حکمت در کتاب مقدسافشین لطیفزاده |
بهنظر میآید کلمۀ حکمت در زمان حاضر واژۀ از دور خارج شدهای است. امروزه دیگر به کسی "حکیم" نمیگویند و ما را برای "حکمتاندوزی" تشویق نمیکنند. "تحصیل" و "دانش اندوزی" واژگان رایج عصر فعلی است. اگر شخصی دارای تحصیلات عالیه باشد، او را حتی ناگفته "حکیم" میپنداریم. بهزعم ما "دانشگاه" مکانی است که در آن به عمق مفاهیم پی میبریم و اگر کسی از نعمت آموزش دانشگاهی برخوردار نباشد، خود را از درک عمیق مفاهیم و معانی و یا به اصطلاح قدما "حکمت" محروم داشته است. اما کلام خدا معنایی بس ژرفتر و عمومیتر و کاربردیتر برای واژۀ حکمت قائل است. میتوان به بالاترین مدارج تحصیلی رسید، اما از آنچه کلام خدا "حکمت" مینامد فاصله گرفت. میتوان در انزوا و تنهایی، تخصصیترین تحقیقات علمی را انجام داد اما از فهم و درک صحیح دور شد (امثال سلیمان ۱۸:۱). میتوان در پیش چشم دیگران فردی عالم بهنظر آمد و با اتکا به مدارک درخشان تحصیلی به خود بالید، اما در برابر چشمان نافذ خدا بس تهی و حقیر بود. آنچه امروزه در مراکز آکادمیک تحت عنوان دانش انتزاعی (Abstract)، تحلیلی (Analytical) و خاص (Specified) نام برده میشود، همگون و همسنگ با آنچه کلام خدا حکمت مینامد نیست. از این رو در ابتدا لازم است که تعریف درستی از این واژه بهدست دهیم تا از خلط آن با مفاهیم رایج اجتناب ورزیم.
معنای حکمت در کتابمقدس
انسان فطرتاً موجودی ارزشباور و ارزشمحور است. همۀ ما بر اساس ارزشهایی خاص، زندگی خود را سمت و سو میدهیم. همچو خورشید که در منظومۀ ما، محور حرکت اجسام سماوی است، ارزشها جهتدهندۀ راه و طریقی است که در زندگی در پیش میگیریم و برای تحقق آنها تمام تلاشمان را هزینه میکنیم. برای عدۀ بسیاری این محوریت خواست خود و یا خواست دیگران است. ما یا برای خود زندگی میکنیم و یا برای دیگران و اگر کسی را بیابیم که اینگونه نیست، او را فردی فاقد هدف و ارزش قلمداد میکنیم. اما کلام خدا بهروشنی بیان میکند که شخص حکیم کسی است که محور ارزشهایش نه خود و نه دیگران بلکه خداست. چنین شخصی ممکن است فاقد هر نوع تحصیلات دانشگاهی باشد اما زندگی خود را بر مبنای انجام خواست خدا بنا میکند و میکوشد اهداف الهی را در هر آنچه میاندیشد و به عمل میآورد به اجرا درآورد. بدینسبب کلام خدا "ترس خدا" را آغاز حکمت مینامد (امثال سلیمان ۱:۷). واژۀ ترس ترسیمکنندۀ حالتی خاص است. وقتی از چیزی میترسیم، حالتی خاص از حیات را به نمایش میگذاریم. از این رو، حکمت امری فراتر از آگاهی صرف است و معرف حالت و وضعیت ما در برابر خداست. حکمت فراتر از بهرۀ هوشی و تواناییهای ذهنی و انتزاعی است. حکمت بس والاتر از انجام تکالیف درسی است. میتوان آن را به سفری تشبیه کرد که در آن دگرگونی ارزشها با محوریت خدا رخ میدهد. میتوان آن را جستجویی نامید برای هر چه عمیقتر درک کردن رازهای هستی و حیات. در کلام خدا با دو منبع مهم کسب حکمت آشنا میشویم. یکی را میتوان منبع مکتوب نامید. مطالعۀ توأم با تعمق کلام خدا، ما را بهطور قطع به سرزمین حکمت و خداترسی میبرد. اما کلام خدا به منبع دیگری نیز اشاره میکند و آن "تعمق در مشاهدات و تجربیات" است. شاید بتوان این منبع حکمت اندوزی را منبع شفاهی نامید. باید جدا از مطالعه، به جهان پیرامون و زندگی نگاهی عمیق داشت. باید به آفرینش و سفر زندگی با حالت ترس نظر انداخت و به راز آفرینش و حیات اندیشید چرا که هر دوی آنها در لایههای تحتانی حاوی معانی غنی و عمیقیاند. حکمت در کلام خدا به هیچوجه، مختص دانشجویان دانشگاهها نیست بلکه بهطرز باور نکردنی در دسترس همگان است. حکمت بهجای انزواطلبی، در کوچهها و میدانهای عمومی شهر "همه" را فرا میخواند (امثال سلیمان ۱:۲۰-۲۱). همۀ ما کارت دعوتی سخاوتمندانه را از خدا دریافت میکنیم تا از خوان غنی و لذیذ او درس حیات بیاموزیم. حال میخواهیم به سه بُعد و یا سه تأکید مهم ادبیات حکمتی[1] در کلام خدا اشاره کنیم.
۱- تأکید بر اهمیت خلقت
ما در جهانی بسر میبریم که بهطرز غمانگیزی درگیر و شاهد بحرانهای زیست محیطی است. آنچه در کلام خدا تحت عنوان “زمین” از آن با حساسیت یاد میشود، معرف ارزشی است که خدا برای زمینی که در آن بسر میبریم قائل میشود. کلام خدا بهوضوح بیان میکند که ما به زمین تعلق داریم و نه زمین به ما. به دیگر سخن خلقت انسان زیر مجموعۀ دایرۀ بزرگتری است که “خلقت” نام دارد و انسان در بدو آن، مسئولیت حفاظت از خلقت را بهعهده داشت (پیدایش ۲:۱۵). از این رو، تمامی فعالیتهایی که در جهت حفظ محیط زیست صورت میگیرد در تطابق با هدف خدا برای خلقت است. اخیراً کتابمقدسی بهنام کتابمقدس سبز (The Green Bible) چاپ شده که حتی نگاه اجمالی به آن بیانگر تعداد شگرف آیاتی است که در کلام خدا به طبیعت اشاره شده است. خداوند فقط به فکر نجات انسانها نیست، بلکه جهان طبیعی عرصۀ عمل و نجات اوست. تعلق ما به طبیعت و نه حاکمیت مستبدانۀ ما بر طبیعت، به معنای در پیش گرفتن نوع دیگری از زندگی است که در آن انسان به هدف اولیۀ خلقت که همانا پاسداری از آفرینش است باز میگردد. از سوی دیگر تأکید ادبیات حکمتی بر اهمیت خلقت ما را از دوگانه باوری (Dualism) افراطگونه بر حذر میدارد. دوگانه باوری تفکری است که در آن جهان طبیعی فاقد معنا قلمداد شده و صرفاً در پرتو فانی بودنش تعریف میگردد. چنین رویکردی در کلام خدا رد میشود. جهان طبیعی نه عین ذات خداست و نه عاری از هرگونه جلوۀ اوست. بلکه مصنوع و اثر خداست. بسان تابلوی زیبایی که انگشت اشارهاش به سوی خالقش است. خداوند در کتابمقدس به دفعات با اشاره به خلقت جهان به قومش پیغام میدهد که در صدد خلق امر نویی است (کتاب اشعیا بابهای ۴۰ به بعد). مطالعۀ ادبیات حکمتی ما را تشویق میکند که نگاه خود را به خلقت تغییر دهیم و به نوعی در آفرینش و در پس آن، خدای خلاقی را ببینیم که دائم در حال نوسازی خلقت است. به دیگر سخن، مطالعۀ این ادبیات، الهیات آفرینش را در ما تقویت میکند.
۲- تأکید بر جایگاه انسان در جهان
جستجوی حکمت جستجویی است برای یافتن جای خود در نظام آفرینش. ابتدا باید جایگاه خود را شناخت و از آنجا به شناخت خود نایل شد. انسانشناسی (آنتروپولوژی) بدون درک جای خود در جهان، امکانپذیر نیست. تعیین مختصات مکانی سهم غیرقابل انکاری در تعریف خود دارد. برای هر یک از ما بسیار اتفاق افتاده است که گاه در معمای هزار توی زندگی گم میشویم و ناامیدانه در پی تعیین هدف و تعریف خود برمیآییم اما نمیدانیم کجا هستیم. حکمت، مختصات مکانی ما را تعریف میکند تا بتوانیم “راه خود را” و به بیانی دیگر “خود را” پیدا کنیم. امروزه شاهد آنیم که بسیاری دچار بحران هویتند و کورکورانه به راهی میروند که دیگران سالک آنند. ما هر روزه با هزاران تعریف عرضه شده در بازار برای تعریف خود روبروییم و گاه خود را در جمع این تعاریف گم میکنیم. گویی خطر گمشدگی و گمگشتگی خطری دائمی است. حکمت ما را به تعریف درست خود و نگاه درست و واقعبینانه به زندگی تشویق میکند. گاه این نگاه، نگاه غمانگیزی است (کتاب جامعه و ایوب)، اما حکمت ابایی ندارد که پرده از حقایق غمانگیز حیات بردارد. سفر حکمت و جستجوی آن، گاه سفری پردرد و رنج و جانکاه است. سفری که در آن درک به رنج میانجامد (جامعه ۱:۱۸) اما جایگاه واقعی ما قربانی خوشبینیهای کاذبانه نمیشود. از این رو، این ادبیات بهشدت شخصی است. گویی حکمت در پی آن است که از جز به کل و یا از شخص بسوی مجموعۀ اشخاص حرکت کند. مطالعۀ ادبیات حکمتی، انسانشناسی را در ما تقویت میکند.
۳- تأکید بر ارزش والای زن
در کتابهای امثال سلیمان و غزلغزلها، زن نقش کلیدی دارد. در امثال سلیمان، حکمت به زنی تشبیه میشود دوستداشتنی که همه را دعوت به مصاحبت با خود میکند. از سوی دیگر در این کتاب زن دیگری نیز وجود دارد که باید از او پرهیز کرد. خانم حکمت ما را به قلمرو سعادت میبرد و زن ضد حکمت زندگی ما را به باد میدهد و سرنوشت ما در گرو گوش دادن و تبعیت از یکی از دو زن است. تشبیه حکمت به زن از آن رو حائز اهمیت است که در اسرائیل باستان، زنان از هویت اجتماعی برخوردار نبودند و مردان حاکم عرصههای خارج از خانه بودند. به همین دلیل، توجه به این ادبیات برای قوم خدا بسیار اهمیت داشت تا نقش غیرقابل انکار و حیاتی زنان را در شکلگیری جامعه از یاد نبرند. اما میتوان بدین نتیجه هم رسید که تشبیه حکمت به زنی که در کوی و برزن (خارج از خانه) همگان را دعوت به پیروی از خود میکند، بذر فروپاشی نظام اجتماعی کهن اسرائیل را نیز در خود میپروراند. گویی حکمت به ما میگوید به هنجارهای اجتماعی که قرنها آنها را بی چون و چرا پذیرفتهایم، نگاهی دوباره بیندازیم و اگر آنها به محدود کردن سهم حیات برای عدهای ختم شدهاند، بذر فروپاشیشان را آگاهانه بکاریم. در کتاب غزلغزلها نیز یکی از شخصیتهای اصلی داستان زن است که درد جانگاه عشق را در وجود خود دارد. او با اعتمادبهنفس مثالزدنی سخن میگوید، شماتت میکند، درد میکشد و دائم در حال جستجوست. چنین تصویری در فضای اجتماعی مرد سالار اسرائیل بدیع و بهنوعی تکاندهنده است. تشبیه حکمت به زن، الگویی را برای جامعۀ بهشدت مرد سالار اسرائیل به تصویر میکشد که برای آنان غیرقابل هضم بود. زن، مدل و الگوی رفتاری برای مرد میشود. مردان باید به خانم حکمت و نه زن ویرانگر حکمت گوش دهند. از سوی دیگر تشبیه حکمت به زن، معرف جذابیت و زیبایی و خواستنی بودن حکمت است. حکمتاندوزی سفری هنرمندانه و زیباشناسانه است. حکیمان شاعران و هنرمندان عصر خویشند که میکوشند با خلق اثری زیبا، معنای حیات را برای ما ترسیم کنند. بیان این حقیقت که سبک ادبی نوشتههای حکمتی، موزون و شعری است، ما را از درک خستهکننده و بدون شور حیات مصون میدارد. هدف این ادبیات ایجاد آرزوهای سالم و سرشار از طراوت زندگی است. تشبیه حکمت به زن، زایایی هستی را به ما یادآوری میکند و اهمیت والای زنان را در شکلگیری با معنای حیات گوشزد میکند.
