پدر" را در مصرع اول و "مادر" را در مصرع دوم میبینیم. اگر این دو مصرع را جداگانه از یکدیگر مطالعه کنیم گویی در تربیت فرزند شادی همیشه از آن پدران و غصه از آنِ مادران است. اما شادی و غم والدین برای فرزند از آنِ هر دوی آنهاست و هر دو در غم و شادی بزرگ کردن فرزندشان سهیماند.
۴-‏‏‏‏‏ به شرایط اولیه ضربالمثل فکر کن. کاربرد امثال سلیمان در وهلۀ اول برای تربیت جوانانی بود که برای کار در دربار پادشاه آماده میشدند. اما این نوشتهها کاربرد گستردهتری نیز داشت و مهمترین آنها در خانواده و امور مربوط به آن بود. مضافاً عبارت پدر و پسر می‌‌تواند به معلم و شاگرد هم نیز اشاره کند. برای نمونه امثال ۱۲:‏۱۷ میگوید: «شخص امین حقیقت را بیان میکند، شاهد دروغین فریب را.» این ضربالمثل را میتوان در فضای دادگاه بهگونهای درک کرد که متفاوت از فضای خارج از دادگاه باشد. در فضای عادی میتوان شخصیت فرد را با توجه به شهادتی که پیرامون کلامش است ارزیابی کرد. اگر به گفتۀ همگان کلام فرد قابل اتکا و خودِ او فرد نمونهای باشد، میتوان نتیجه گرفت که با شخص درست و قابل اتکایی روبروییم. در انجیل متی ۷:‏۲۰ میخوانیم: « ایشان را از میوههایشان خواهید شناخت» که اشارهای به شناخت شخص بهواسطۀ رفتار و اعمالش است. مطابق امثال ۱۲:‏۱۷ اگر پیرامون واقعهای مشترک دو گزارش متضاد وجود داشته باشد با نگاه به عیار شخصیتی گزارشدهندگان میتوان به صحت و یا کذب گزارش داده شده پی برد.
۵-‏‏‏‏‏ برای ضربالمثل تنها یک معنی قائل نشویم. ضربالمثلها ماهیتاً خاصیت پروازی دارند و در زندان محبوس نمیشوند. برای نمونه امثال سلیمان ۲۲:‏۲۸ میگوید: «حدود دیرین را که پدرانت قرار دادهاند، جابهجا مکن.» بهنظر میآید این ضربالمثل به قانون رعایت مرزهای محدود املاک اشاره میکند. در کتاب تثنیه ۱۹:‏۱۴ با این قانون روبرو میشویم: «در سرزمینی که یهوه خدایتان برای تصرف به شما میدهد، در مِلکی که به دست خواهید آورد، مرز همسایه خویش را که پیشینیان نهادهاند، تغییر ندهید.» در فضای امثال باید برای این ضربالمثل حیطۀ معانی و کاربردهای دیگری را در نظر بگیریم. آیا نمیتوان از این ضربالمثل درک کرد که معیارهای اخلاقی نسلهای گذشته را حفظ کنیم و اجازه ندهیم گذر زمان به نازل شدن استانداردهای اخلاقی بینجامد؟
۶-‏‏‏‏‏ به ضربالمثلهای قبل و بعد اگر کمکی به درک میکنند نگاه کنیم. معمولاً ضربالمثلها را باید بهعنوان واحدی مستقل و قائم به ذات و نه همچون جملات یک پاراگراف خواند. اما نمونههایی از امثال را میتوان یافت که قرار گرفتن یک ضربالمثل کنار دیگری کمک بهتری به درک آن میکند. برای نمونه امثال ۲۵:‏۱۶ میگوید: «اگر عسل یافتی به اندازه بخور، مبادا از آن سیر شوی و قیاش کنی.» این ضربالمثل نوری بر ضربالمثل بعدی میاندازد که میگوید «از زیاده رفتن به خانۀ همسایهات بپرهیز مبادا از دیدنت سیر شود و از تو بیزار گردد.» پرواضح است که عسل خوردن با رفتن به خانۀ همسایه در این دو ضربالمثل ارتباط معنایی دارد. و یا در امثال ۲۴:‏۱۰ میخوانیم «اگر در روز فاجعه سستی کردی چه اندک قدرتی داری!» درک این ضربالمثل بدون مطالعۀ دو ضربالمثل بعدی بسیار دشوار است. در آیات ۱۱ و ۱۲ بر اهمیت توجه بر وضعیت مظلومان تأکید میشود. در نور آیات ۱۱ و ۱۲ درمییابیم که اگر به هنگام بروز فاجعه و مصیبتی در زندگی دیگران سستی و سهلانگاری از جانب شخصی بهظاهر توانا صورت گیرد، این امر نشان آن است که شخص درواقع از قدرتی برای نجات و رهایی دیگران برخوردار نیست.
۷-‏‏‏‏‏ آگاهی از پیشزمینههای فرهنگی. در امثال سلیمان ۲۳:‏۱۳-‏‏‏‏۱۴ میخوانیم «از ادب کردن جوان ابا مکن، چوب تنبیه او را نخواهد کشت. چوبش بزن که جانش را از مرگ خواهی رهانید.» برای درک این آیه باید به متن کتاب تثنیه باب ۲۱:‏۱۸-‏‏‏‏‏۲۱ توجه کرد. در متن تثنیه مجازات فرزند یاغی مطابق با شریعت ابراز میشود. بدون درک متن مبنا (تثنیه) درک این ضربالمثلها با مشکل مواجه میشود. مثال دیگر در امثال ۲۹:‏۲۴ یافت میشود که میگوید: «شریک دزد، دشمن جان خویش است، او قسم داده میشود اما هیچ نمیگوید.» معنی این ضربالمثل در پرتو لاویان ۵:‏۱ و داوران ۱۷:‏۲ بهتر درک میشود.
 
چگونه امثال را بخوانیم؟
برخی از مسیحیان نامی عادت به قرائت یک باب از کتاب امثال سلیمان را هر روز در مطالعۀ خود گنجاندهاند. بدین ترتیب میتوان این کتاب را دوازده بار در سال مطالعه کرد. من این نظر را قبول دارم بهشرط آنکه حداقل بر یکی از ضربالمثلها تعمق کافی صورت گیرد. زیرا برکت امثال نه صرفاً در قرائت آن بلکه در مزهمزه و هضم کردن آن است. باید اجازه دهیم تا این سخنان حکیمانه فکر و عمل ما را دگرگون سازند.

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

             حکمت در کتاب مقدس                         





    افشین لطیف‌زاده

 


به‌نظر می‌آید کلمۀ حکمت در زمان حاضر واژۀ از دور خارج شده‌ای است. امروزه دیگر به کسی "حکیم" نمی‌گویند و ما را برای "حکمت‌اندوزی" تشویق نمی‌کنند. "تحصیل" و "دانش اندوزی" واژگان رایج عصر فعلی است. اگر شخصی دارای تحصیلات عالیه باشد، او را حتی ناگفته "حکیم" می‌پنداریم. به‌زعم ما "دانشگاه" مکانی است که در آن به عمق مفاهیم پی می‌بریم و اگر کسی از نعمت آموزش دانشگاهی برخوردار نباشد، خود را از درک عمیق مفاهیم و معانی و یا به اصطلاح قدما "حکمت" محروم داشته است. اما کلام خدا معنایی بس ژرف‌تر و عمومی‌تر و کاربردی‌تر برای واژۀ حکمت قائل است. می‌توان به بالاترین مدارج تحصیلی رسید، اما از آنچه کلام خدا "حکمت" می‌نامد فاصله گرفت. می‌توان در انزوا و تنهایی، تخصصی‌ترین تحقیقات علمی را انجام داد اما از فهم و درک صحیح دور شد (امثال سلیمان ۱۸:‏‌۱). می‌توان در پیش چشم دیگران فردی عالم به‌نظر آمد و با اتکا به مدارک درخشان تحصیلی به خود بالید، اما در برابر چشمان نافذ خدا بس تهی و حقیر بود. آنچه امروزه در مراکز آکادمیک تحت عنوان دانش انتزاعی (Abstract)، تحلیلی (Analytical) و خاص (Specified) نام برده می‌شود، همگون و همسنگ با آنچه کلام خدا حکمت می‌نامد نیست. از این رو در ابتدا لازم است که تعریف درستی از این واژه به‌دست دهیم تا از خلط آن با مفاهیم رایج اجتناب ورزیم.
 

معنای حکمت در کتاب‌مقدس

انسان فطرتاً موجودی ارزش‌باور و ارزش‌محور است. همۀ ما بر اساس ارزش‌هایی خاص، زندگی خود را سمت و سو می‌دهیم. همچو خورشید که در منظومۀ ما، محور حرکت اجسام سماوی است، ارزش‌ها جهت‌دهندۀ راه و طریقی است که در زندگی در پیش می‌گیریم و برای تحقق آنها تمام تلاش‌مان را هزینه می‌کنیم. برای عدۀ بسیاری این محوریت خواست خود و یا خواست دیگران است. ما یا برای خود زندگی می‌کنیم و یا برای دیگران و اگر کسی را بیابیم که اینگونه نیست، او را فردی فاقد هدف و ارزش قلمداد می‌کنیم. اما کلام خدا به‌روشنی بیان می‌کند که شخص حکیم کسی است که محور ارزش‌هایش نه خود و نه دیگران بلکه خداست. چنین شخصی ممکن است فاقد هر نوع تحصیلات دانشگاهی باشد اما زندگی خود را بر مبنای انجام خواست خدا بنا می‌کند و می‌کوشد اهداف الهی را در هر آنچه می‌اندیشد و به عمل می‌آورد به اجرا درآورد. بدین‌سبب کلام خدا "ترس خدا" را آغاز حکمت می‌نامد (امثال سلیمان ۱‏:‏‌۷). واژۀ ترس ترسیم‌کنندۀ حالتی خاص است. وقتی از چیزی می‌ترسیم، حالتی خاص از حیات را به نمایش می‌گذاریم. از این رو، حکمت امری فراتر از آگاهی صرف است و معرف حالت و وضعیت ما در برابر خداست. حکمت فراتر از بهرۀ هوشی و توانایی‌های ذهنی و انتزاعی است. حکمت بس والاتر از انجام تکالیف درسی است. می‌توان آن را به سفری تشبیه کرد که در آن دگرگونی ارزش‌ها با محوریت خدا رخ می‌دهد. می‌توان آن را جستجویی نامید برای هر چه عمیق‌تر درک کردن رازهای هستی و حیات. در کلام خدا با دو منبع مهم کسب حکمت آشنا می‌شویم. یکی را می‌توان منبع مکتوب نامید. مطالعۀ توأم با تعمق کلام خدا، ما را به‌طور قطع به سرزمین حکمت و خداترسی می‌برد. اما کلام خدا به منبع دیگری نیز اشاره می‌کند و آن "تعمق در مشاهدات و تجربیات" است. شاید بتوان این منبع حکمت اندوزی را منبع شفاهی نامید. باید جدا از مطالعه، به جهان پیرامون و زندگی نگاهی عمیق داشت. باید به آفرینش و سفر زندگی با حالت ترس نظر انداخت و به راز آفرینش و حیات اندیشید چرا که هر دوی آنها در لایه‌های تحتانی حاوی معانی غنی و عمیقی‌اند. حکمت در کلام خدا به هیچ‌وجه، مختص دانشجویان دانشگاه‌ها نیست بلکه به‌طرز باور نکردنی در دسترس همگان است. حکمت به‌جای انزواطلبی، در کوچه‌ها و میدان‌های عمومی شهر "همه" را فرا می‌خواند (امثال سلیمان ۱‏:‏‌۲۰‏-‏‏‏‏‏‏‏۲۱). همۀ ما کارت دعوتی سخاوتمندانه را از خدا دریافت می‌کنیم تا از خوان غنی و لذیذ او درس حیات بیاموزیم. حال می‌خواهیم به سه بُعد و یا سه تأکید مهم ادبیات حکمتی[1] در کلام خدا اشاره کنیم.
 
۱-‏‏‏‏‏‏‏ تأکید بر اهمیت خلقت
ما در جهانی بسر می‌بریم که به‌طرز غم‌انگیزی درگیر و شاهد بحران‌های زیست محیطی است. آنچه در کلام خدا تحت عنوان “زمین” از آن با حساسیت یاد می‌شود، معرف ارزشی است که خدا برای زمینی که در آن بسر می‌بریم قائل می‌شود. کلام خدا به‌وضوح بیان می‌کند که ما به زمین تعلق داریم و نه زمین به ما. به دیگر سخن خلقت انسان زیر مجموعۀ دایرۀ بزرگ‌تری است که “خلقت” نام دارد و انسان در بدو آن، مسئولیت حفاظت از خلقت را به‌عهده داشت (پیدایش ۲‏:‏‌۱۵). از این رو، تمامی فعالیت‌هایی که در جهت حفظ محیط زیست صورت می‌گیرد در تطابق با هدف خدا برای خلقت است. اخیراً کتاب‌مقدسی به‌نام کتاب‌مقدس سبز (The Green Bible) چاپ شده که حتی نگاه اجمالی به آن بیانگر تعداد شگرف آیاتی است که در کلام خدا به طبیعت اشاره شده است. خداوند فقط به فکر نجات انسان‌ها نیست، بلکه جهان طبیعی عرصۀ عمل و نجات اوست. تعلق ما به طبیعت و نه حاکمیت مستبدانۀ ما بر طبیعت، به معنای در پیش گرفتن نوع دیگری از زندگی است که در آن انسان به هدف اولیۀ خلقت که همانا پاسداری از آفرینش است باز می‌گردد. از سوی دیگر تأکید ادبیات حکمتی بر اهمیت خلقت ما را از دوگانه باوری (Dualism) افراط‌گونه بر حذر می‌دارد. دوگانه باوری تفکری است که در آن جهان طبیعی فاقد معنا قلمداد شده و صرفاً در پرتو فانی بودنش تعریف می‌گردد. چنین رویکردی در کلام خدا رد می‌شود. جهان طبیعی نه عین ذات خداست و نه عاری از هرگونه جلوۀ اوست. بلکه مصنوع و اثر خداست. بسان تابلوی زیبایی که انگشت اشاره‌اش به سوی خالقش است. خداوند در کتاب‌مقدس به دفعات با اشاره به خلقت جهان به قومش پیغام می‌دهد که در صدد خلق امر نویی است (کتاب اشعیا باب‌های ۴۰ به بعد). مطالعۀ ادبیات حکمتی ما را تشویق می‌کند که نگاه خود را به خلقت تغییر دهیم و به نوعی در آفرینش و در پس آن، خدای خلاقی را ببینیم که دائم در حال نوسازی خلقت است. به دیگر سخن، مطالعۀ این ادبیات، الهیات آفرینش را در ما تقویت می‌کند.
 