هنر بهعنوان مقولهای زیباشناسانه، نیروی زندگی را در ما برمیانگیزاند و زیبایی خانم حکمت ما را تشویق میکند تا آن را بدست آورده، با آن خوب زندگی کنیم (امثال سلیمان ۳:۱۸).
حال به بررسی اجمالی هر یک از کتب حکمتی در کتابمقدس میپردازیم و میکوشیم ارزش منحصربهفرد هر یک را در سطوری کوتاه باز شناسیم.
امثال سلیمان
این کتاب در دوران پادشاهی و پس از تبعید شروع به شکلگیری کرد (اول پادشاهان ۴:۳۲ - ۳۴). تبعید و شکست معرف بحران هویت است و در چنین لحظاتی نیاز به تعریف مجدد خود داریم تا مجدداً ارزشهای بنیادین خود را به یاد آوریم. سبک شعری این کتاب، امکان بهخاطرسپاری مفاهیم بنیادی را سهلتر میسازد. کتاب امثال نمایانگر ارزشهای اخلاقی است که در زندگی روزمره باید آنها را به کار گیریم. به دیگر سخن، این کتاب، به خداترسی در عمل میپردازد. چگونه در زندگی روزمره و در مناسبات اجتماعی هر روزه، بهگونهایی زندگی کنیم که خواست خدا انجام شود. شایان ذکرست که ارزشهای ارائه شده در این کتاب را نباید به شکل جزمی و غیرقابل انعطاف بررسی کرد. در این کتاب با قوانین حیات همچون قانون جاذبه روبرو نیستیم. هدف امثال، خلق فضایی است که در آن بهگونهای باز و انعطافپذیر به مسائل نگاه کنیم و فکر خود را وسعت دهیم. حال به بررسی تعدادی از آنها میپردازیم.
نقد مخرب و نقد سازنده
امثال سلیمان ۲۷:۵-۶ توبیخ آشکار به از محبت پنهان
زخمی هم که از دوست رسد وفادار است.
اما به صد بوسۀ دشمن هم نتوان اعتماد کرد.
همچنین نگاه کنید به، ۱۷:۱۰، ۱۰:۱۰، ۱۰:۱۷، ۱۳:۱۸، ۱۵:۵ و ۱۰:۱۲
این آیات فضای صحبت و انتقاد سازنده را به تصویر میکشند. گویی هیچ چیز از برخورد سریع و بیتأمل بدست نمیآید. محبت میتواند حتی از برخی تقصیرات چشمپوشی کند (امثال ۱۰:۱۲). هدف از انتقاد، تخریب نباید باشد، بلکه هدف ایجاد شالوم و آرامش الهی در وجود و محیط شخص است. گاه باید حتی به هنگام دیدن معایب، شکیبایی به خرج داد، چون ممکن است شخص خاطی توانایی شنیدن و پذیرش معایب خود را نداشته باشد. باید از انگیزههای خود نیز اطمینان کسب کرد. آیا گوینده از محبت کافی برای ابراز نقص دیگری برخوردار است و یا صرفاً بدون محبت در پی بیان حقیقت است؟ آیا میتوان به جرأت گفت که من این شخص را چنان دوست دارم که میتوانم با حکمت و سعۀ صدر بهگونهای که آرامش و شالوم الهی در زندگیش پدید آید، تقصیراتش را به او بیان کنم؟ در این راستا، نه تنها گوینده، حکمت خود را میسنجد، بلکه شنونده نیز با نوع شنیدن خود، پرده از میزان گشودگی خود به حکمت خدا برمیدارد. ما چگونه به انتقادات گوش میکنیم؟
خوانندۀ عزیز همانگونه که در مطالعۀ این سری از امثال دریافتید، هدف آنها خلق فضایی جدید در افکار و حالات ماست. امثال را نباید فرمولگونه درک کرد. کتاب امثال در بردارندۀ سخنان حکیمانهای است که قرنها آزموده شده و صحت آنها به اثبات رسیده است. این کتاب تبلور راهکارهایی است که فهم و رفتار خردمندانه را به بار میآورد و دانشی را به ما میبخشد که مجزا از زندگی اخلاقی نیست (امثال ۱:۱- ۷).
جامعه
شاید بتوان این کتاب را نقدی بر سایر نوشتههای حکمتی به حساب آورد. اگر حکمت در امثال سلیمان با خود "سعادت و شادی" به ارمغان میآورد، مطابق نظر این کتاب "غم و درد" حاصل آن است. در مطالعۀ کلام خدا باید به صداها و پیامهای بهظاهر متضاد کتابها به دقت گوش کرد، زیرا حقیقتی عمیق در پس این شهادات تناقضگونه وجود دارد. شایان ذکر است که عنوان کتابهای عهدعتیق از ترجمۀ یونانی کتابمقدس برگرفته شده است. در اصل عبری، عنوان این کتاب "کوهِلِت" است که میتواند به معنای فردی باشد که دیگران را فرا میخواند تا تجربیاتش را با آنها در میان بگذارد. واژۀ کلیدی این کتاب، "هِبِل" (بطالت) است که بارها در کتاب ذکر میشود. هِبِل میتواند به معنای "پوچی و بیمعنایی" و همچنین "ناپایداری و زودگذری" باشد. بر این باورم که آنچه کوهِلِت به ما میگوید به معنای آن نیست که زندگی و حیات یک شوخی و یا جوک غمانگیز است. کوهلت نمیگوید از درک سادهلوحانه و توهم خوشبینانۀ خود پیرامون باور به حیات با معنا بیدار شو. آنچه کوهلت به جِد به نقد میکشد نه بیمعنایی حیات، بل بیمعنایی خلق معنا صرفاً در دایرۀ تلاش و دستاوردهای انسانی است. عبارت "در زیر آسمان"، فضایی را که درک در آن صورت میگیرد، ترسیم میکند. "زیر آسمان"، خبر از محدودیت زمانی، مکانی، ادراکی و فیزیکی بشر میدهد. انسانی که محدود در زمان و فضاست و مرگ هر لحظه در تعقیب اوست و در دام حوادث اسیر است، نمیتواند و نباید ادعاهای بزرگ کند. به بیان دیگر، این کتاب خواننده را تشویق به افتادگی میکند. نباید به خود و دستاوردهای خویش چنان بنگریم که گویی آنها ابدیاند و در خاطرهها جاودانه باقی خواهند ماند. از سوی دیگر، باور به زودگذری حیات، ما را وا میدارد که قدر لحظات تکرارنشدنی زندگیمان را بدانیم و هر لحظه از آن را حرمت و ارج نهیم. در این کتاب حدود ۲۸ بار از واژۀ "دادن" به معنای بخشیده شدن استفاده میشود. گویی کوهِلِت به ما میگوید ببین که چقدر به تو بخشیده شده است. هدایای زندگیت را بشمار و قدر آنها را بدان. نعمت خانواده، خلقت، زمان و تمامی آنچه را که خداوند به هر یک از ما بخشیده است، تکرار نشدنی است. برای کوهِلِت، شادی و گشادهدستی دو عامل مهم تسکیندهندۀ هِبِل حیات هستند. نصیحت پایانی کتاب بار دیگر اهمیت بنیادی "ترس خدا" را گوشزد میکند. ترس خدا بهعنوان مهمترین "تکلیف انسان" و یا بهعبارت دیگر اساسیترین طریق "تعریف انسان"، ما را از پوچی، زودگذری و مصائب حیات محفوظ میدارد.
غزلغزلها
حکمت و عشق چنان در هم تنیدهاند که نمیتوان آنها را از یکدیگر جدا نمود. باید عاشق حکمت بود تا آن را بدست آورد. باید عاشقانه به جستجوی آن پرداخت و درد و زجر هرمان آن را به جان خرید.
این کتاب بزرگترین مشکل حیات را فقر عشق و صمیمیت میداند. فقر عشق به خدا، به دیگری و به طبیعت. این کتاب دعوتی است لاینقطع برای بازگشت به عشقی بالغ و رو به فزونی. این کتاب دعوتی است برای رفع بیگانگی از خدا، از خود، از دیگری و از خلقت. تنها در سایۀ بازیابی این صمیمیت از دست رفته است که تقدس رخ میدهد و جهان عرصۀ تجلی عمل الهی میگردد. آنچه احیاکنندۀ عشق انسانی است، عشق لایتغیر و همیشه حاضر و فعال خداست. این کتاب روایت درد عشق دو عاشق است که با نهایت احترام و عطش فراوان در انتظار وصال یکدیگرند. در باب اول آیۀ ۹، مرد زن را به اسبی در ارابه فرعون تشبیه میکند. نویسنده در این قسمت به رویدادی شناخته شده در نبردهای باستانی اشاره میکند. در نبردی که فرعون با پادشاه قادش داشت. قادشیان که میدانستند اسبان فرعون، ماده میباشند، اسبان نر را به ارابههای او نزدیک کردند تا در میان آنها ناآرامی و همهمه بیندازند. به دیگر سخن مرد به زن میگوید «تو مردان را از خود بیخود میکنی». عشق خدا به انسان اینگونه است. عشق اکسیر رها شدن از خود و توجه به دیگری است و آگاهی از عشق بیحد و مرز محبوب، در ما ایجاد عشق میکند.
ایوب
کتاب ایوب روایت شنیدن حکمت از شخص رنجبر است. این کتاب بیشتر از آن که بخواهد دلیل رنج را از خدا بپرسد و یا به تجربه و تحلیل خود رنج بپردازد، بر شخص رنجبر متمرکز است. گویی فرد رنجبر از اقتداری خاص برای سخن گفتن برخوردار است. اقتداری که شنونده را به "سکوت" و فراتر از آن به "احترام" نسبت به شخص رنجبر تشویق میکند. این کتاب نمایانگر آن است که او که دردی جانکاه بر خود دارد، الهیدانی است که درکی خاص و منحصربهفرد از خدا دارد. ایوب روایت الهیات نه رنج بلکه رنجبر است. رنجبری که حق سخن گفتن و حق شنیده شدن را به تمامی داراست.
بابهای پایانی این کتاب بسیار پر رمز و راز است. شاید پیغام کتاب آن است که نمیتوان همیشه به درک روشن درد و رنج رسید و یا نباید همواره بهدنبال پاسخ بود. چرا که پاسخ، خود به درد و رنج مشروعیت میدهد. و یا شاید پیغام آن است که خدا را نباید تنها در دایرۀ درک اخلاقی خود تعریف کرد (خروج ۳۴:۶). از خدا نباید با درک محدود خود، موجودی قابل پیشبینی و فرمولپذیر بسازیم. او گاه برای خیر ما، ما را به عرصههایی میبرد که برایمان هضم ناشدنی است، اما میتوان مثل ایوب از کورۀ آزمایش سربلند و متحول شده بیرون آمد.
آنچه در پایان این نوشتۀ اجمالی و سرشار از نقض بیش از پیش جلوه میکند، نیاز به مطالعۀ آهسته و پر از تعمق ادبیات حکمتی است. از یاد نبریم که ترس از خداوند سرآغاز دانش است (امثال سلیمان ۱:۷).
[1] ادبیات حکمتی درکتابمقدس بهطور خاص به کتابهای امثال سلیمان، جامعه، غزلغزلها و ایوب اشاره دارد اما برخی از مزامیر را نیز میتوان در زمرۀ این ادبیات به حساب آورد. بهطور کلی هر گاه نویسنده در پی قیاس دو راه برمیآید (راه حکمت و راه تباهی)، و یا خواننده را تشویق به مشاهدۀ عمیق خلقت و یا تجربیات زندگی میکند، گفتگوی او از سبک حکمتی برخوردار است.
|
۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه
۱۳۹۴ اسفند ۲۳, یکشنبه
| دکتر جان استات |
تأملی در زمینه موعظه بالای کوهبخش چهاردهم: هدف زندگی مسیحیفرمانروایی خدا، نه امنیت مادی (متی ۶:۱۹-۳۴)
در شماره گذشته، بررسی فصل ششم را آغاز کردیم و دیدیم که یک مسیحی باید وظایف دینی خود را به دور از تظاهر و خودنمایی انجام دهد، وظایفی نظیر صدقه دادن، دعا کردن و روزه گرفتن. در این شماره، با نگاهی به آیات ۱۹ تا ۳۴ فصل ششم، خواهیم دید که یک مسیحی چه نوع هدفی باید برای زندگی خود داشته باشد.
جای تأسف است که بهعلت کمبود جا، قادر به درج شکل کامل مقاله نیستیم و فقط میتوانیم خلاصهای از آن را ارائه دهیم. به امید خدا، در آینده شکل کامل این مجموعه از مقالات در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت. لذا جهت صرفهجویی در فضا، از ذکر آیات اجتناب کردهایم. استدعا داریم حتماً آیات ذکر شده را از کتاب مقدس بخوانید.
در نیمه نخست فصل ششم انجیل متی (۱-۱۸)، عیسی به تشریح زندگی خصوصی فرد مسیحی "در نهان" میپردازد (صدقه دادن، دعا کردن و روزه گرفتن)، در نیمه دوم (۱۹-۳۴) او به امور و مسائل ما در این جهان میپردازد (مسئله پول، دارایی، خوراک، پوشاک و هدف زندگی ما).
در این هر دو ساحت و قلمرو، همان دعوت و فراخوان مصرانه عیسی باز به گوش میرسد، فراخوان به متفاوت بودن با فرهنگ عامه: متفاوت با ریاکاری مذهبیون آیات (۱-۱۸) و اینک متفاوت با ماتریالیسم غیرمذهبیون (۱۹-۳۴). گرچه در آغاز فصل، فریسیان مد نظر عیسی بودند، اینک در اینجا او ما را امر میکند که از نظام ارزشی "امتها" دست بشوییم.
اما چگونه میتوان دست به انتخاب زد؟ خواستههای دنیوی فریبندگی نیرومندی برایمان دارد. شکستن طلسم ماتریالیزم دشوار است. از این رو در این بخش، عیسی به ما کمک میکند تا دست به انتخاب درستی بزنیم. او حماقت راه نادرست و حکمت راه درست را گوشزد مینماید. همانند بخش پیشین در خصوص دینداری و دعا، در اینجا نیز در خصوص هدف زندگی، او نادرست و درست را در مقابل یکدیگر قرار میدهد و ما را دعوت میکند تا خودمان آنها را ببینیم و با هم مقایسه کنیم.
۱- مسئلۀ گنج (آیات ۱۹-۲۱)
عیسی وقتی فرمود که برای خود در زمین گنج نیاندوزیم، ما را از چه چیز منع میکرد؟ شاید بهتر باشد ابتدا فهرستی تهیه کنیم از آنچه عیسی ما را از آن منع نکرد (و نمیکند). نخست، هیچ ممنوعیتی در مورد خود دارایی وجود ندارد، کلام خدا در هیچجا مالکیت خصوصی را منع نمیکند. دوم، مسیحیان از "به فکر فردا بودن" نهی نشدهاند. کلام خدا حتی مورچه را تحسین میکند که در تابستان خوراک مورد نیاز زمستانش را انبار میکند (امثال ۶:۶-۸). سوم، باید از مواهبی که خالق سخاوتمندانه در اختیار ما نهاده لذت ببریم، نه آنکه آنها را به دیده تحقیر بنگریم (اول تیموتاؤس ۴:۳ و۴، ۶:۱۷).
آنچه که عیسی شاگردانش را از آن نهی میکند، انباشت خودخواهانه اموال است، و زندگی اسرافآمیز و تجملاتی، و سختدلی که مانع از دیدن نیاز عظیم مردم محروم دنیاست، و این توهم احمقانه که زندگی وابسته است به وفور دارایی (لوقا ۱۲:۱۵)، و ماتریالیزمی که دل انسان را به زمین میبندد.
اما " گنج در آسمان" فسادناپذیر است. این گنج چیست؟ عیسی توضیحی نمیدهد. اما با یقین میتوان گفت که "اندوختن گنج در آسمان" همه آن کارهایی است که در زمین میتوان کرد که اثرش تا به ابد باقی میماند. منظور عیسی احتمالاً بیشتر اموری است از این دست: پرورش دادن خصائل مسیحگونه (چرا که تنها چیزی که با خود میتوانیم به آسمان ببریم، خودمان هستیم)، افزایش ایمان، امید، و محبت که هر سه اینها به گفته پولس "باقی است" (اول قرنتیان ۱۳:۱۳)، رشد در معرفت مسیح که او را روزی روبرو خواهیم دید، تلاش فعالانه (با دعا و شهادت) برای هدایت دیگران بسوی مسیح تا ایشان نیز بتوانند وارث حیات جاودان گردند، و استفاده از داراییمان برای امور مسیحیت، که این یگانه سرمایهگذاری است که سودش ابدی است.
۲- مسئلۀ بینایی (آیات ۲۲ و ۲۳)
عیسی توجه خود را از دوام تطبیقی دو گنج به نفع تطبیقی ناشی از دو وضعیت معطوف میسازد، وضعیت بینایی و وضعیت نابینایی. در کلام خدا کم نیست مواردی که "چشم" مترادف با "دل" میباشد. یعنی "دلبستن" و "چشم دوختن" به چیزی (یا مد نظر داشتن چیزی) مترادف و هممعنیاند. به همان شکل که چشمانمان بر تمام بدنمان اثر میگذارد، آرزو و هدف زندگیمان نیز (که چشم و دل خود را بر آن میبندیم) بر تمام زندگیمان اثر میگذارد.
همانگونه که چشم بینا به تمامی بدن روشنایی میبخشد، هدف اصیل و استوار برای خدمت به خدا و انسانها، به زندگی معنا و مفهوم میبخشد و بر هر آنچه که میکنیم روشنایی میافکند. همچنین همانطور که نابینایی منجر به تاریکی میشود، برخورداری از هدف پست و خودخواهانه نیز انسان را به تاریکی اخلاقی و معنوی سوق میدهد (یعنی اندوختن گنج برای خویشتن بر روی زمین). این سبب میشود که متعصب، فاقد انسانیت، و بیرحم گردیم و زندگیمان از هر نوع مفهوم غایی تهی شود.
" آنچه که عیسی شاگردانش را از آن نهی میکند، انباشت خودخواهانه اموال است، و زندگی اسرافآمیز و تجملاتی، و سختدلی که مانع از دیدن نیاز عظیم مردم محروم دنیاست، و این توهم احمقانه که زندگی وابسته است به وفور دارایی (لوقا ۱۲:۱۵)، و ماتریالیزمی که دل انسان را به زمین میبندد.
۳- مسئلۀ ارزش (آیه ۲۴)
حال عیسی شرح میدهد که در پس انتخاب میان دو گنج (این که گنج خود را کجا میاندوزیم)، انتخاب اساسیتری وجود دارد، انتخاب میان دو آقا یا ارباب (این که چه کسی را خدمت خواهیم کرد). این انتخابی است میان خدا و ممونا، یعنی میان خود خالق زنده و هر چیز دیگری که ساخته خودمان است و آن را "پول" مینامیم (ممونا کلمهایست آرامی به معنی ثروت). خدمت به هر دو در آن واحد امکانپذیر نیست.
(مک نیلMcNeil ) در این مورد مینویسد: "انسان میتواند برای دو کارفرما کار کند، اما هیچ برده و غلامی نمیتواند جزو مایملک دو ارباب باشد زیرا مالکیت انحصاری و خدمت تمام وقت، جوهر بردهداری است. بدینسان کسی که تعهد وفاداری خود را میان خدا و ممونا تقسیم میکند، عملاً آن را به ممونا میدهد، زیرا خدا را فقط با سرسپردگی و تعهدی انحصاری میتوان خدمت کرد. کوشش برای تقسیم سرسپردگی و تعهد به او با سایر تعهدات، به معنی انتخاب بتپرستی است."
۴- مسئلۀ هدف زندگی (آیات ۲۵-۳۴)
عیسی گفتار خود را در این بخش با کلمه "بنابراین" آغاز میکند. در آیات قبل، او از ما دعوت میکند تا بیاندیشیم. او از ما دعوت میکند تا به روشنی و با آرامش به محلی که میخواهیم گنجمان را در آن بیاندوزیم بیاندیشیم، همچنین به نوری که در ماست فکر کنیم، و به اربابی که میخواهیم خدمتش کنیم. وقتی نیک اندیشیدیم، میتوانیم دست به عمل بزنیم. عیسی این عمل را اینچنین توصیف میکند: "بنابراین به شما میگویم از بهر جان خود اندیشه مکنید... ونه برای بدن خود... لیکن اول ملکوت خدا و عدالت او را بطلبید." (۲۵ و ۳۳)
نحوۀ گفتار عیسی در مورد طلبیدن، ما را بهسوی موضوع هدف زندگی هدایت میکند. عیسی این امر را بدیهی میدانست که همه انسانها "طلبکننده" میباشند. ما نیاز داریم که برای چیزی زندگی کنیم، برای چیزی که به موجودیتمان مفهوم ببخشد، چیزی که "بطلبیم"، چیزی که فکرمان را به آن معطوف سازیم.
بار دیگر خداوند ما موضوع را برای ما ساده میکند و اهداف ممکن در زندگی را به دو هدف محدود میسازد. او در این بخش، این دو را در برابر هم قرار میدهد و پیروانش را ترغیب میکند که فکر خود را مشغول امنیت خود نسازند (خوراک، آشام و لباس)، زیرا این همان دلمشغولی "امتها" است که او را نمیشناسند، بلکه فکر خود را معطوف سازند به فرمانروایی خدا، عدالت او و انتشار و پیروزی آن در این جهان.
الف) هدف نادرست یا دنیوی: امنیت مادی خودمان
بخش عمدۀ این پاراگراف حالت نفی دارد. عیسی سهبار نهی کرده، میفرماید: "اندیشه مکنید" (۲۵، ۳۱، ۳۴) یعنی "نگران نباشید". دغدغهای که ما را از آن نهی میکند، خوراک است و آشام (نوشیدنی) و پوشاک: چه بخوریم؟ چه بنوشیم؟ چه بپوشیم؟ (۳۱). این درست همان "تثلیث دغدغه دنیاست:" زیرا که در طلب جمیع این چیزها امتها میباشند (۳۲). کافی است نگاهی گذرا به تبلیغات تلویزیون و روزنامهها و وسایط نقلیه عمومی بیافکنیم تا نمونه زنده و امروزی آنچه که عیسی حدود دوهزاره پیش تعلیم داد، بیابیم.