۲-‏‏‏‏‏‏ تأکید بر جایگاه انسان در جهان
جستجوی حکمت جستجویی است برای یافتن جای خود در نظام آفرینش. ابتدا باید جایگاه خود را شناخت و از آنجا به شناخت خود نایل شد. انسان‌شناسی (آنتروپولوژی) بدون درک جای خود در جهان، امکان‌پذیر نیست. تعیین مختصات مکانی سهم غیرقابل انکاری در تعریف خود دارد. برای هر یک از ما بسیار اتفاق افتاده است که گاه در معمای هزار توی زندگی گم می‌شویم و ناامیدانه در پی تعیین هدف و تعریف خود برمی‌آییم اما نمی‌دانیم کجا هستیم. حکمت، مختصات مکانی ما را تعریف می‌کند تا بتوانیم “راه خود را” و به بیانی دیگر “خود را” پیدا کنیم. امروزه شاهد آنیم که بسیاری دچار بحران هویتند و کورکورانه به راهی می‌روند که دیگران سالک آنند. ما هر روزه با هزاران تعریف عرضه شده در بازار برای تعریف خود روبروییم و گاه خود را در جمع این تعاریف گم می‌کنیم. گویی خطر گم‌شدگی و گم‌گشتگی خطری دائمی است. حکمت ما را به تعریف درست خود و نگاه درست و واقع‌بینانه به زندگی تشویق می‌کند. گاه این نگاه، نگاه غم‌انگیزی است (کتاب جامعه و ایوب)، اما حکمت ابایی ندارد که پرده از حقایق غم‌انگیز حیات بردارد. سفر حکمت و جستجوی آن، گاه سفری پردرد و رنج و جانکاه است. سفری که در آن درک به رنج می‌انجامد (جامعه ۱:‏‌۱۸) اما جایگاه واقعی ما قربانی خوش‌بینی‌های کاذبانه نمی‌شود. از این رو، این ادبیات به‌شدت شخصی است. گویی حکمت در پی آن است که از جز به کل و یا از شخص بسوی مجموعۀ اشخاص حرکت کند. مطالعۀ ادبیات حکمتی، انسان‌شناسی را در ما تقویت می‌کند.
 
۳-‏‏‏‏‏‏‏ تأکید بر ارزش والای زن
در کتاب‌های امثال سلیمان و غزل‌غزل‌ها، زن نقش کلیدی دارد. در امثال سلیمان، حکمت به زنی تشبیه می‌شود دوست‌داشتنی که همه را دعوت به مصاحبت با خود می‌کند. از سوی دیگر در این کتاب زن دیگری نیز وجود دارد که باید از او پرهیز کرد. خانم حکمت ما را به قلمرو سعادت می‌برد و زن ضد حکمت زندگی ما را به باد می‌دهد و سرنوشت ما در گرو گوش دادن و تبعیت از یکی از دو زن است. تشبیه حکمت به زن از آن رو حائز اهمیت است که در اسرائیل باستان، زنان از هویت اجتماعی برخوردار نبودند و مردان حاکم عرصه‌های خارج از خانه بودند. به همین دلیل، توجه به این ادبیات برای قوم خدا بسیار اهمیت داشت تا نقش غیرقابل انکار و حیاتی زنان را در شکل‌گیری جامعه از یاد نبرند. اما می‌توان بدین ‌نتیجه هم رسید که تشبیه حکمت به زنی که در کوی و برزن (خارج از خانه) همگان را دعوت به پیروی از خود می‌کند، بذر فروپاشی نظام اجتماعی کهن اسرائیل را نیز در خود می‌پروراند. گویی حکمت به ما می‌گوید به هنجارهای اجتماعی که قرن‌ها آنها را بی چون و چرا پذیرفته‌ایم، نگاهی دوباره بیندازیم و اگر آنها به محدود کردن سهم حیات برای عده‌ای ختم شده‌اند، بذر فروپاشی‌شان را آگاهانه بکاریم. در کتاب غزل‌غزل‌ها نیز یکی از شخصیت‌های اصلی داستان زن است که درد جانگاه عشق را در وجود خود دارد. او با اعتمادبه‌نفس مثال‌زدنی سخن می‌گوید، شماتت می‌کند، درد می‌کشد و دائم در حال جستجوست. چنین تصویری در فضای اجتماعی مرد سالار اسرائیل بدیع و به‌نوعی تکان‌دهنده است. تشبیه حکمت به زن، الگویی را برای جامعۀ به‌شدت مرد سالار اسرائیل به تصویر می‌کشد که برای آنان غیرقابل هضم بود. زن، مدل و الگوی رفتاری برای مرد می‌شود. مردان باید به خانم حکمت و نه زن ویرانگر حکمت گوش دهند. از سوی دیگر تشبیه حکمت به زن، معرف جذابیت و زیبایی و خواستنی بودن حکمت است. حکمت‌اندوزی سفری هنرمندانه و زیباشناسانه است. حکیمان شاعران و هنرمندان عصر خویشند که می‌کوشند با خلق اثری زیبا، معنای حیات را برای ما ترسیم کنند. بیان این حقیقت که سبک ادبی نوشته‌های حکمتی، موزون و شعری است، ما را از درک خسته‌کننده و بدون شور حیات مصون می‌دارد. هدف این ادبیات ایجاد آرزوهای سالم و سرشار از طراوت زندگی است. تشبیه حکمت به زن، زایایی هستی را به ما یادآوری می‌کند و اهمیت والای زنان را در شکل‌گیری با معنای حیات گوشزد می‌کند.
هنر به‌عنوان مقوله‌ای زیباشناسانه، نیروی زندگی را در ما برمی‌انگیزاند و زیبایی خانم حکمت ما را تشویق می‌کند تا آن را بدست آورده، با آن خوب زندگی کنیم (امثال سلیمان ۳:‏‌۱۸).
حال به بررسی اجمالی هر یک از کتب حکمتی در کتاب‌مقدس می‌پردازیم و می‌کوشیم ارزش منحصربه‌فرد هر یک را در سطوری کوتاه باز شناسیم.
 

امثال سلیمان

این کتاب در دوران پادشاهی و پس از تبعید شروع به شکل‌گیری کرد (اول پادشاهان ۴:‏‌۳۲ -‏‏‏‏‏‏ ۳۴). تبعید و شکست معرف بحران هویت است و در چنین لحظاتی نیاز به تعریف مجدد خود داریم تا مجدداً ارزش‌های بنیادین خود را به یاد آوریم. سبک شعری این کتاب، امکان به‌خاطر‌سپاری مفاهیم بنیادی را سهل‌تر می‌سازد. کتاب امثال نمایانگر ارزش‌های اخلاقی است که در زندگی روزمره باید آنها را به کار گیریم. به دیگر سخن، این کتاب، به خداترسی در عمل می‌پردازد. چگونه در زندگی روزمره و در مناسبات اجتماعی هر روزه، به‌گونه‌ایی زندگی کنیم که خواست خدا انجام شود. شایان ذکرست که ارزش‌های ارائه شده در این کتاب را نباید به شکل جزمی و غیرقابل انعطاف بررسی کرد. در این کتاب با قوانین حیات همچون قانون جاذبه روبرو نیستیم. هدف امثال، خلق فضایی است که در آن به‌گونه‌ای باز و انعطاف‌پذیر به مسائل نگاه کنیم و فکر خود را وسعت دهیم. حال به بررسی تعدادی از آنها می‌پردازیم.
 