اما لطفاً در این مورد دچار سوءتفاهم نشوید. عیسی مسیح نه منکر نیازهای بدن است و نه آنها را تحقیر میکند. او میخواهد بر این امر تأکید ورزد که غرقه شدن در رفاه مادی، دلمشغولی و دغدغهای است نادرست.
در ضمن او اندیشیدن را منع نمیکند. برعکس، آنگاه که ما را مکلف میسازد که به پرندگان و گلها نگاه کنیم و تأمل کنیم در اینکه خدا چگونه از آنها مراقبت به عمل میآورد، عملاً ما را به اندیشیدن و فکر کردن تشویق مینماید. پس منظور عیسی نهی و منع ما از فکر کردن نیست. او ما را از دوراندیشی منع نیز نمیکند. قبلاً اشاره کردیم که کتابمقدس نحوۀ عمل مورچگان را مورد تأیید قرار میدهد. آنچه که عیسی منع میکند، نه اندیشیدن است و نه دوراندیشی، بلکه اندیشه همراه با نگرانی و اضطراب.
چرا نادرست است؟ در پاسخ، عیسی توضیح میدهد که نگرانی وسواسگونه از این نوع، هم با ایمان مسیحی ناسازگار است (۲۵-۳۰) و هم با عقل سلیم (۳۴). اما او بر روی دلیل نخست وقت بیشتری صرف میکند. ۱- نگرانی با ایمان مسیحی ناسازگار است (۲۵-۳۰).
در آیه ۳۰، عیسی آنانی را که برای خوراک و پوشاک دلواپس میشوند "کم ایمان" میخواند زیرا زندگی ما را خدا خلق کرده و اکنون آن را بقا میبخشد، بدنمان را نیز خدا خلق کرده و به حفظ آن ادامه میدهد. لذا "زندگی" ما (که خدا مسئول آن است) مسلماً مهمتر از خوراک و نوشیدنی است که آن را تغذیه میکند. به همان شکل "بدن" ما (که مسئول آن نیز خدا است) مهمتر است از پوشاکی که آن را میپوشاند و گرم نگاه میدارد. پس اگر خدا که از آنچه بزرگتر است مراقبت میکند (یعنی از زندگی و بدن ما)، آیا نمیتوانیم به او توکل کنیم که به آنچه که کمتر است (یعنی خوراک و پوشاکمان) توجه نشان دهد؟
" او از ما دعوت میکند تا بهروشنی و با آرامش به محلی که میخواهیم گنجمان را در آن بیاندوزیم بیاندیشیم، همچنین به نوری که در ماست فکر کنیم، و به اربابی که میخواهیم خدمتش کنیم. وقتی نیک اندیشیدیم، میتوانیم دست به عمل بزنیم."
منطق این استدلال گریزناپذیر است و عیسی آن را در آیه ۲۷ با این سؤال استحکام میبخشد: "کیست از شما که به تفکر بتواند ذراعی بر قامت خود افزاید؟" نمیتوان با قطعیت گفت که آیا کلمه helikia در این آیه را باید "طول عمر" ترجمه کرد یا "قامت". هر دو معنی ممکن است. افزودن نیم متر به قامتمان قطعاً اعجازی است چشمگیر، گرچه خدا این کار را برای ما از کودکی تا سن بلوغ انجام میدهد. اضافه کردن مدت عمرمان نیز خارج از توان ماست. انسان خودش قادر به انجام این کار نیست. نگرانی و دلواپسی نه فقط چیزی به عمرمان نمیافزاید، بلکه همانطور که همه میدانیم، آن را کوتاه نیز میسازد. لذا وقتی این امور (قد و طول عمر) را به خدا واگذار میکنیم (زیرا که قطعاً فراسوی توان ما هستند)، آیا عاقلانه نیست برای امور کوچکتر همچون خوراک و پوشاک نیز به او توکل کنیم؟
سپس عیسی به دنیای مادون بشری روی میکند و استدلال معکوس ارائه میدهد. او از پرندگان برای تشریح توجه خدا به تغذیۀ ما (آیه ۲۶)، و از گلها برای تشریح توجه خدا به پوشاک ما استفاده میکند (۲۸-۳۰). در هر دو مورد، او به ما میگوید که به آنها نظر کنیم یا تأمل کنیم، یعنی به واقعیت توجه و مراقبت الهی از آنها بیاندیشیم. عیسی فرمود: "مرغان هوا را نظر کنید." آنگاه خواهیم دانست که پرندگان گرچه نه میکارند و نه میدروند و نه در انبارها ذخیره میکنند، با اینحال، پدر آسمانی شما آنها را میپروراند و با اینکه سوسنهای چمن ... نه محنت میکشند و نه میریسند، با اینحال پدر آسمانی ما آنها را میپوشاند، حتی زیباتر از سلیمان و تمامی جلالش. اگر چنین است، آیا نمیتوانیم به او توکل کنیم که ما را که بسی باارزشتر از پرندگان و گلها هستیم، خوراک و پوشاک دهد؟ چرا نه؟ او حتی علف صحرا را میپوشاند، علفی که امروز هست و فردا در تنور افکنده میشود!
۲- نگرانی با عقل سلیم سازگار نیست (آیه ۳۴)
باید به این نکته توجه کنیم که نگرانی همانقدر که با ایمان مسیحی ناسازگار بود، با عقل سلیم نیز ناسازگار میباشد. در آیه ۳۴ عیسی هم به امروز اشاره میکند و هم به فردا. تمام نگرانیها مربوط به فردا میشود، خواه دربارۀ خوراک باشد خواه پوشاک و خواه هر چیز دیگری، اما تمام نگرانیها را انسان امروز تجربه میکند. هر دلواپسی و اضطرابی در زمان حال رخ میدهد اما برای رویدادی که ممکن است در آینده واقع شود. اما این ترسها در مورد فردا که امروز بهشدت احساس میکنیم، ممکن است اصلاً رخ ندهد. مردم نگران این هستند که شاید در امتحان رد شوند، یا کار پیدا نکنند، یا ازدواجشان درست نشود، یا سلامتیشان را از دست بدهند، یا در معاملهای موفق نشوند. اما همه اینها تخیلات است. ترسها ممکن است دروغگو باشند، و اغلب نیز هستند. بسیاری از نگرانیها، و شاید اکثراً هرگز جامه عمل نمیپوشند.
" نگرانی و دلواپسی نه فقط چیزی به عمرمان نمیافزاید، بلکه همانطور که همه میدانیم، آن را کوتاه نیز میسازد. لذا وقتی این امور (قد و طول عمر) را به خدا واگذار میکنیم (زیرا که قطعاً فراسوی توان ما هستند)، آیا عاقلانه نیست برای امور کوچکتر همچون خوراک و پوشاک نیز به او توکل کنیم؟"
بنابراین، نگرانی هدر دادن است، هدر دادن وقت و فکر و نیروی عصبی. لازم است بیاموزیم که هر روز برای همان روز زندگی کنیم. البته باید برای آینده برنامه بریزیم، اما نباید دلواپس باشیم. در آیه ۳۴، مقصود عیسی این است که مشکلات هر روز برای همان روز کافی است، هر روز برای خودش به اندازه کافی مشکلات دارد. پس چرا از پیش انتظار مشکلات آینده را بکشیم؟ اگر چنین کنیم، مقدارشان را دو برابر کردهایم، زیرا اگر ترسمان تحقق نیابد، یکبار بیهوده غصه خوردهایم؛ اگر هم تحقق بیابد؛ بهجای یکبار، دوبار غصه خوردهایم (هم از پیش و هم به هنگام روی دادن). در هر دو حال، غصه خوردن کاری است احمقانه؛ نگرانی و غصه خوردن مشکل را دو برابر میسازد.
حال وقت آن است که توضیحات عیسی در مورد جاهطلبی نادرست دنیا را جمعبندی کنیم.
مشغول شدن به امور مادی طوری که تمام توجهمان را به خود معطوف سازد، و نیرویمان را جذب کند، و باعث نگرانی و اضطرابمان گردد، هم با ایمان مسیحی ناسازگار است و هم با عقل سلیم. این کار به معنی عدم توکل به پدر آسمانیمان است، و در ضمن واقعاً ابلهانه است. این همان کاری است که خدانشناسان میکنند، اما برای مسیحیان هدفی است نامناسب و بیارزش.
پس همانطور که عیسی در موعظه بالای کوه ما را به عدالتی افزونتر و محبتی گستردهتر و دینداری عمیقتری فراخواند، اکنون نیز ما را به داشتن جاهطلبی و هدفی والاتر فرا میخواند.
ب) هدف درست و مسیحی: ملکوت خدا و عدالت او۱- اول ملکوت خدا را بطلبید.
طلبیدن این ملکوت پیش از هر چیز دیگر، یعنی برخورداری از بیشترین اشتیاق برای گسترش حکومت عیسی مسیح. چنین اشتیاقی از خودمان آغاز میشود تا بهجایی که تکتک بخشهای زندگیمان آزادانه و با شادی مطیع او گردد، بخشهایی نظیر خانه، ازدواج و خانواده، اخلاقیات شغلی، حسابهای بانکی، پرداخت مالیات، سبک زندگی و وظایف مدنیمان. سپس این اشتیاق به اطرافیان نزدیکمان شمول مییابد، یعنی با تقبل مسئولیت بشارت به خویشان و همکاران و همسایگان و دوستان. و همچنین با عطف توجه به شهادت میسیونری کلیسا، متوجه تمام جهان خواهد شد.
قائل شدن اولویت برای امور ملکوت خدا در این جهان و در زمان حاضر، به این معنا نیست که هدف این ملکوت در فراسوی تاریخ را از یاد ببریم؛ زیرا تجلی کنونی ملکوت فقط جزئی از کل است. عیسی دربارۀ جلال ملکوت آتی نیز سخن گفت و فرمود تا برای آمدن آن دعا کنیم. بنابراین، طلبیدن ملکوت خدا پیش از هر چیز، شامل اشتیاق و دعا برای فرارسیدن آخرزمان میباشد که در آن، دشمنان "پادشاه" پایانداز او خواهند شد و حکومت او بلامنازع خواهد بود.
۲- اول عدالت خدا را بطلبید.
"عدالت" خدا (به احتمال قوی، حداقل) مقوله و مفهومی گستردهتر از "ملکوت" خداست. آن شامل عدالت انفرادی و اجتماعی میشود که قبلاً در موعظه بالای کوه به آنها اشاره شده است. و خدا از آنجا که خودش خدایی عادل است، مشتاق عدالت در تمامی جوامع بشری است، نه در جوامع مسیحی فقط. پیامبران عبرانی بیعدالتی را نه فقط در اسرائیل و یهودا، بلکه در ملتهای بتپرست اطراف نیز محکوم میکردند. برای مثال، عاموس نبی هشدار داد که عقوبت الهی بر سوریه و فلسطین و صور و ادوم و عمون و موآب و نیز بر قوم خدا بهخاطر بیرحمیشان در جنگ و سایر شقاوتهایشان نازل خواهد شد.
" خدا از بیعدالتی متنفر است و عدالت را دوست میدارد، هر جا که میخواهد باشد. حال، یکی از اهداف خدا برای جامعه نوین و فدیهشدهاش این است که از طریق ایشان عدالتش را به تمامی بشر بشناساند (عدالت در زندگی شخصی، خانوادگی، شغلی، ملی و بینالمللی) و به این ترتیب، پایبندی به آن را در میان آنان ترغیب نماید. آنگاه مردمان بیرون از ملکوت خدا آن را دیده، خواهان آن خواهند گشت و عدالت خدا بسوی دنیای غیرمسیحی جریان خواهد یافت."
پس هدف زندگی مسیحی ما چه باید باشد؟ انسان در زندگی دو نوع هدف میتواند داشته باشد: زندگی برای خویشتن یا زندگی برای خدا. شق سومی وجود ندارد.
زندگی برای خویشتن میتواند بسیار محقر و فروتنانه باشد (اکتفا به لقمهای نان، همانطور که در این موعظه آمده است)، یا میتواند بسیار بلندپروازانه باشد (خانهای بزرگتر، اتومبیلی سریعتر، حقوقی بالاتر، شهرتی بیشتر، قدرتی افزونتر). این هدفها و آرزوها چه محقر باشد و چه بلندپروازانه، همه مربوط به خویشتن است، رفاه من، ثروت من، مقام من، قدرت من.
اما زندگی برای خدا اگر قرار است ارزشمند باشد هیچگاه نمیتواند محقر باشد. در اهداف محقر و کوچک برای خدا چیزی هست که ذاتاً نادرست است. چگونه میتوانیم به این راضی باشیم که خدا فقط کمی بیشتر در این دنیا جلال یابد؟ نه! یکبار که یقین یافتیم که خدا "پادشاه" است، آنگاه آرزو خواهیم داشت که او تاج جلال و اکرام بر سر گذارده و جایگاه واقعی خود را یافته است، جایگاه برترین را. آنگاه این آرزو و جاهطلبی را خواهیم داشت که ملکوت و عدالت او را در هر جا اشاعه دهیم.
هنگامی که این امر تبدیل به خواست و هدف اصیل ما در زندگی گردید، آنگاه نه فقط این همه برای شما مزید خواهد شد (نیازهای مادی ما تأمین خواهد گردید)، بلکه اشکالی وجود نخواهد داشت که اهداف و خواستههای ثانوی نیز داشته باشیم، زیرا اینها مطیع آن هدف اصلیمان خواهند شد نه رقیب آن. فقط در این صورت است که اهداف و خواستههای ثانوی امن و درست است به شرط آنکه فینفسه تبدیل به هدف نشوند، بلکه وسایلی باشند برای هدفی والاتر (یعنی گسترش ملکوت و عدالت خدا)، و لذا برای بزرگترین هدفها، یعنی جلال خدا. این است آن هدفی که باید اول بطلبیم؛ هدف دیگری وجود ندارد.
ترجمه و اقتباس: آرمان رشدی |
۱۳۹۴ اسفند ۸, شنبه
پرستش نتیجه شناخت استروزبه نجّارنژاد |
آیا تا به حال در جمعی قرار گرفتهاید که شرکتکنندگان دربارۀ چیزی زیبا سخن بگویند که برای شما بسیار نامأنوس و ناآشناست؟ مدام از زیباییهای چیزی سخن بر زبان آورند و از لذتی که در آن وجود دارد ولی تمامی آن حرفها برای شما تنها دنیایی ناشناخته باشد و درکش دشوار؟ بگذارید این مطلب را با مثالی سادهتر بیان کنم. تصور کنید شما هرگز یک گل رُز ندیده باشید و در کنفرانسی شرکت کنید که از زیباییهای گل رُز صحبت میشود. گویندگان یکی پس از دیگری سخن از جنبههای مختلف آن میگویند، یکی از زیبایی ظاهری آن، دیگری از اینکه چقدر این گل بوی دلنشینی دارد و شخصی نیز که در مقام یک منتقد در تمامی جلسات حضور دارد از خار روی شاخه گل بگوید و یکی از خاطرات تلخش را از یک خراش دردناک با جمع در میان بگذارد. و شما فقط با نگاهی متفکر به آن سخنان گوش فرا دهید و برای همراهی با سخنرانان هر از گاهی به نشانه تأیید سری نیز تکان دهید. ولی آن سخنان برای شما، کلماتی نامأنوس بیش نیستند، چون خود شخصاً آنها را تجربه نکردهاید. برای دیدن زیباییهای یک گل رُز باید آن را از نزدیک دید، باید آن را در دست گرفت و بویید تا فهمید که یک گل رُز از چه زیباییهای منحصربهفردی برخوردار است.
بسیاری از پرستشهای ما مسیحیان نیز مانند شرکت در کنفرانسی است که بسیاری درباره زیباییهای خدایی سخن به میان میآورند که برای ما نامأنوس است. مدام از محبت خدا صحبت میشود. یکی او را قادر مطلق خطاب میکند و دیگری از امانت او سخن میگوید. مضمونِ اصلی یک سرود، پیروز بودنِ اوست و سرود دیگر از بخشاینده بودن او صحبت میکند. ولی ما فقط برای اینکه از قافله عقب نمانیم به نشانۀ تأیید سری تکان میدهیم، دستی بالا میبریم و حتی با آن سرودها همکلام میشویم، ولی نه چشیدهایم که خدا محبت است و نه قادر مطلق بودن او را در زندگی شخصیمان تجربه کردهایم. ما نه شریک پیروزیهای او گشتهایم و نه امانت او زندگی ما را پوشانیده است. به بیان دیگر ما فقط بر روی شناخت دیگران پرستشهای خود را بنا میکنیم، نه شناخت شخصی خود از خدا.
وقتی به انجیل یوحنا، باب چهارم، جایی که مسیح با زن سامری ملاقات میکند نگاه میکنیم شاهد تعلیمی عمیق دربارۀ پرستش هستیم. تعلیمی که به ما پرستندگانی را معرفی میکند که پدر جویای آنهاست. در انجیل یوحنا (۴:۲۲ و۲۳)، مسیح چنین میفرماید:
«شما آنچه را نمیشناسید میپرستید، اما ما آنچه را میشناسیم میپرستیم، زیرا نجات بهواسطه قوم یهود فراهم میآید. اما زمانی میرسد و هم اکنون فرا رسیده است که پرستندگان راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است.»
در آیه ۲۲، مسیح از پرستشی سخن میگوید که بر پایۀ شناخت بنا شده است. «ما آنچه را میشناسیم میپرستیم» و در آیه بعد سخن از پرستش در راستی یعنی پرستشی بنیاد نهاده شده بر حقیقت و یا پرستشی مطابق حقیقت صحبت میکند. جالب اینجاست که مسیح این پرستندگان را پرستندگان راستین میخواند. این بدان معناست که پرستندگان دروغین نیز وجود دارند. بالطبع، پرستندگان دروغین چیزی را که نمیشناسند میپرستند و پرستش خود را نه بر حقیقت بلکه بر کلماتی باطل بنیان مینهند.
در اینجا مسیح دو گروه را به ما معرفی میکند. نخست افرادی که پدر در جستجوی آنهاست. آنها کسانی هستند که پرستش خود را بر حقیقت و شناخت بنا کردهاند و دسته دوم کسانی هستند که نمیدانند چه کسی را میپرستند. در این مقاله میخواهیم به چهار مورد از پرستشهایی که در کتابمقدس در نتیجه یک شناخت شکل گرفته نگاهی بیندازیم و به این باور برسیم که ما نیز میتوانیم با نگاهی تیزبینانهتر به زندگی خود، سرزمینهای پرستش خود را عوض کنیم.
سرود نجات
وقتی قوم خدا با دست زورآور او از سرزمین مصر که سرزمین اسارت و بندگی بود آزاد شد، با خدایی مواجه گشت که خدایی نجاتبخش بود. آنها به این نتیجه رسیده بودند که خدایشان خدایی است که برای نجات قوم خویش شخصاً به میدان میآید و فراتر از تمام قدرتها و شرایط، قوم خویش را رهایی میبخشد. خدایی که با خدایان آن روزگار به جنگ میرود و پیروزی را برای قومش به ارمغان میآورد. خدایی که لشکر دشمن را که در پی قومش هستند منهدم میسازد و خدایی که فراتر از خدای مصر یعنی فرعون عمل میکند. قوم خدا در اسارت بهوضوح طعم تحقیر و بندگی را چشیده بود و در مصر همه هویت و شخصیت خود را از دست داده بود. و حال خدایی به نام یَهْوه پا به عرصه میگذارد و فراتر از تمامی آن حقارتها و بندگیها، آنها را نجات میبخشد. قوم خدا شاهد و ناظر تمامی این وقایع بود. نتیجۀ تمام وقایعی که قوم خدا خود به چشم خویش دید، پرستشی بود که در کتاب خروج، باب پانزده، به نام "سرود رهایی" ثبت شده است.
ما در این سرود شاهد جملات و کلمات عجیب درباره آسمان و زیبایی زمین و غیره نیستیم. این سرود دقیقاً به بیان همان اتفاقاتی میپردازد که قوم به چشم خود شاهد آن بود. بیانِ همان شناخت شخصی قوم. این که یَهْوه خدایی است که شکوهمندانه پیروز میشود، ارابهها و سپاه فرعون را به دریا میافکند، دشمنان خویش را در هم میشکند. او خدایی است که میرهاند و در محبت خویش قومی را که نجات بخشیده، هدایت میکند و به پیش میبرد: «قومی را که رهانیدی، در محبت خویش هدایت نمودی، ایشان را به نیروی خود به مسکن قدس خویش رهنمون شدی» (خروج ۱۵:۱۳). این حقیقتی بود که قوم خدا آن را درک کرده بود و بر اساس آن خدای خویش را میپرستید.
حال یک سؤال از شما دارم. آیا شما نیز با قوت و محبتِ آن خدای بیمانند از سرزمین اسارت و بندگی مصر آزاد نشدهاید؟ آیا او شما را نجات نداده و در محبت خویش به مسکن مقدس خویش رهنمون نشده است؟ پس هر یک از شما نیز میتوانید یک سرود نجات برای خدای نجاتبخش خویش بخوانید و پرستش خود را بر این حقیقت بزرگ بنا کنید.
سرود پیروزی
در کتاب یوشع باب ۲۴ آیات ۱۳ و ۱۴ چنین میخوانیم:
«پس الآن از یَهْوه بترسيد، و او را به خلوص و راستی عبادت نماييد، و خدايانی را که پدران شما به آن طرف نهر و در مصر عبادت نمودند از خود دور کرده، یَهْوه را عبادت نماييد. و اگر در نظر شما پسند نيايد که یَهْوه را عبادت نماييد، پس امروز برای خود اختيار کنيد که را عبادت خواهيد نمود، خواه خدايانی را که پدران شما که به آن طرف نهر بودند عبادت نمودند، خواه خدايان اموريانی را که شما در زمين ايشان ساکنيد، و اما من و خاندان من، یَهْوه را عبادت خواهيم نمود.»
قوم خدا همراه با یوشع تجربهای عظیم را به چشم دیده بود. تجربهای که سالها با آن پیش رفته بودند و شاهد آن بودند. تجربه گذر از آن طرف رود اردن و ورود به سرزمینی که خدا وعده آن را داده بود. ورود به سرزمینی که برای فتح آن خدا در کنار قوم خویش میجنگید و قوم خویش را پیروز میگرداند. زندگی در آن طرف رود اردن، زندگی در انتظار و اشتباه بود. به جز دو نفر، همۀ قوم از مصر بیرون آمده، وعده را از دست داده بودند و حال یوشع قوم را با این حقیقت مواجه میکند که شما دیگر در آن طرف اردن نیستید، بلکه با عبور از این نهر وارد سرزمین وعدهای شدهاید که خدا در آن برای شما جنگید. او به قوم خطاب میکند که پرستش آن طرف اردن تمام شده و اکنون پرستشی نو در سرزمینی نو آغاز گشته. یوشع به قوم اعلام میکند که شما حق انتخاب دارید که آیا میخواهید هنوز در پرستشهای کهنۀ خود بمانید، یا با دیدن کار عظیم خدا در طی این سالها، پرستشی نو را آغاز نمایید. و قوم در جواب به دعوت یوشع چنین میگویند:
«آنگاه قوم در جواب گفتند: حاشا از ما که یَهْوه را ترک کرده، خدايان غير را عبادت نماييم. زيرا که یَهْوه، خدای ما، اوست که ما و پدران ما را از زمين مصر از خانه بندگی بيرون آورد، و اين آيات بزرگ را در نظر ما نمود، و ما را در تمام راه که رفتيم و در تمامی طوايفی که از ميان ايشان گذشتيم، نگاه داشت. و یَهْوه تمامی طوايف، يعنی اموريانی را که در اين زمين ساکن بودند از پيش روی ما بيرون کرد، پس ما نيز یَهْوه را عبادت خواهيم نمود، زيرا که او خدای ماست» (یوشع ۲۴:۱۶-۱۸).