نقد مخرب و نقد سازنده

امثال سلیمان ۲۷:‏‏‌۵-‏‏‏‏‏‏‏۶ توبیخ آشکار به از محبت پنهان
زخمی هم که از دوست رسد وفادار است.
اما به صد بوسۀ دشمن هم نتوان اعتماد کرد.
همچنین نگاه کنید به، ۱۷:‏۱۰، ۱۰:‏۱۰، ۱۰:‏۱۷، ۱۳:‏۱۸، ۱۵:‏۵ و ۱۰:‏۱۲
 
این آیات فضای صحبت و انتقاد سازنده را به تصویر می‌کشند. گویی هیچ چیز از برخورد سریع و بی‌تأمل بدست نمی‌آید. محبت می‌تواند حتی از برخی تقصیرات چشم‌پوشی کند (امثال ۱۰:‏‌۱۲). هدف از انتقاد، تخریب نباید باشد، بلکه هدف ایجاد شالوم و آرامش الهی در وجود و محیط شخص است. گاه باید حتی به هنگام دیدن معایب، شکیبایی به خرج داد، چون ممکن است شخص خاطی توانایی شنیدن و پذیرش معایب خود را نداشته باشد. باید از انگیزه‌های خود نیز اطمینان کسب کرد. آیا گوینده از محبت کافی برای ابراز نقص دیگری برخوردار است و یا صرفاً بدون محبت در پی بیان حقیقت است؟ آیا می‌توان به جرأت گفت که من این شخص را چنان دوست دارم که می‌توانم با حکمت و سعۀ صدر به‌گونه‌ای که آرامش و شالوم الهی در زندگیش پدید آید، تقصیراتش را به او بیان کنم؟ در این راستا، نه تنها گوینده، حکمت خود را می‌سنجد، بلکه شنونده نیز با نوع شنیدن خود، پرده از میزان گشودگی خود به حکمت خدا برمی‌دارد. ما چگونه به انتقادات گوش می‌کنیم؟
خوانندۀ عزیز همانگونه که در مطالعۀ این سری از امثال دریافتید، هدف آنها خلق فضایی جدید در افکار و حالات ماست. امثال را نباید فرمول‌گونه درک کرد. کتاب امثال در بردارندۀ سخنان حکیمانه‌ای است که قرن‌ها آزموده شده و صحت آنها به اثبات رسیده است. این کتاب تبلور راهکارهایی است که فهم و رفتار خردمندانه را به بار می‌آورد و دانشی را به ما می‌بخشد که مجزا از زندگی اخلاقی نیست (امثال ۱:‏‌۱-‏‏‏‏‏‏ ۷).
 

جامعه

شاید بتوان این کتاب را نقدی بر سایر نوشته‌های حکمتی به حساب آورد. اگر حکمت در امثال سلیمان با خود "سعادت و شادی" به ارمغان می‌آورد، مطابق نظر این کتاب "غم و درد" حاصل آن است. در مطالعۀ کلام خدا باید به صداها و پیام‌های به‌ظاهر متضاد کتاب‌ها به دقت گوش کرد، زیرا حقیقتی عمیق در پس این شهادات تناقض‌گونه وجود دارد. شایان ذکر است که عنوان کتاب‌های عهدعتیق از ترجمۀ یونانی کتاب‌مقدس برگرفته شده است. در اصل عبری، عنوان این کتاب "کوهِلِت" است که می‌تواند به معنای فردی باشد که دیگران را فرا می‌خواند تا تجربیاتش را با آنها در میان بگذارد. واژۀ کلیدی این کتاب، "هِبِل" (بطالت) است که بارها در کتاب ذکر می‌شود. هِبِل می‌تواند به معنای "پوچی و بی‌معنایی" و همچنین "ناپایداری و زودگذری" باشد. بر این باورم که آنچه کوهِلِت به ما می‌گوید به معنای آن نیست که زندگی و حیات یک شوخی و یا جوک غم‌انگیز است. کوهلت نمی‌گوید از درک ساده‌لوحانه و توهم خوش‌بینانۀ خود پیرامون باور به حیات با معنا بیدار شو. آنچه کوهلت به جِد به نقد می‌کشد نه بی‌معنایی حیات، بل بی‌معنایی خلق معنا صرفاً در دایرۀ تلاش و دستاوردهای انسانی است. عبارت "در زیر آسمان"، فضایی را که درک در آن صورت می‌گیرد، ترسیم می‌کند. "زیر آسمان"، خبر از محدودیت‌ زمانی، مکانی، ادراکی و فیزیکی بشر می‌دهد. انسانی که محدود در زمان و فضاست و مرگ هر لحظه در تعقیب اوست و در دام حوادث اسیر است، نمی‌تواند و نباید ادعاهای بزرگ کند. به بیان دیگر، این کتاب خواننده را تشویق به افتادگی می‌کند. نباید به خود و دستاوردهای خویش چنان بنگریم که گویی آنها ابدی‌اند و در خاطره‌ها جاودانه باقی خواهند ماند. از سوی دیگر، باور به زودگذری حیات، ما را وا می‌‌دارد که قدر لحظات تکرار‌نشدنی زندگی‌مان را بدانیم و هر لحظه از آن را حرمت و ارج نهیم. در این کتاب حدود ۲۸ بار از واژۀ "دادن" به معنای بخشیده شدن استفاده می‌شود. گویی کوهِلِت به ما می‌گوید ببین که چقدر به تو بخشیده شده است. هدایای زندگیت را بشمار و قدر آنها را بدان. نعمت خانواده، خلقت، زمان و تمامی آنچه را که خداوند به هر یک از ما بخشیده است، تکرار نشدنی است. برای کوهِلِت، شادی و گشاده‌دستی دو عامل مهم تسکین‌دهندۀ هِبِل حیات هستند. نصیحت پایانی کتاب بار دیگر اهمیت بنیادی "ترس خدا" را گوشزد می‌کند. ترس خدا به‌عنوان مهم‌ترین "تکلیف انسان" و یا به‌عبارت دیگر اساسی‌ترین طریق "تعریف انسان"، ما را از پوچی، زودگذری و مصائب حیات محفوظ می‌دارد.
 

غزل‌غزل‌ها

حکمت و عشق چنان در هم تنیده‌اند که نمی‌توان آنها را از یکدیگر جدا نمود. باید عاشق حکمت بود تا آن را بدست آورد. باید عاشقانه به جستجوی آن پرداخت و درد و زجر هرمان آن را به جان خرید.
 
این کتاب بزرگ‌ترین مشکل حیات را فقر عشق و صمیمیت می‌داند. فقر عشق به خدا، به دیگری و به طبیعت. این کتاب دعوتی است لاینقطع برای بازگشت به عشقی بالغ و رو به فزونی. این کتاب دعوتی است برای رفع بیگانگی از خدا، از خود، از دیگری و از خلقت. تنها در سایۀ بازیابی این صمیمیت از دست رفته است که تقدس رخ می‌دهد و جهان عرصۀ تجلی عمل الهی می‌گردد. آنچه احیاکنندۀ عشق انسانی است، عشق لایتغیر و همیشه حاضر و فعال خداست. این کتاب روایت درد عشق دو عاشق است که با نهایت احترام و عطش فراوان در انتظار وصال یکدیگرند. در باب اول آیۀ ۹، مرد زن را به اسبی در ارابه فرعون تشبیه می‌کند. نویسنده در این قسمت به رویدادی شناخته شده در نبردهای باستانی اشاره می‌کند. در نبردی که فرعون با پادشاه قادش داشت. قادشیان که می‌دانستند اسبان فرعون، ماده می‌باشند، اسبان نر را به ارابه‌های او نزدیک کردند تا در میان آنها ناآرامی و همهمه بیندازند. به دیگر سخن مرد به زن می‌گوید «تو مردان را از خود بیخود می‌کنی». عشق خدا به انسان این‌گونه است. عشق اکسیر رها شدن از خود و توجه به دیگری است و آگاهی از عشق بی‌حد و مرز محبوب، در ما ایجاد عشق می‌کند.
 