آنها تصمیم به پرستش یَهْوه گرفتند، چون در این سالها شاهد بودند که او برای آنها میجنگد و دشمنان آنها را از مقابلشان میراند. آنها این بار نه بر اساس صرفاً دعوت یوشع و یا چیزی که از یوشع شنیده بودند و یا شناختی که از او یافته بودند به او جواب مثبت دادند، بلکه از شناخت و تجربه شخصی خویش سخن گفتند.
من نمیدانم که پرستش در آن طرف رود اردن حتی بعد از نجات از مصر چگونه بوده، ولی ما مسیحیان حتماً قدرت بیمانند سردار لشگر آسمان را در زندگی خود چشیدهایم و حتماً شاهد آن بودهایم که او برای ما در مقابل دشمنانمان جنگیده است. پس آیا میتوانید همصدا با سردار لشگر آسمان سرود پیروزی سر دهید؟
گذر از جنگها با خدا باعث میشود تا ببینیم که خدای زنده ما برای ما در جنگ است و ببینیم که او پیروز است. پس اگر در جنگ هستیم، این چیز بدی نیست زیرا خدا میخواهد به ما حقیقتی عمیق از خود نشان دهد که در پسِ آن حقیقت، پرستش ما از پرستشی که در سرزمین بندگی و اسارت تقدیم خدا میکنیم به پرستشی تبدیل شود که شایستۀ سرزمین موعود است.
سرود آزادی
در کتاب اول سموئیل باب ۱ با شخصیتی آشنا میشویم به نام حنا. او زنی است که سالها در انتظار داشتن فرزندی بسر میبرده و در این سالها با تلخیها و بحرانهای بسیاری روبرو بوده است. برای اینکه بتوانیم موقعیت او را کمی بیشتر درک کنیم شاید بهتر باشد کمی با اوضاع فرهنگی آن مقطع تاریخی آشنا شویم.
شاید در موقعیت فرهنگی امروز اینکه یک زن بچهدار نشود، خیلی چیز عجیب و بدی نباشد و حتی دنیای پُسامدرنِ امروز آن را تأیید نیز کند ولی در زمان حنا، داشتنِ فرزند نشانه برکت بود و به طبع نبودِ آن، نشانۀ لعنتی بود که بر زن قرار داشت. یعنی حنا از دید جامعۀ آن زمان فردی لعنت شده بود. از طرفی خانواده او نیز به او با چشم تحقیر مینگریستند و هووی او با داشتن فرزندان زیاد او را مکرراً مورد تمسخر و استهزاء قرار میداد. شاید تنها شخصیت مهربان و فداکار در این داستان شوهر حنا بود، ولی او نیز حنا را درک نمیکرد و در جواب نیاز او چیزی میگفت که دردی از حنا درمان نمیکرد. حنا فرزند میخواست و همسر در جواب به او میگفت: «آیا من برای تو از ده پسر بهتر نیستم؟» و در این میان در کنار جامعه و خانواده، خودِ حنا نیز خویشتن را طرد کرده بود. کلام خدا میگوید که او با تلخی جان به حضور خدا رفت. حنا تلخیای را که در طول این سالیان وجودش را فرا گرفته بود به حضور خدا ابراز نمود. کلام خدا میگوید که خدایی که میشنود صدای او را شنید و به او فرزندی داد که او را از تمامی حقارتها، طرد شدگیها، لعنتها و تلخیها آزاد کرد.
حنا بر اساس شناختی که از خدا به دست آورده بود در باب دوم کتاب اول سموئیل پرستشی جانانه را نثار خدایی کرد که خدای قادر مطلق است و با قدرت او «زن نازا هفت فرزند زاییده است، و آنکه اولاد بسیار داشت، زبون گردیده» (اول سموئیل ۲:۵).
او فهمیده بود که خدایی که آزاد میسازد شایسته پرستش است. این خدا حتماً در زندگی ما، ما را از حقارتها، طردشدگیها، دیده نشدنها و تلخیها آزاد کرده است. ما را از جامعهای که طردمان کرده، از خانوادهای که رهایمان کرده، از دستِ عزیزانی که ما را نفهمیدهاند و تلخی که همه وجود ما را در بر گرفته رهایی بخشیده است. او حتماً زندگی بیثمر ما را ثمر بخشیده تا با دیده شدن آن ثمر، نگاه دیگران نسبت به ما عوض شود. پس حقیقتاً خدایی که آزاد میسازد شایسته سرود آزادی است.
سرود شادمانی
حبقوق فردی بود که با تلخی جان این کلمات را به حضور خدای خویش آورد: «ای خداوند تا به کی فریاد برآورم و نمیشنوی؟ تا به کی نزد تو از ظلم فریاد بر میآورم و نجات نمیدهی؟» حبقوق با سؤالات بسیار و دلشکسته از شرایط موجود به حضور خدا میرود تا جواب سؤالاتش را از او بگیرد. وقتی به آینده نگاه میکند نور امیدی نیست که او را شاد سازد و یا دل خود را به آن خوش کند. اما یک روز تصمیم میگیرد که خود را از تمام سر و صداهای دنیا جدا سازد و به دیدبانگاه خویش برود تا صدای آسمان را که فراتر از صدای شرایط موجود است بشنود. او شکایت خود را به خدا داده بود و منتظر پاسخ بود. و در آن سکوت، آسمان سخن گفت و او شنید که «مرد عادل به ایمان زیست خواهد نمود». صدای آسمان جان او را تازه کرد و سرودی تازه بر لبهای او نهاد.
«اگر چه انجير شکوفه نياوَرَد و ميوه در موْها يافت نشود و حاصل زيتون ضايع گردد و مزرعهها آذوقه ندهد، و گلهها از آغل منقطع شود و رمهها در طويلهها نباشد، ليکن من در خداوند شادمان خواهم شد و در خدای نجات خويش وجد خواهم نمود. يهوه خداوند قوّت من است و پایهايم را مثل پایهای آهو میگرداند و مرا بر مکانهای بلندم خرامان خواهد ساخت. برای سالار مغنيّان بر ذوات اوتار» (حبقوق ۳:۱۷-۱۹).
او سرود شادمانی خود را بلند کرد، چون آسمان با او سخن گفته بود و چیزی تازه به او شناسانده بود. هیچ چیز در زندگی حبقوق عوض نشده بود که بهخاطر آن شاد باشد، اما یک چیز بود که در تمام ناامیدیها او را به شادمانی و سرور وامیداشت، و آن هم صدای آسمان بود.
شاید ما نیز مدتهاست که بهدنبال این هستیم تا سرود شادی در زندگیمان شنیده شود. شاید برای ما نیز انجیر شکوفه نمیآورد و خبری از مو نیست. شاید حاصل زندگیمان از دست رفته و ناامیدی تمام وجود ما را فرا گرفته. ما نیز مثل حبقوق لازم است تا از صداهای این دنیا کنده شویم و به دیدبانگاه خود برویم. جایی که سکوت مجالی برای شنیدن صدای آسمان مهیا کند. صدایی که سرود شادمانی را در زندگی ما دوباره به گوش برساند.
آری، من و تو نیاز داریم تا با شناختی جدید، پرستشی نو را بنا کنیم. پرستشی بنیان نهاده شده بر راستی و حقیقت. پرستشی که قلب پدر را شاد میسازد. او نیز جویای این پرستشِ من و توست.
|
۱۳۹۴ اسفند ۱, شنبه
دگرگونی تازه با عیسیامیر بزمجو |
بار دیگر بهار فرا میرسد و پارسیان آمادۀ تهیۀ مقدمات جشن عید نوروز میشوند، جشنی که با دگرگونی طبیعت همراه است، طبیعتی که شکل تازهای بهخود میگیرد. برای آنانی که از نیروی تفکر و اندیشۀ قوی برخوردارند مسلم شده است که خداوند نه تنها چیزهای نو و تازه را دوست دارد، بلکه از اینکه چیزهای کهنه را تازه گرداند نیز خرسند میشود. بهار نمونۀ زیبایی از این دگرگونی تازه است، خدای قادر مطلق طبیعت مرده را زنده و حیاتی دوباره میبخشد تا نشان دهد که او خدای تازگیها است، خدایی که دوستدار زیبایی و آفرینندۀ نیکی و خرمی است.
اما انجیل عیسای مسیح از سوی دیگر واقعۀ عجیب دیگری را در این ایام به ما خاطرنشان میسازد که همان حقیقتِ زنده شدن عیسای مسیح از مردگان است. در تاریخ بشریت هیچ کس مانند او نبوده که مرگ را تجربه کرده، دوباره زنده شده و دیگر هیچ گاه طعم مرگ را نچشیده باشد. این ویژگی خاص ایمان مسیحی است که آن را از همۀ ادیان و مکاتب فکری و معنوی دیگر متمایز میسازد که نجاتدهندۀ جهان، عیسای مسیح بعد از تجربۀ مرگ بر روی صلیب که برای پرداخت جریمۀ گناه انسانها بود، روز سوم از مردگان زنده گردید.
رستاخیز مسیح از مردگان نقطۀ اوج ایمان مسیحی است. ایمان مسیحیان مانند عمارت رفیعی است که یکسره بر این باور بنا شده است که مسیح از مردگان زنده شده است. عهد جدید بیپروا اعلام میکند که اگر مسیح بهواقع از مردگان زنده نشده باشد تمامی این عمارت رفیع فرو میریزد (اول قرنتیان ۱۵:۱۴). اما مسیح در حقیقت از مردگان برخاسته و ما شخصی را مبنای امید و ایمانمان قرار میدهیم که زنده است. او با قیام خود از مردگان دگرگونی تازهای در طبیعت انسان خاکی پدید آورد تا نشان دهد که قادر است قانون خلقت و ماهیت مرگ و پایان زندگی را که همه محکوم به آن هستند، تغییر داده و دگرگون سازد.