ایوب

کتاب ایوب روایت شنیدن حکمت از شخص رنجبر است. این کتاب بیشتر از آن که بخواهد دلیل رنج را از خدا بپرسد و یا به تجربه و تحلیل خود رنج بپردازد، بر شخص رنجبر متمرکز است. گویی فرد رنجبر از اقتداری خاص برای سخن گفتن برخوردار است. اقتداری که شنونده را به "سکوت" و فراتر از آن به "احترام" نسبت به شخص رنجبر تشویق می‌کند. این کتاب نمایانگر آن است که او که دردی جانکاه بر خود دارد، الهی‌دانی است که درکی خاص و منحصربه‌فرد از خدا دارد. ایوب روایت الهیات نه رنج بلکه رنجبر است. رنجبری که حق سخن گفتن و حق شنیده شدن را به تمامی داراست.
باب‌های پایانی این کتاب بسیار پر رمز و راز است. شاید پیغام کتاب آن است که نمی‌توان همیشه به درک روشن درد و رنج رسید و یا نباید همواره به‌دنبال پاسخ بود. چرا که پاسخ، خود به درد و رنج مشروعیت می‌دهد. و یا شاید پیغام آن است که خدا را نباید تنها در دایرۀ درک اخلاقی خود تعریف کرد (خروج ۳۴:‏‌۶). از خدا نباید با درک محدود خود، موجودی قابل پیش‌بینی و فرمول‌پذیر بسازیم. او گاه برای خیر ما، ما را به عرصه‌هایی می‌برد که برای‌مان هضم ناشدنی است، اما می‌توان مثل ایوب از کورۀ آزمایش سربلند و متحول شده بیرون ‌آمد.
 
آنچه در پایان این نوشتۀ اجمالی و سرشار از نقض بیش از پیش جلوه می‌کند، نیاز به مطالعۀ آهسته و پر از تعمق ادبیات حکمتی است. از یاد نبریم که ترس از خداوند سرآغاز دانش است (امثال سلیمان ۱:‏‌۷).


[1]  ادبیات حکمتی درکتاب‌مقدس به‌طور خاص به کتاب‌های امثال سلیمان، جامعه، غزل‌غزل‌ها و ایوب اشاره دارد اما برخی از مزامیر را نیز می‌توان در زمرۀ این ادبیات به حساب آورد. به‌طور کلی هر گاه نویسنده در پی قیاس دو راه برمی‌آید (راه حکمت و راه تباهی)، و یا خواننده را تشویق به مشاهدۀ عمیق خلقت و یا تجربیات زندگی می‌کند، گفتگوی او از سبک حکمتی برخوردار است.
 

۱۳۹۴ اسفند ۲۳, یکشنبه

دکتر جان استات

تأملی در زمینه موعظه بالای کوه
بخش چهاردهم: هدف زندگی مسیحی

 

فرمانروایی خدا، نه امنیت مادی (متی ۶:‏۱۹-۳۴)

در شماره گذشته، بررسی فصل ششم را آغاز کردیم و دیدیم که یک مسیحی باید وظایف دینی خود را به دور از تظاهر و خودنمایی انجام دهد، وظایفی نظیر صدقه دادن، دعا کردن و روزه گرفتن. در این شماره، با نگاهی به آیات ۱۹ تا ۳۴ فصل ششم، خواهیم دید که یک مسیحی چه نوع هدفی باید برای زندگی خود داشته باشد.
جای تأسف است که به‌علت کمبود جا، قادر به درج شکل کامل مقاله نیستیم و فقط می‌توانیم خلاصه‌ای از آن را ارائه دهیم. به امید خدا، در آینده شکل کامل این مجموعه از مقالات در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت. لذا جهت صرفه‌جویی در فضا، از ذکر آیات اجتناب کرده‌ایم. استدعا داریم حتماً آیات ذکر شده را از کتاب مقدس بخوانید.
در نیمه نخست فصل ششم انجیل متی (۱-۱۸)، عیسی به تشریح زندگی خصوصی فرد مسیحی "در نهان" می‌پردازد (صدقه دادن، دعا کردن و روزه گرفتن)‌، در نیمه دوم (۱۹-۳۴) او به امور و مسائل ما در این جهان می‌پردازد (مسئله پول، دارایی، خوراک، پوشاک و هدف زندگی ما).
در این هر دو ساحت و قلمرو، همان دعوت و فراخوان مصرانه عیسی باز به گوش می‌رسد، فراخوان به متفاوت بودن با فرهنگ عامه: متفاوت با ریاکاری مذهبیون آیات (۱-۱۸) و اینک متفاوت با ماتریالیسم غیرمذهبیون (۱۹-۳۴). گرچه در آغاز فصل، فریسیان مد نظر عیسی بودند، اینک در این‌جا او ما را امر می‌کند که از نظام ارزشی "امت‌ها" دست بشوییم.
اما چگونه می‌توان دست به انتخاب زد؟ خواسته‌های دنیوی فریبندگی نیرومندی برای‌مان دارد. شکستن طلسم ماتریالیزم دشوار است. از این رو در این بخش، عیسی به ما کمک می‌کند تا دست به انتخاب درستی بزنیم. او حماقت راه نادرست و حکمت راه درست را گوشزد می‌نماید. همانند بخش پیشین در خصوص دینداری و دعا، در این‌جا نیز در خصوص هدف زندگی، او نادرست و درست را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد و ما را دعوت می‌کند تا خودمان آنها را ببینیم و با هم مقایسه کنیم.

۱- مسئلۀ گنج (آیات ۱۹-۲۱)

عیسی وقتی فرمود که برای خود در زمین گنج نیاندوزیم، ما را از چه چیز منع می‌کرد؟ شاید بهتر باشد ابتدا فهرستی تهیه کنیم از آنچه عیسی ما را از آن منع نکرد (و نمی‌کند). نخست، هیچ ممنوعیتی در مورد خود دارایی وجود ندارد، کلام خدا در هیچ‌جا مالکیت خصوصی را منع نمی‌کند. دوم، مسیحیان از "به فکر فردا بودن" نهی نشده‌اند. کلام خدا حتی مورچه را تحسین می‌کند که در تابستان خوراک مورد نیاز زمستانش را انبار می‌کند (امثال ۶:‏۶-۸). سوم، باید از مواهبی که خالق سخاوتمندانه در اختیار ما نهاده لذت ببریم، نه آنکه آنها را به دیده تحقیر بنگریم (اول تیموتاؤس ۴:‏۳ و۴، ۶:‏۱۷).
آنچه که عیسی شاگردانش را از آن نهی می‌کند، انباشت خودخواهانه اموال است، و زندگی اسراف‌آمیز و تجملاتی، و سختدلی که مانع از دیدن نیاز عظیم مردم محروم دنیاست، و این توهم احمقانه که زندگی وابسته است به وفور دارایی (لوقا ۱۲:‏۱۵)، و ماتریالیزمی که دل انسان را به زمین می‌بندد.
اما " گنج در آسمان" فسادناپذیر است. این گنج چیست؟ عیسی توضیحی نمی‌دهد. اما با یقین می‌توان گفت که "اندوختن گنج در آسمان" همه آن کارهایی است که در زمین می‌توان کرد که اثرش تا به ابد باقی می‌ماند. منظور عیسی احتمالاً بیش‌تر اموری است از این دست: پرورش دادن خصائل مسیح‌گونه (چرا که تنها چیزی که با خود می‌توانیم به آسمان ببریم، خودمان هستیم)، افزایش ایمان، امید، و محبت که هر سه این‌ها به گفته پولس "باقی است" (اول قرنتیان ۱۳:‏۱۳)، رشد در معرفت مسیح که او را روزی روبرو خواهیم دید، تلاش فعالانه (با دعا و شهادت) برای هدایت دیگران بسوی مسیح تا ایشان نیز بتوانند وارث حیات جاودان گردند، و استفاده از دارایی‌مان برای امور مسیحیت، که این یگانه سرمایه‌گذاری است که سودش ابدی است.

۲- مسئلۀ بینایی (آیات ۲۲ و ۲۳)

عیسی توجه خود را از دوام تطبیقی دو گنج به نفع تطبیقی ناشی از دو وضعیت معطوف می‌سازد، وضعیت بینایی و وضعیت نابینایی. در کلام خدا کم نیست مواردی که "چشم" مترادف با "دل" می‌باشد. یعنی "دل‌بستن" و "چشم دوختن" به چیزی (یا مد نظر داشتن چیزی) مترادف و هم‌معنی‌اند. به همان شکل که چشمان‌مان بر تمام بدن‌مان اثر می‌گذارد، آرزو و هدف زندگی‌مان نیز (که چشم و دل خود را بر آن می‌بندیم) بر تمام زندگی‌مان اثر می‌گذارد.
همانگونه که چشم بینا به تمامی بدن روشنایی می‌بخشد، هدف اصیل و استوار برای خدمت به خدا و انسانها، به زندگی معنا و مفهوم می‌بخشد و بر هر آنچه که می‌کنیم روشنایی می‌افکند. همچنین همان‌طور که نابینایی منجر به تاریکی می‌شود، برخورداری از هدف پست و خودخواهانه نیز انسان را به تاریکی اخلاقی و معنوی سوق می‌دهد (یعنی اندوختن گنج برای خویشتن بر روی زمین). این سبب می‌شود که متعصب، فاقد انسانیت، و بی‌رحم گردیم و زندگی‌مان از هر نوع مفهوم غایی تهی شود.
" آنچه که عیسی شاگردانش را از آن نهی می‌کند، انباشت خودخواهانه اموال است، و زندگی اسراف‌آمیز و تجملاتی، و سختدلی که مانع از دیدن نیاز عظیم مردم محروم دنیاست، و این توهم احمقانه که زندگی وابسته است به وفور دارایی (لوقا ۱۲:‏۱۵)، و ماتریالیزمی که دل انسان را به زمین می‌بندد.

۳- مسئلۀ ارزش (آیه ۲۴)

حال عیسی شرح می‌دهد که در پس انتخاب میان دو گنج (این که گنج خود را کجا می‌اندوزیم)، انتخاب اساسی‌تری وجود دارد، انتخاب میان دو آقا یا ارباب (این که چه کسی را خدمت خواهیم کرد). این انتخابی است میان خدا و ممونا، یعنی میان خود خالق زنده و هر چیز دیگری که ساخته خودمان است و آن را "پول" می‌نامیم (ممونا کلمه‌ایست آرامی به معنی ثروت). خدمت به هر دو در آن واحد امکان‌پذیر نیست.
(مک نیلMcNeil ) در این مورد می‌نویسد: "انسان می‌تواند برای دو کارفرما کار کند، اما هیچ برده و غلامی نمی‌تواند جزو مایملک دو ارباب باشد زیرا مالکیت انحصاری و خدمت تمام وقت، جوهر برده‌داری است. بدینسان کسی که تعهد وفاداری خود را میان خدا و ممونا تقسیم می‌کند، عملاً آن را به ممونا می‌دهد، زیرا خدا را فقط با سرسپردگی و تعهدی انحصاری می‌توان خدمت کرد. کوشش برای تقسیم سرسپردگی و تعهد به او با سایر تعهدات، به معنی انتخاب بت‌پرستی است."

۴- مسئلۀ هدف زندگی (آیات ۲۵-۳۴)

عیسی گفتار خود را در این بخش با کلمه "بنابراین" آغاز می‌کند. در آیات قبل، او از ما دعوت می‌کند تا بیاندیشیم. او از ما دعوت می‌کند تا به روشنی و با آرامش به محلی که می‌خواهیم گنج‌مان را در آن بیاندوزیم بیاندیشیم، همچنین به نوری که در ماست فکر کنیم، و به اربابی که می‌خواهیم خدمتش کنیم. وقتی نیک اندیشیدیم، می‌توانیم دست به عمل بزنیم. عیسی این عمل را اینچنین توصیف می‌کند: "بنابراین به شما می‌گویم از بهر جان خود اندیشه مکنید... ونه برای بدن خود... لیکن اول ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید." (۲۵ و ۳۳)
نحوۀ گفتار عیسی در مورد طلبیدن، ما را به‌سوی موضوع هدف زندگی هدایت می‌کند. عیسی این امر را بدیهی می‌دانست که همه انسان‌ها "طلب‌کننده" می‌باشند. ما نیاز داریم که برای چیزی زندگی کنیم، برای چیزی که به موجودیت‌مان مفهوم ببخشد، چیزی که "بطلبیم"، چیزی که فکرمان را به آن معطوف سازیم.
بار دیگر خداوند ما موضوع را برای ما ساده می‌کند و اهداف ممکن در زندگی را به دو هدف محدود می‌سازد. او در این بخش، این دو را در برابر هم قرار می‌دهد و پیروانش را ترغیب می‌کند که فکر خود را مشغول امنیت خود نسازند (خوراک، آشام و لباس)، زیرا این همان دل‌مشغولی "امت‌ها" است که او را نمی‌شناسند، بلکه فکر خود را معطوف سازند به فرمانروایی خدا، عدالت او و انتشار و پیروزی آن در این جهان.