قبول و باور قلبی به مرگ و رستاخیز عیسی از مردگان است که زندگی و حیات جدید روحانی را به ما عطا میکند. اما سؤال مهم این است که چگونه قدرت قیام مسیح از مردگان زندگی ما را امروز دگرگون میسازد؟
دگرگونی تازه در زندگی شخصی ما
از دیدگاه اکثر انسانها زندگی مانند مدار بستۀ یکنواختی است که انسان از نقطهای وارد آن میشود و در نقطهای دیگر زندگی را به پایان رسانده، از آن خارج میگردد و اطلاع دقیقی از اینکه از کجا آمده و به کجا میرود ندارد. عدهای دیگر بر این گمانند که زندگی شامل موقعیتهای گوناگون در مراحل مختلف است که انسانها با انتخاب خود آنها را شکل میدهند. اما غافل از اینکه حتی بهترین انتخابها نیز در نهایت انسان را در وضعیتی قرار میدهد که باید دست به انتخابی دیگر بزند، چون تمام مراحل زندگی فانی و در گذر است. تعاریف و دیدگاههای متفاوتی از زندگی وجود دارد، اما بسیاری از مردم این سؤال ساده را مطرح میکنند که چگونه میتوانم زندگیام را تغییر داده و از حیات بهتری برخوردار باشم. مردم که اغلب از زندگی یکنواخت فعلی خود خسته شدهاند آرزو میکنند کاش دوباره از نو متولد میشدند تا بتوانند زندگی جدیدی را با اهداف و آرزوهای تازه شروع کنند. اما این سؤال مطرح است که آیا امکان دارد دگرگونی عمیق و تازهای در زندگی ما رخ دهد؟ متأسفانه مردم در سراسر دنیا برای تغییر زندگی یکنواخت خود دست به انتخابهایی میزنند که نه تنها زندگی آنها را تغییر میدهد، بلکه نابود میسازد. آنها در چالههایی گرفتار میشوند که بازسازی زندگی قبلیشان غیر ممکن بهنظر میرسد.
اما حقیقت عالی و شگفتانگیز این است که انجیل عیسای مسیح بارها از مرگ انسان کهنه و به دنیا آمدن انسانی جدید در چارچوبِ حیاتی تازه سخن میگوید، «شما آن انسان کهنه با کارهایش را از تن بهدر آورده و انسان تازه را پوشیدهاید که در معرفت حقیقی بهصورت خالق خویش در حال تازه شدن است» (کولسیان ۳:۹-۱۰).
بهدنیا آمدن این انسان تازه در حیاتی تازه همان چیزی است که در کلام عیسای مسیح "تولد تازه" نامیده شده است و شگفتانگیزتر از آن این است که این انسان تازه بهواسطۀ قیام مسیح از مردگان بهوجود آمده است. «خدا بر حسب رحمت عظیم خود ما را بهواسطۀ برخاستن مسیح از مردگان تولدی نو بخشیده» (اول پطرس ۱:۳).
بهخاطر گناه انسان، حیات نسل بشری که خدا نیکو آفریده بود به تباهی کشیده شد. به این علت است که امروزه زندگی برای انسانها مدار بستۀ یکنواختی است که فرار از آن بسیار دشوار میباشد.
عهدجدید اعلام میکند که انسان بهدلیل دوری از خدا از لحاظ معنوی و اخلاقی در گناهانش مرده است و به همین دلیل نیز دیگر زندگی ارزش واقعیاش را از دست داده است. نقطۀ اوج هدف آمدن عیسای مسیح بر روی زمین زمانی بود که او به نمایندگی از همۀ انسانها مصلوب شد و اینگونه انسانیت کهنه و زندگی قدیمی بشر فانی در عیسای مسیح و بهواسطۀ او مصلوب گردید و در برخاستن او از مردگان انسانی نو متولد شد. از این رو انجیل اعلام میدارد که خدا بهخاطر محبت عظیم خود ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید (افسیسان ۲:۵ ، رومیان۶:۳-۸).
قدرت قیام مسیح از مردگان امروزه میتواند هر زندگی کهنه، قدیمی و پوسیده را حیاتی نو و دگرگونی تازه ببخشد و به انسانهای ناامیدی که زیر بار گران زندگی خم شدهاند و از لحاظ روحی و شخصیتی، زخمی، ناامید و نگران هستند امید جدیدی عطا کند. قیام مسیح از مردگان دگرگونی تازه را برای زندگی شخصی تکتک ما انسانهای خاکی بههمراه دارد و همانطور که کلام خدا میگوید در مسیح چیزهای کهنه درگذشته است و همه چیز تازه شده است (دوم قرنتیان ۵:۱۷).
دگرگونی تازه در زندگی اجتماعی ما
انسان موجودی است اجتماعی. تمام متخصصان و کارشناسان اجتماعی بر این باورند که انسان در خانواده و جامعه است که معنی انسان بودن پیدا میکند و اگر او را از خانواده و جامعه جدا کنیم تا در انزوا به رشد خود ادامه دهد، دیگر انسانی عادی و سالم نخواهد بود.
کتابمقدس خدای حقیقیای را به ما معرفی میکند که در ذاتش رابطه، مشارکت و رفاقت وجود دارد و خدای تکقطبی و منزوی نیست. همچنین خاطرنشان میسازد که خدا انسان را بر اساس الگوی کامل خود آفریده است، یعنی خصوصیات شخصیتی که در انسان وجود دارد بهطور کامل و مطلق در شخصیت خدا است. خدا انسان را خلق نکرد تا او را در انزوا قرار دهد، بلکه او را از ابتدا بهصورت زوج آفرید تا آنان یکدیگر را در خانواده و جامعه کامل سازند و در یک رابطۀ نزدیک با خودِ خدا و سپس با یکدیگر زندگی کنند.
انسان موجودی است که ذاتاً تمایل دارد با همنوع خود ارتباط داشته باشد، به همین دلیل نیز در یک رابطۀ سالم در خانواده و اجتماع کنار دیگران است که احیاء، تشویق و بنا میگردد. اما در نقطۀ مقابل نیز، بدترین ضربهها و شکستها را در روابط ناسالم خانوادگی و اجتماعی متحمل میشود. بنابراین میتوان اذعان داشت که روابط و ارتباطات درست و سالم بین مردم، اساس داشتنِ یک خانواده و در نهایت جامعهای سالم است.
اما کلام خدا در مورد قانون ارتباطی دیگری با ما سخن میگوید که نقش اساسی در روابط اجتماعی ما ایفا میکند و آن داشتن ارتباطی صحیح با خدای خالق است. اگر انسان رابطۀ صحیحی با خدا، خالق خویش نداشته نباشد، متقابلاً نمیتواند رابطۀ سالم و صحیحی با اعضای خانواده و دیگر انسانها داشته باشد. تمام روابط شفاف و سالم خانوادگی و اجتماعی ما به داشتن رابطۀ شفاف و سالم با خدا بستگی دارد. این یک قانون الاهی است. کلام خدا میفرماید در نتیجۀ گناه آدم رابطۀ خدا و انسان گسسته شد و چون خدای قدوس نمیتواند با گناه سازش کند جدایی عمیقی میان انسان و خدا بهوجود آمد. در پی این گسستگی، رابطه انسان با اطرافیانش نیز کِدر و تار گردید و در نهایت رابطۀ انسان با خودش را نیز تحت تأثیر قرار داد و آن را مخدوش ساخت. بهاین دلیل است که ما در دنیا و اجتماعی زندگی میکنیم که روابط انسانها با هم بسیار محدود و شکننده است. محبت صادقانه در بین انسانها به ندرت دیده میشود. ارتباطات افراد محدود به منافع شخصی شده است و حتی در بسیاری موارد افراد از خودشان نیز متنفر هستند.
کلام خدا به ما اعلام میکند که نه تنها روابط اجتماعی انسان بر اثر گناه بهتباهی کشیده شده است، بلکه مسئلۀ گناه، سیستمهای اجتماعی و ارتباطی را هم شدیداً تحتتأثیر قرار داده است. آمارِ رو به افزایشِ طلاقها، جداییها، خیانتها و وضعیت بد اخلاقی از زمره نتایج اسفبارِ این وضعیت است. بههمین دلیل جوامع بشری از دردی چون درد زایمان ناله برمیآورند و آه میکشند (رومیان ۸:۱۹-۲۲) و بهدنبال راهحل و سیستمهای جدیدی برای احیاء جامعه و خانواده هستند.
همانگونه که اشاره شد جدایی انسان از خدا، بر روی روابط اجتماعی تمامی انسانها تأثیر بهسزایی داشت. عیسای مسیح بهوسیلۀ مرگ خود بر روی صلیب بهای جدایی بین انسان و خدا را پرداخت و رابطۀ شکستۀ انسان و خدا کاملاً احیاء گردید و مشکل گناه که علت اصلی جدایی و شکسته شدن رابطۀ بین انسان و خدا بود را بر روی صلیب حل نمود. عیسای مسیح با قیام خود از مردگان دگرگونی تازهای در زندگی و روابط خانوادگی و اجتماعی ایجاد کرد.
وقتی که انسان به مرگ و قیام مسیح از مردگان ایمان قلبی داشته و زندگی خود را به او تسلیم کند، قدرت الاهی خداوند وارد قلب، وجود و روحش میشود و رابطۀ شکستۀ روحانی او را با خدای خویش احیاء میسازد. در این هنگام است که انسان در رابطهای جدید، زنده و شفاف با خدای خویش قرار میگیرد. هنگامی که این اتفاق بیفتد (که کلام خدا آن را بازگشت و نجات مینامد)، متقابلاً رابطه فرد با دیگر انسانها و حتی با خودش نیز احیاء و بازسازی میشود. به این ترتیب روابط شکسته و مردۀ ما با دیگران نیز از نو تازه میگردد، زیرا محبت مسیح در قلبها و روابط ما جاری میشود و به ما قدرت میدهد تا دیگران را با محبت او دوست داشته باشیم و این امر در نهایت منجر به دگرگونی عمیق در زندگی خانوادگی و اجتماعیمان میشود.
دگرگونی تازه در زندگی ابدی ما
انسان جاودانه بودن را دوست دارد و نمیخواهد واقعیت مرگ را بپذیرد. انسانها بهگونهای بر روی زمین زندگی میکنند گویی تا ابدیت زنده میمانند. غافل از اینکه روزی مرگ بهسراغ آنان نیز خواهد آمد و آن زمان باید همه چیز و همه کس را رها کنند. با مطالعه و بررسی در مکاتب، ادیان و ایدلوژیهای اقوم مختلف دنیا میتوان بهاین نتیجه رسید که انسان در جستجوی راهی است که از مرگ بگریزد و جاودانه گردد و یا تلاش میکند تا پی ببرد که بعد از مرگ به کجا خواهد رفت و ابدیت را در کجا سپری خواهد نمود. بسیاری در زندگی خود با انجام مراسم مذهبی و ریاضتها سعی میکنند به این اطمینان برسند که بعد از مرگ به کجا میروند. در نقطۀ متقابل، عدهای دیگر ابدیت و زندگی بعد از مرگ را کاملاً انکار میکنند، چون نمیدانند به کجا میروند و برای آنان مهم نیست که چه اتفاقی بعد از مرگ برایشان خواهد افتاد. در حقیقت آنها میترسند به مسئلۀ قیامت و دنیای پس از مرگ بیندیشند. نظریات و عقاید بسیار زیادی در مورد زندگی بعد از مرگ و ابدیت در این دنیا وجود دارد که این خود تأکید بر صحت کلام انجیل است که میفرماید، انسان گمشده است و نمیداند از کجا آمده و به کجا میرود.
اما بهواقع این سؤال بزرگ که ابدیت را در کجا میگذرانیم، سؤال بسیار پیچیده و بغرنجی است که پاسخ به آن دشوار و حتی از دیدگاه انسانی دستنیافتنی است. هنگامی که نگاه اجمالی بر تمام این تفکرات و دیدگاههای انسانی در مورد ابدیت میاندازیم، متوجه میشویم که یک مکان و یک محکومیت واحد برای همگان وجود دارد، یعنی انسانها بهجای مشترکی میروند که نمیدانند آنجا کجا است. شایان ذکر است که تمام ادیان و مذاهب گوناگون غیر از مذاهب شرقی مانند بودیسم و هندوئیسم، به زندگی بعد از مرگ در ابدیت و به قیامت مردگان و روز داوری تأکید دارند. آنان روز داوری و قیامت را روزی تعریف میکنند که مردگان زنده میشوند تا بر طبق مذهب اعتقادی خود سزای اعمالشان را بدهند و در نهایت به بهشت یا جهنم بروند.
اما کتابمقدس داستان تکاندهندۀ دیگری در مورد قیامت و ابدیت به ما میگوید و آن این است که خدا در ابتدا به انسان فرمود اگر از من جدا شوی و گناه کنی خواهی مرد. این مرگ نهتنها شامل مرگ جسمانی، بلکه مرگ روحانی نیز میباشد. انسانی که در زندگی زمینی از خدا فاصله گرفته ابدیت را بدون حضور او در تاریکی سپری خواهد کرد. کتابمقدس مرگ روحانی را دوری ابدی از خدای حیات تعریف کرده است که این به نوبه خود بسیار وحشتناک است، چون خدا انسان را برای خود خلق نمود و حیات او وابسته به حیات خدا است. بنابراین٫ اگر انسان از خدا فاصله بگیرد، به این معنی است که او فاقد حیات است، چه در زندگی زمینی و چه در زندگی بعد از مرگ.
اعتقاد به قیامت مردگان در روز داوری از اعتقاد به عدالت خداوند نشأت گرفته است، به این معنی که در آن روز خدای عادل، عدالت خود را اجرا میکند و انسانها از کوچک و بزرگ در قبال اعمال و رفتار خود پاسخگو خواهند بود و عدالت برای آنان اجرا میشود. اما آنچه در قیام مسیح از مردگان روی داد دقیقاً همین بود، با این تفاوت که قیامت از پایان جهان هستی به جلو کشیده شد و در بطن تاریخ جای گرفت. خدا با برخیزاندن عیسای مسیح از مردگان هم مُهر تأئیدی بر حقانیت مسیح زد و هم نجات و رستگاری انسانها را تأیید نمود، یعنی رستگاری آنانی که به عیسای مسیح ایمان میآورند.
آیا میدانید ابدیت را در کجا سپری خواهید نمود؟
قدرت قیام مسیح زندگی ابدی انسانها را که محکوم به مرگ و فنا و جدایی ابدی از خدا بودند دگرگون ساخت. عیسای مسیح با قیام خود ثابت نمود که هر کس بهاو ایمان آورد مانند او در قیامت زنده میشود و در حیات ابدی در حضور خدا به حیات خود ادامه خواهد داد. بنابراین قیام مسیح از مردگان اهمیت بهسزایی در تحقق رستگاری انسان دارد، زیرا تنها مرگ مسیح بر روی صلیب نبود که رستگاری و نجات ابدی را برای انسان بهارمغان آورد، بلکه مسیح با قیامش نقشۀ نجات برای بشریت را بهکمال رساند. از این رو دیگر احتیاج نیست که انسان در ترس از زندگی بعد از مرگ بهسر برد. عیسای مسیح بر روی صلیب بر چنین ترسی که زندگی انسان را فرا گرفته بود، غالب آمد.
حال این انتخاب من و شما بر روی این کرۀ خاکی است که ابدیتمان را در آسمان شکل میدهد. بنابراین بجاست از خود بپرسیم که آیا بهنجاتدهندۀ جهان که برای ما مُرد و قیام فرمود ایمان داریم و او را در قلب و زندگی خود پذیرفته و تسلیمش هستیم؟
نتیجه
نیروی مافوق طبیعی قیام مسیح قادر است دگرگونی تازهای به زندگی شخصی، اجتماعی و ابدی ما ببخشد. عیسای مسیح در کلام خود میفرماید که اینک همه چیز را نو میسازم. بهدرستی که کلام او راست است، زیرا او با قدرت قیام خود از مردگان میتواند زندگی ما را در هر مرحله یا موقعیتی که باشد تبدیل کرده، همه چیز را نو بسازد.
در آخر روی سخنم با شما خوانندۀ عزیز کلمه است که این مقاله را میخوانید. آیا میخواهید قدرت رستاخیز او از مردگان در این سال جدید و دگرگونی دوبارۀ طبیعت، دگرگونی تازهای در کالبد زندگی خاکی و روحانی شما در ابعاد مختلف ایجاد کند؟
|
۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه
| افشین لطیفزاده |
اهمیت فروتنی در آن است که این خصلت ریشه در ذات و شخصیت خود خدا دارد. مزمور ۱۱۳:۵-۶ بر این نکته تأکید میورزد که خداوند با وجود جلال و تعالی خود با تواضع بر آفرینش خویش توجه دارد. خصلت فروتنی در سراسر عهدعتیق ستوده شده است (امثال ۱۵:۳۳ و ۱۸:۱۲) و برکات الهی غالباً بر اشخاصی جاری میشود که از این خصیصه بهره بردهاند (اعداد ۱۲:۳). از سوی دیگر، تکبر همواره در کلام خدا نکوهیده شده است، برای نمونه بلشصر (دانیال ۵:۲۲) از تجربۀ تکبرآمیز نبوکدنصر عبرت نگرفت و از این رو بهعلت غرور خود از سوی دانیال سرزنش شد. در واقع فروتنی یکی از ملاکهای مهم قضاوت پادشاهان و دولتمردان در پیشگاه خداست.
واژۀ فروتنی در زبان عبری ارتباط نزدیکی با مفهوم رنج و محنت دارد. مراد از رنج و محنت، سختیها و مصائب است که ثمرۀ آنها روحیۀ متواضع و قلبی پذیرای خداست. انجیل متی ۲۳:۱۲ بهروشنی نتایج فروتنی و غرور را آشکار میسازد. آری، آن هنگام که در برابر خدا خم شویم، او ما را سرافراز خواهد ساخت. پولس رسول نیز در رسالۀ فیلیپیان ۴:۱۲ از تجربۀ دشوارش سخن میگوید، اما او با پذیرش شرایط خود، مجال بروز و رشد خصلت فروتنی را در خود میدهد. به واقع پولس از نمونۀ فروتنانۀ خداوند خود مسیح تبعیت کرد (فیلیپیان ۲:۸)؛ خداوندی که امتیازات الهی خود را بهکناری نهاد و خود را پیوسته فروتن میساخت و بههمین سبب به جلالی فوق از همۀ نامها دست یافت.
ذکر این نکته را ضروری میدانیم که متأسفانه فروتنی همچون خصایل دیگر الهی قابل جعل است. در واقع نمایش فروتنی و یا بهعبارت دیگر فروتنی کاذب با مفهوم کتابمقدسی آن تفاوت بنیادی دارد. فروتنی با خوار کردن خویش و همچنین خودآزاری نیز متفاوت است (کولسیان ۲:۱۸ و ۲۳). در ایام عهدجدید، در شهر کولسی معلمانی بسر میبردند که ریاضت بدنی (مرتاضگری) را با فروتنی یکی میدانستند، اما در عین حال خود را اشخاصی بسیار مهم و برجسته جلوه میدادند. پولس رسول چنین رویکردهایی را خلاف مفهوم واقعی فروتنی قلمداد میکند و در کولسیان ۳:۱۲ ایمانداران را تشویق به تواضعی اصیل میکند.
اقتباس از New Bible Dictionary
|
بخشش در کتابمقدس ریشه در ذات خدا دارد. عفو گناهکار و بهیاد نیاوردن خطایای او، از قلب خدای فیاضی ساطع میگردد که مشتاقانه در پی اِعطای فرصتی دوباره به شخصِ خاطی است. از آنجا که خدای کتابمقدس خدایی قدوس است، نمیتواند عدالت را زیر پا بگذارد و بهیکباره گناه را ببخشد. این خدا در عهدعتیق بهخاطر فیض و کَرَمِ خود، حیوانات قربانی را بهجای جانِ خود شخص میپذیرفت. اما این فیض و کرمِ خدا در بخشش گناهان، در عهدجدید به اوج میرسد و خودِ خدا در وجودِ مسیح قربانیِ کاملِ گناه بشر میگردد. بدین ترتیب پایه و اساسِ بخشش در مسیحیت، بر واقعهای ملموس و تاریخی استوار است.
خدایی که کتابمقدس معرفی میکند، خدای عبوسی نیست که با اکراه و از سرِ ناچاری از گناهِ مخلوق خویش چشمپوشی کند. او از خطایای انسان بهعنوان بهانهای استفاده نمیکند تا با به مجازات رساندن او، بهاصطلاح درسِ عبرتی به مخلوق خود داده باشد. بلکه خدای کتابمقدس حتی آنگاه که قومش از او نافرمانی میکنند و در برابر او میایستند، باز لطف و رحمتِ خود را از آنان دریغ نمیدارد (نحمیا ۹:۱۷؛ دانیال ۹:۹). کتابمقدس قاطعانه خدا را شخصیتی رحیم و رئوف معرفی میکند (خروج ۳۴:۶). خدایی که وقتی میبخشد، دیگر خطا و گناه را بهیاد نمیآورد (مزمور ۱۰۳:۱۲؛ اشعیا ۳۸:۱۷، ۴۳:۲۵، ارمیا ۳۱:۳۴؛ میکا ۷:۱۹). اما بخشش در کتابمقدس همواره فرایندی متقابل و دوجانبه است. برای برخوردار شدن از این بخشش باید قلبی نیازمند داشت. بخشش خدا گرچه کامل است، اما بدون واکنش مناسب از جانب شخص خاطی و ابراز نیاز او برای دریافت چنین بخششی، بیتأثیر خواهد بود. دیگر آنکه کسی که بخشش الهی را تجربه میکند، باید او نیز دیگران را ببخشد (کولسیان ۳:۱۳ ؛ متی ۱۸:۲۳-۳۵). در واقع اگر روحیۀ بخشش بر رفتار و روابط فرد مسیحی حاکم نیست، باید جداً در رابطه خود با خدا تجدیدنظر کند (لوقا ۶:۳۷). به همین خاطر است که عیسی مسیح وقتی میخواهد طرز دعا کردن را به ما یاد دهد، از ما میخواهد بههنگام طلب بخشش از پدر آسمانیمان، خطاب به او اینطور دعا کنیم: «قرضهای ما را ببخش، چنانکه ما نیز قرضدارانِ خود را میبخشیم...» (دعای ربانی، متی ۶:۱۲).
|
۱۳۹۴ بهمن ۱۰, شنبه
پرستش
افشین لطیفزاده |
واژۀ پرستش بهمعنای ابراز تشکر و قدرشناسی قلبی است. در عهدعتیق پرستش در قالب "حمد و ثنا"، "عرض حال"، "تقدیم قربانی"، "نذر کردن" (نه بهمعنای معامله با خدا بلکه ابرازِ عملی تشکر) و "کلاً تقدیم خود"، بیان میشد. عهدعتیق بهکرات بر لزوم پرستشی تأکید میورزید که در آن برگزاری مراسم و آیین جایگزین حالت وجودی شخصی نگردد. اگر فرد صادقانه با تمام قلب خود در حضور خدا حاضر نمیشد، پرستش او مقبول نبود (مزمور ۴۰:۶-۸؛ عاموس ۵:۲۱-۲۴). در واقع پرستش، پاسخ انسان به عملکرد سرشار از فیض و رحمت خداست.
پرستش واکنش انسان به کنش خداست (عبرانیان ۱۳:۱۵ و انجیل مرقس ۱۰:۴۵) و هر چه این واکنش آگاهانهتر صورت گیرد، پرستش با محتواتر میگردد. عهدجدید نیز بهصراحت تقدیم همۀ وجود و زندگی خود به خدا را پرستش قلمداد میکند (رومیان ۱۲:۱). به یک معنا، عملکرد غیر از آن در نقطۀ مقابل پرستش قرار میگیرد. عهدجدید نیز همچون عهدعتیق پرستشی که ما را نسبت به نیازهای نیازمندان بیتفاوت میکند، مزمت مینماید چرا که ابراز لطف و محبت به خدا میباید در خود شخص چنین رویکردهایی را نسبت به دیگران ایجاد کند.
|
اشتراک در:
پستها (Atom)