الف) هدف نادرست یا دنیوی: امنیت مادی خودمان

بخش عمدۀ این پاراگراف حالت نفی دارد. عیسی سه‌بار نهی کرده، می‌فرماید: "اندیشه مکنید" (۲۵، ۳۱، ۳۴) یعنی "نگران نباشید". دغدغه‌ای که ما را از آن نهی می‌کند، خوراک است و آشام (نوشیدنی) و پوشاک: چه بخوریم؟ چه بنوشیم؟ چه بپوشیم؟ (۳۱). این درست همان "تثلیث دغدغه دنیاست:" زیرا که در طلب جمیع این چیزها امت‌ها می‌باشند (۳۲). کافی است نگاهی گذرا به تبلیغات تلویزیون و روزنامه‌ها و وسایط نقلیه عمومی بیافکنیم تا نمونه زنده و امروزی آنچه که عیسی حدود دوهزاره پیش تعلیم داد، بیابیم.
اما لطفاً در این مورد دچار سوءتفاهم نشوید. عیسی مسیح نه منکر نیازهای بدن است و نه آنها را تحقیر می‌کند. او می‌خواهد بر این امر تأکید ورزد که غرقه شدن در رفاه مادی، دل‌مشغولی و دغدغه‌ای است نادرست.
در ضمن او اندیشیدن را منع نمی‌کند. برعکس، آن‌گاه که ما را مکلف می‌سازد که به پرندگان و گل‌ها نگاه کنیم و تأمل کنیم در این‌که خدا چگونه از آنها مراقبت به عمل می‌آورد، عملاً ما را به اندیشیدن و فکر کردن تشویق می‌نماید. پس منظور عیسی نهی و منع ما از فکر کردن نیست. او ما را از دوراندیشی منع نیز نمی‌کند. قبلاً اشاره کردیم که کتاب‌مقدس نحوۀ عمل مورچگان را مورد تأیید قرار می‌دهد. آنچه که عیسی منع می‌کند، نه اندیشیدن است و نه دوراندیشی، بلکه اندیشه همراه با نگرانی و اضطراب.
چرا نادرست است؟ در پاسخ، عیسی توضیح می‌دهد که نگرانی وسواس‌گونه از این نوع، هم با ایمان مسیحی ناسازگار است (۲۵-۳۰) و هم با عقل سلیم (۳۴). اما او بر روی دلیل نخست وقت بیشتری صرف می‌کند.

۱- نگرانی با ایمان مسیحی ناسازگار است (۲۵-۳۰).

در آیه ۳۰، عیسی آنانی را که برای خوراک و پوشاک دلواپس می‌شوند "کم ایمان" می‌خواند زیرا زندگی ما را خدا خلق کرده و اکنون آن را بقا می‌بخشد، بدن‌مان را نیز خدا خلق کرده و به حفظ آن ادامه می‌دهد. لذا "زندگی" ما (که خدا مسئول آن است) مسلماً مهم‌تر از خوراک و نوشیدنی است که آن را تغذیه می‌کند. به همان شکل "بدن" ما (که مسئول آن نیز خدا است) مهم‌تر است از پوشاکی که آن را می‌پوشاند و گرم نگاه می‌دارد. پس اگر خدا که از آنچه بزرگ‌تر است مراقبت می‌کند (یعنی از زندگی و بدن ما)، آیا نمی‌توانیم به او توکل کنیم که به آنچه که کم‌تر است (یعنی خوراک و پوشاک‌مان) توجه نشان دهد؟
" او از ما دعوت می‌کند تا به‌روشنی و با آرامش به محلی که می‌خواهیم گنج‌مان را در آن بیاندوزیم بیاندیشیم، همچنین به نوری که در ماست فکر کنیم، و به اربابی که می‌خواهیم خدمتش کنیم. وقتی نیک اندیشیدیم، می‌توانیم دست به عمل بزنیم."
منطق این استدلال گریزناپذیر است و عیسی آن را در آیه ۲۷ با این سؤال استحکام می‌بخشد: "کیست از شما که به تفکر بتواند ذراعی بر قامت خود افزاید؟" نمی‌توان با قطعیت گفت که آیا کلمه helikia در این آیه را باید "طول عمر" ترجمه کرد یا "قامت". هر دو معنی ممکن است. افزودن نیم متر به قامت‌مان قطعاً اعجازی است چشمگیر، گرچه خدا این کار را برای ما از کودکی تا سن بلوغ انجام می‌دهد. اضافه کردن مدت عمرمان نیز خارج از توان ماست. انسان خودش قادر به انجام این کار نیست. نگرانی و دلواپسی نه فقط چیزی به عمرمان نمی‌افزاید، بلکه همان‌طور که همه می‌دانیم، آن را کوتاه نیز می‌سازد. لذا وقتی این امور (قد و طول عمر) را به خدا واگذار می‌کنیم (زیرا که قطعاً فراسوی توان ما هستند)، آیا عاقلانه نیست برای امور کوچک‌تر همچون خوراک و پوشاک نیز به او توکل کنیم؟
سپس عیسی به دنیای مادون بشری روی می‌کند و استدلال معکوس ارائه می‌دهد. او از پرندگان برای تشریح توجه خدا به تغذیۀ ما (آیه ۲۶)، و از گل‌ها برای تشریح توجه خدا به پوشاک ما استفاده می‌کند (۲۸-۳۰). در هر دو مورد، او به ما می‌گوید که به آنها نظر کنیم یا تأمل کنیم، یعنی به واقعیت توجه و مراقبت الهی از آنها بیاندیشیم. عیسی فرمود: "مرغان هوا را نظر کنید." آنگاه خواهیم دانست که پرندگان گرچه نه می‌کارند و نه می‌دروند و نه در انبارها ذخیره می‌کنند، با این‌حال، پدر آسمانی شما آنها را می‌پروراند و با این‌که سوسن‌های چمن ... نه محنت می‌کشند و نه می‌ریسند، با این‌حال پدر آسمانی ما آنها را می‌پوشاند، حتی زیباتر از سلیمان و تمامی جلالش. اگر چنین است، آیا نمی‌توانیم به او توکل کنیم که ما را که بسی باارزش‌تر از پرندگان و گل‌ها هستیم، خوراک و پوشاک دهد؟ چرا نه؟ او حتی علف صحرا را می‌پوشاند، علفی که امروز هست و فردا در تنور افکنده می‌شود!

۲- نگرانی با عقل سلیم سازگار نیست (آیه ۳۴)

باید به این نکته توجه کنیم که نگرانی همان‌قدر که با ایمان مسیحی ناسازگار بود، با عقل سلیم نیز ناسازگار می‌باشد. در آیه ۳۴ عیسی هم به امروز اشاره می‌کند و هم به فردا. تمام نگرانی‌ها مربوط به فردا می‌شود، خواه دربارۀ خوراک باشد خواه پوشاک و خواه هر چیز دیگری، اما تمام نگرانی‌ها را انسان امروز تجربه می‌کند. هر دلواپسی و اضطرابی در زمان حال رخ می‌دهد اما برای رویدادی که ممکن است در آینده واقع شود. اما این ترس‌ها در مورد فردا که امروز به‌شدت احساس می‌کنیم، ممکن است اصلاً رخ ندهد. مردم نگران این هستند که شاید در امتحان رد شوند، یا کار پیدا نکنند، یا ازدواجشان درست نشود، یا سلامتی‌شان را از دست بدهند، یا در معامله‌ای موفق نشوند. اما همه این‌ها تخیلات است. ترس‌ها ممکن است دروغگو باشند، و اغلب نیز هستند. بسیاری از نگرانی‌ها، و شاید اکثراً هرگز جامه عمل نمی‌پوشند.
" نگرانی و دلواپسی نه فقط چیزی به عمرمان نمی‌افزاید، بلکه همان‌طور که همه می‌دانیم، آن را کوتاه نیز می‌سازد. لذا وقتی این امور (قد و طول عمر) را به خدا واگذار می‌کنیم (زیرا که قطعاً فراسوی توان ما هستند)، آیا عاقلانه نیست برای امور کوچک‌تر همچون خوراک و پوشاک نیز به او توکل کنیم؟"
بنابراین، نگرانی هدر دادن است، هدر دادن وقت و فکر و نیروی عصبی. لازم است بیاموزیم که هر روز برای همان روز زندگی کنیم. البته باید برای آینده برنامه بریزیم، اما نباید دلواپس باشیم. در آیه ۳۴، مقصود عیسی این است که مشکلات هر روز برای همان روز کافی است، هر روز برای خودش به اندازه کافی مشکلات دارد. پس چرا از پیش انتظار مشکلات آینده را بکشیم؟ اگر چنین کنیم، مقدارشان را دو برابر کرده‌ایم، زیرا اگر ترس‌مان تحقق نیابد، یک‌بار بیهوده غصه خورده‌ایم؛ اگر هم تحقق بیابد؛ به‌جای یک‌بار، دو‌بار غصه خورده‌ایم (هم از پیش و هم به هنگام روی دادن). در هر دو حال، غصه خوردن کاری است احمقانه؛ نگرانی و غصه خوردن مشکل را دو برابر می‌سازد.
حال وقت آن است که توضیحات عیسی در مورد جاه‌طلبی نادرست دنیا را جمع‌بندی کنیم.
مشغول شدن به امور مادی طوری که تمام توجه‌مان را به خود معطوف سازد، و نیروی‌مان را جذب کند، و باعث نگرانی و اضطراب‌مان گردد، هم با ایمان مسیحی ناسازگار است و هم با عقل سلیم. این کار به معنی عدم توکل به پدر آسمانی‌مان است، و در ضمن واقعاً ابلهانه است. این همان کاری است که خدانشناسان می‌کنند، اما برای مسیحیان هدفی است نامناسب و بی‌ارزش.
پس همان‌طور که عیسی در موعظه بالای کوه ما را به عدالتی افزون‌تر و محبتی گسترده‌تر و دینداری عمیق‌تری فراخواند، اکنون نیز ما را به داشتن جاه‌طلبی و هدفی والاتر فرا می‌خواند.

ب) هدف درست و مسیحی: ملکوت خدا و عدالت او

۱- اول ملکوت خدا را بطلبید.

طلبیدن این ملکوت پیش از هر چیز دیگر، یعنی برخورداری از بیشترین اشتیاق برای گسترش حکومت عیسی مسیح. چنین اشتیاقی از خودمان آغاز می‌شود تا به‌جایی که تک‌تک بخش‌های زندگی‌مان آزادانه و با شادی مطیع او گردد، بخش‌هایی نظیر خانه، ازدواج و خانواده، اخلاقیات شغلی، حساب‌های بانکی، پرداخت مالیات، سبک زندگی و وظایف مدنی‌مان. سپس این اشتیاق به اطرافیان نزدیک‌مان شمول می‌یابد، یعنی با تقبل مسئولیت بشارت به خویشان و همکاران و همسایگان و دوستان. و همچنین با عطف توجه به شهادت میسیونری کلیسا، متوجه تمام جهان خواهد شد.
قائل شدن اولویت برای امور ملکوت خدا در این جهان و در زمان حاضر، به این معنا نیست که هدف این ملکوت در فراسوی تاریخ را از یاد ببریم؛ زیرا تجلی کنونی ملکوت فقط جزئی از کل است. عیسی دربارۀ جلال ملکوت آتی نیز سخن گفت و فرمود تا برای آمدن آن دعا کنیم. بنابراین، طلبیدن ملکوت خدا پیش از هر چیز، شامل اشتیاق و دعا برای فرارسیدن آخرزمان می‌باشد که در آن، دشمنان "پادشاه" پای‌انداز او خواهند شد و حکومت او بلامنازع خواهد بود.

۲- اول عدالت خدا را بطلبید.

"عدالت" خدا (به احتمال قوی، حداقل) مقوله و مفهومی گسترده‌تر از "ملکوت" خداست. آن شامل عدالت انفرادی و اجتماعی می‌شود که قبلاً در موعظه بالای کوه به آنها اشاره شده است. و خدا از آن‌جا که خودش خدایی عادل است، مشتاق عدالت در تمامی جوامع بشری است، نه در جوامع مسیحی فقط. پیامبران عبرانی بی‌عدالتی را نه فقط در اسرائیل و یهودا، بلکه در ملت‌های بت‌پرست اطراف نیز محکوم می‌کردند. برای مثال، عاموس نبی هشدار داد که عقوبت الهی بر سوریه و فلسطین و صور و ادوم و عمون و موآب و نیز بر قوم خدا به‌خاطر بی‌رحمی‌شان در جنگ و سایر شقاوت‌های‌شان نازل خواهد شد.
" خدا از بی‌عدالتی متنفر است و عدالت را دوست می‌دارد، هر جا که می‌خواهد باشد. حال، یکی از اهداف خدا برای جامعه نوین و فدیه‌شده‌اش این است که از طریق ایشان عدالتش را به تمامی بشر بشناساند (عدالت در زندگی شخصی، خانوادگی، شغلی، ملی و بین‌المللی) و به این ترتیب، پایبندی به آن را در میان آنان ترغیب نماید. آنگاه مردمان بیرون از ملکوت خدا آن را دیده، خواهان آن خواهند گشت و عدالت خدا بسوی دنیای غیرمسیحی جریان خواهد یافت."
پس هدف زندگی مسیحی ما چه باید باشد؟ انسان در زندگی دو نوع هدف می‌تواند داشته باشد: زندگی برای خویشتن یا زندگی برای خدا. شق سومی وجود ندارد.
زندگی برای خویشتن می‌تواند بسیار محقر و فروتنانه باشد (اکتفا به لقمه‌ای نان، همان‌طور که در این موعظه آمده است)، یا می‌تواند بسیار بلندپروازانه باشد (خانه‌ای بزرگتر، اتومبیلی سریع‌تر، حقوقی بالاتر، شهرتی بیشتر، قدرتی افزون‌تر). این هدف‌ها و آرزوها چه محقر باشد و چه بلندپروازانه، همه مربوط به خویشتن است، رفاه من، ثروت من، مقام من، قدرت من.
اما زندگی برای خدا اگر قرار است ارزشمند باشد هیچ‌گاه نمی‌تواند محقر باشد. در اهداف محقر و کوچک برای خدا چیزی هست که ذاتاً نادرست است. چگونه می‌توانیم به این راضی باشیم که خدا فقط کمی بیش‌تر در این دنیا جلال یابد؟ نه! یک‌بار که یقین یافتیم که خدا "پادشاه" است، آنگاه آرزو خواهیم داشت که او تاج جلال و اکرام بر سر گذارده و جایگاه واقعی خود را یافته است، جایگاه برترین را. آنگاه این آرزو و جاه‌طلبی را خواهیم داشت که ملکوت و عدالت او را در هر جا اشاعه دهیم.
هنگامی که این امر تبدیل به خواست و هدف اصیل ما در زندگی گردید، آنگاه نه فقط این همه برای شما مزید خواهد شد (نیازهای مادی ما تأمین خواهد گردید)، بلکه اشکالی وجود نخواهد داشت که اهداف و خواسته‌های ثانوی نیز داشته باشیم، زیرا این‌ها مطیع آن هدف اصلی‌مان خواهند شد نه رقیب آن. فقط در این صورت است که اهداف و خواسته‌های ثانوی امن و درست است به شرط آنکه فی‌نفسه تبدیل به هدف نشوند، بلکه وسایلی باشند برای هدفی والاتر (یعنی گسترش ملکوت و عدالت خدا)، و لذا برای بزرگترین هدف‌ها، یعنی جلال خدا. این است آن هدفی که باید اول بطلبیم؛ هدف دیگری وجود ندارد.
ترجمه و اقتباس: آرمان رشدی